انسان و آزادی در اندیشه لاک و هابز

با شروع قرن هفدهم میلادی، نظریه حق طبیعی جایگزین نظریه حق الهی شد و به صورت مفهوم کلیدی فلسفه سیاسی مدرن درآمد، بنابراین فلسفه سیاسی مدرن، سیاست را بر پایه جهانی عقل محور قرار داد. برطبق این نگرش فلسفه سیاسی مدرن، سیاست دیگر داده‌های طبیعی نبود، بلکه عنصری بود که باید ابداع می‌شد. از جمله فیلسوفانی که تحت این نگرش، نظام فلسفه سیاسی خود را بیان کردند توماس هابز و جان لاک بودند. فلسفه هابز در واقع کوششی است برای به کارگیری روش‌ها و مفاهیم بنیادی فیزیک مدرن برای مطالعه انسان، هم به عنوان فرد و هم به عنوان شهروند.
کد خبر: ۲۰۶۹۳۶

انسان شناسی هابز

چارچوب فلسفه سیاسی هابز بر این محور قرار دارد که دنیا مجموعه‌ای از اجسام و مواد در حال حرکت است. هابز دارای این عقیده بود که زندگی شکلی از حرکت و جنبش درونی ماده است. بنابراین، هابز رفتار جانوران و انسانها را به عنوان شکلی از ماده در حال حرکت می‌دانست که معلول یک جنبش درونی کالبدشناختی است. هابز میان رفتار اختیاری و خودخواسته و رفتار ناخواسته، ضمن رد مفهوم اراده آزاد تمایز می‌نهد. از نظر او، همه کنش‌ها الزامی‌اند اما همه به علت‌های خارجی ضرورت نمی‌یابند. آزادی و یا رهایی اموری اند که با اجبار بیرونی و خارجی در تضادند.

از نظر هابز، افراد انسانی دستگاه‌هایی عقلانی تحت انگیزش عواطف و به راهنمایی عقل خود هستند که متمایل به خوشبختی و یا موفقیت مستمر دربه دست آوردن چیزهایی هستند که انسان در هر زمان بدان‌ها تمایل دارد. به زعم هابز مساله اجتماعی آن است که انسان به لحاظ گوهر و طبیعت خود، به دنبال صیانت و سعادت خود است و هر گاه دو روح دو فرد انسان به یک چیز مایل شوند، آن دو دشمن یکدیگر می‌شوند و اگر دشمن شدند، می‌کوشند تا یکدیگر را از میان بردارند و یا یکی تسلیم دیگری شود. بدین ترتیب هابز عقیده دارد که همه انسان‌ها در پی
به تحقق رساندن سعادت خود هستند.
به عقیده هابز گوهر انسان عمدتا خودمدارانه است زیرا تمایل طبیعی هر انسانی آن است که زندگی خود را محفوظ و مصون بدارد. بنابراین انسانها اساسا در جهت حفظ منافع خود حرکت می‌کنند و بر این اساس با هم به رقابت و ستیز می‌پردازند. از این روست که هابز می‌اندیشید که هرج و مرج امری طبیعی است. حال آنکه جامعه منظم و سازمان یافته ابداعی و تصنعی است. پس، انسان دروضع طبیعی میل به سعادت خود دارد و برای حفظ خود، به هرتلاشی می‌پردازد. طبق نظر هابز میل انسان برای سعادت مستمر او را به سوی میل به لذت و ذخیره آن برای آینده می‌کشاند.

وضع طبیعی از دیدگاه هابز

به نظر هابز، وضع طبیعی بیش از آنکه مفهومی تاریخی باشد، ابزاری تحلیلی است. او بر آن است که جایگاه انسان در وضع طبیعی، عملا شرایطی را فراهم می‌کند که او در پی تعیین قواعد اقتدار سیاسی از طریق روشن کردن خطرات آن در نبود این اقتدار است.

مفهوم وضع طبیعی هابز صرفا یک فرضیه تاریخی نیست، بلکه یک تحلیل منطقی است از این‌که هر شخص عقلانی در شرایط نبود شناخت درباره زندگی پس ازمرگ و درشرایط فقدان اقتدار سیاسی موجود که قادر به ایجاد و نظم باشد، چگونه باید رفتار کند.

هابز عبارت وضع طبیعی را در دو معنای متفاوت به کار می‌برد:یکی در معنای عام، که اشاره به نبود کلی هرگونه جامعه مستقر انسانی دارد و دوم در معنایی خاص‌تر که بسادگی اشاره‌ای به نبود حاکمیت جامعه مدنی است.
هابز معتقد است که در وضع طبیعی هر فرد منافعی دارد که با منافع دیگر افراد در تضاد است. بنابراین هرکس مجاز است پیش از آن‌که مورد حمله قرار گیرد، به همسایگان خود حمله کند. از این رو، وضع طبیعی وضع جنگی مستمر برای هرانسان علیه دیگری است. جنگ مستمر به این معناست که شرایط جنگ همواره مهیاست.

به زعم هابز، انسان‌ها به حکم عقل جامعه‌های انسانی را ایجاد می‌کنند و در این راه به افراد و یا گروه‌هایی اقتدار می‌دهند. هابز می‌کوشد برای روشن شدن این مطلب بگوید که وضع طبیعی وضعی ناملایم و خطرناک است. بنابراین می‌توان گفت که از نظر هابز وضع طبیعی برای انسان ها، طبیعی است اما عقلانی نیست. حال آنکه جامعه عقلانی است اما طبیعی نیست.

اما می‌توان تضاد میان عقل و طبیعت را برطرف کرد، زیرا بشر موجودی عقلانی است. با این حال، طبیعت غیرعقلانی انسان، همواره او را به سوی وضع طبیعی سوق می‌دهد. بنابراین، وجود وضع طبیعی یک تهدید مستمر و واقعی است که باید به قوت عقل با آن مبارزه کرد. این جنگ و ستیز ناشی از
سه اصل رقابت، اختلاف و شهرت موجود در طبیعت بشری است. همچون توماس هابز، آغازگاه تفکر جان لاک، مساله انسان‌گرایی و انسان‌محوری است. اما نتیجه‌گیری‌های او با هابز متفاوت است. زیرا آیین اندیشه سیاسی او، معتدل‌ترازآموزه‌های هابز است و طبعا او قابل انعطاف‌تر و مستعدتر برای پذیرش تغییر و تحول در اندیشه خویش است. لاک و هابز در گرایش‌های طبیعت گرایانه نسبت به انسان و جهان او، اشتراک نظر فراوان دارند. هر دوی آنها بر آن اند که بشریت، خود ملاک جهان خود است.

انسان‌شناسی لاک

نزد لاک، انسان‌ها چونان لوحی پاک و دست نخورده و تهی از دانش زاده می‌شوند. آنها هیچ دانسته درونی و شهودی ندارند. هر آنچه که می‌دانند، از راه مشاهده که تجربه خوانده می‌شود، به دست می‌آورند. بنابراین، از آنجا که تجربیات ما محدود است، شناخت ما نیز محدود است.

شناخت ما هرگز کامل و مطلق نخواهد شد. پس، چنین است که از راه مطالعه طبیعت و عقل و با کمک علم می‌توانیم بر جهانمان فائق آییم و درک و فهم از جهان به دست آوریم.

لاک می‌گوید: کار ما در این جهان شناخت همه چیز نیست، بلکه شناخت چیزهایی است که به درد ما می‌خورند. اگر ما بتوانیم ملاک‌هایی را دریابیم که از طریق آنها، یک موجود عقلانی در شرایطی که انسان در این جهان دارد، بتواند عقاید و اعمالش را بر آن اساس سامان دهد، در این صورت نیازی نیست نگران باشیم که چیزهای دیگر در حوزه شناخت ما نمی‌گنجد.

نزد لاک، روابط بشر با طبیعت بسیار پیچیده‌اند، زیرا شامل امر سلطه‌جویی و سلطه‌پذیری هستند. انسان به عنوان یک موجود زنده، این فرصت را دارد که از طریق به کارگیری عقل خود بر شرایط تعیین شده چیره شود. انسان ازدیدگاه لاک موجودی است که حتی نسبت به نفس خود قدرت مطلق یا قدرت آزاد نامحدود ندارد.

وضع طبیعی از دیدگاه لاک

برداشت لاک از وضع طبیعی بسیار خوش بینانه‌تر از هابز است:

1 - لاک برخلاف هابز بر این باور است که قانون ذاتی و اصیل حاکم بر رفتارها در وضع طبیعی وجود دارد.

2 - لاک اعتقاد ندارد که یک ستیز درمان ناپذیر میان افراد و منافع انسانها در وضع طبیعی حاکم است. او اهمیت عواطفی چون غرور وافتخار و خود ستایی را انکار نمی‌کند، اما برخلاف هابز به آنها اهمیت محوری نمی‌دهد. به زعم لاک اگرچه در وضع طبیعی جنگ نیست، اما صلح هم تضمینی ندارد.

3 - مفهوم وضع طبیعی از نظر هابز بیانگر رفتار عملی مردم در آن وضع است، هر چند که این وضع حالتی ذهنی و تصوری داشته باشد. اما از نظر لاک، وضع طبیعی الگوی رفتارعملی نیست. بلکه به عکس، اشاره به قواعدی دارد که انسان‌ها هنگامی که هنوز وارد قراردادی اجتماعی نشده‌اند، از نظر اخلاقی متعهد به پیروی از آنهایند.

به نظر هابز، وضع طبیعی بیش از آنکه مفهومی تاریخی باشد، ابزاری تحلیلی است. او بر آن است که جایگاه انسان در وضع طبیعی، عملا شرایطی را فراهم می‌کند که او در پی تعیین قواعد اقتدار سیاسی از طریق روشن کردن خطرات آن در نبود این اقتدار است.
مفهوم وضع طبیعی هابز صرفا یک فرضیه تاریخی نیست، بلکه یک تحلیل منطقی است از این‌که هر شخص عقلانی در شرایط نبود شناخت درباره زندگی پس ازمرگ و درشرایط فقدان اقتدار سیاسی موجود که قادر به ایجاد و نظم باشد، چگونه باید رفتار کند

لاک به وضع آغازینی اشاره می‌کند که در آن هیچ نوع حکومت و نهاد اجتماعی وجود ندارد و انسانها آزادانه و فارغ از جبر دولت و قوانین موضوعه زندگی می‌کنند. لاک این وضع آغازین را وضع طبیعی نام نهاده و می‌گوید: در چنین وضعی همه چیز به همه تعلق دارد اما این مالکیت عمومی مانع مالکیت خصوصی نمی‌شود. در این حالت هیچ کس حق ندارد به زندگی، تندرستی و آزادی دیگری زیان برساند، زیرا تمامی انسانها برابر و مستقل و همه از حق طبیعی یکسان برخوردارند. بنابراین، مفهوم وضع طبیعی از نظر لاک، اساسا اخلاقی و پیش تاریخی است. اما از نظر هابز، وضع طبیعی کلا جنبه‌ای عملی و رفتاری دارد. این بدان معنی است که از نظر لاک، انسان‌ها حتی در وضع طبیعی، اخلاقا وابسته به قانون طبیعی اصیل و الهی، برای حفظ و بقای خود و دیگرانند. به سخن دیگر، افراد در وضع طبیعی می‌توانند تشخیص دهند که چه چیز متعلق به آنها و چه چیز از آن دیگران است.

 

مفهوم آزادی در اندیشه هابز و لاک 

 لاک معتقد است که انسان در وضع طبیعی از آزادی برخوردار است و می‌تواند هر کاری را برای زندگی وسعادت خود لازم می‌داند، بدون اجازه گرفتن ازکسی یا مقامی، آزادانه انجام دهد به این شرط که از حدود قانون طبیعت تجاوز نکند.

آزادی انسان در وضع طبیعی به دو صورت جلوه می‌کند:یکی، آزادی طبیعی انسان به عنوان قدرت آزاد وی در انجام هر کاری که برای حفظ زندگی و سعادت فردی اش ضرورت دارد.

این آزادی تنها از سوی قانون طبیعت محدود می‌شود. دیگری، قدرت آزاد وی برای تضمین واجرای همین قانون طبیعت. منظورلاک ازقانون طبیعت عبارت است ازاین حکم عقلی و اخلاقی که همه افراد بشر به یک اندازه از حقوق طبیعی برخوردارند و هیچ کس نمی‌تواند به بهانه استفاده از آزادی به آزادی دیگری لطمه بزند.

لاک ایجاد جامعه سیاسی و حکومت را بهترین درمان نابسامانیهای ناشی از وضع طبیعی می‌داند. اما او معتقد است هیچ انسانی ماهیتا وبه طور فطری محکوم و متبوع قدرت سیاسی انسانی دیگر و یا گروه دیگری نیست. از اینجا لاک نتیجه می‌گیرد که حاکمیت سیاسی تنها  می‌تواند بر پایه رضایت کسانی ایجاد شود که پیرو آن به شمار می‌آیند. یعنی تنها کسانی که راضی به شکل‌گیری یک حاکمیت سیاسی‌اند، اعضا ومتبوع آن محسوب می‌شوند.
اما این نظر او مخالف با نظر هابز است. بر طبق نظر هابز، تعهد اساسی طبیعی هر شخص عمل رقابت‌آمیز برای بقای خود است. اما این تعهد، نمی‌تواند آنچنان مؤثر باشد که انسان‌ها همواره در وضع طبیعی باقی بمانند. در نتیجه، هر شخص تعهدی طبیعی برای عضویت یافتن در منافع عامه و مشترک و پیروی از فرمانها و دستورالعمل‌های حاکمیت آن دارد. به سخن دیگر رضایت از طریق زور به دست می‌آید و هر شخصی تعهدی طبیعی برای تبعیت از قدرت سیاسی دارد. 

لاک در دو رساله درباره حکومت می‌نویسد: همه انسان ها، ماهیتا آزاد، برابر و مستقل هستند. هیچ کس را نمی‌توان بیرون از این شرایط دانست و یا بدون رضایت، او را تابع قدرت سیاسی فرد دیگری قرار داد. تنها راهی که وجود دارد تا کسی خود را از آزادی جدا کند و در محدوده‌های آزادی مدنی قرار دهد، راه گفتگو و بحث با دیگران برای پیوستن در یک اجتماع است، آن هم به منظور آسایش، امنیت و زندگی صلح آمیز با یکدیگر و در شرایطی امن برای بهره گیری از دارایی‌های خود و شرایطی امن‌تر برای کسانی که با آنها نیستند.

منظور انسان‌ها از اعلام رضایت به یک حکومت، به دست آوردن ابزاری برای کسب و حفظ چیزهایی است که حق طبیعی آنهاست. اما در اینجا پرسش مهمی به ذهن می‌آید و این است که کسی که به حکومتی رضایت می‌دهد، خود را در چارچوب‌های قانونی آن محدود می‌کند و این گونه محدودیت‌ها، پیش از آن‌که آزادی او را تضمین کنند، با آن ناسازگارند. لاک برای رفع این مشکل، دو گونه آزادی طبیعی و مدنی را از هم جدا و متمایز می‌کند. نزد هابز آزادی طبیعی به معنای فقدان قدرت بیرونی در انجام کاری است که فرد می‌خواهد انجام دهد و آزادی مدنی به معنای آزادی انجام دادن اعمالی است که از سوی حاکمیت ممنوع نیست.

لاک، آزادی طبیعی را در شرایطی می‌داند که انسان از قید هرگونه قدرت برتر روی زمین آزاد باشد و در بند اراده انسان دیگری قرار نگیرد و آزادی مدنی آزادی انسان درجامعه است، به شرط آن‌که زیر حاکمیت هیچ قدرت دیگری جز قدرتی که بدان رضایت داده است، نباشد.

بدین ترتیب، انسان عملا دارای دو گونه آزادی است:آزادی طبیعی و آزادی مدنی. اما از این دو نوع آزادی همزمان نمی‌توان استفاده کرد. شکل بنیادی آزادی، همانا آزادی طبیعی است. در این صورت آزادی مدنی صورت جایگزین آزادی طبیعی است. انسان ناچار است به سبب نیازهای خود و نارسایی‌هایی که دروضع طبیعی وجود دارد، آزادی‌های طبیعی خود را با آزادی مدنی مبادله کند. در این مبادله شرایط معینی باید وجود داشته باشد:

1 - باید قدرت مشروع با رضایت کسانی که تابع آنند، ایجاد شود.

2 - قانون وضع شده از سوی قدرت مشروع، باید با هدف‌ها و مقاصدی که این قدرت بر پایه آنها شکل گرفته، سازگار باشد.

3 - حکومتی که افراد تابع آن می‌شوند، باید بر اساس قوانین پایدار اداره شود.

4 - هیچ انسانی نباید تابع اراده خودخواهانه و دلخواه انسان دیگری باشد.

هنگامی که لاک از آزادی انسان در جامعه و یا آزادی مدنی سخن می‌گوید، همه این چهار شرط را در نظر دارد، اما این چهار شرط ویژگی‌های دیگری را نیز القا می‌کنند.

به زعم لاک، انسانهایی که در جامعه استبدادی زندگی می‌کنند آزادی‌ها و حقوق فردی‌شان پایمال می‌شود، از این رو آنها نه تنها محقند که بر علیه حاکم مستبد قیام کنند، بلکه مکلف به این کار هستند زیرا، انسانها این آزادی را ندارند که از آزادی خود صرف نظر کنند یعنی خود را برده دیگران سازند، همچنان که این آزادی را ندارد که نفس خود را نابود نماید.

منابع:

1 - موسی غنی‌نژاد. جامعه مدنی. انتشارات طرح نو. چاپ دوم. 1378.

2 - سخنرانی ناصر کاتوزیان به نام‌مبانی فلسفی و حقوق آزادی دردانشگاه تربیت مدرس در سال1376. منبع اینترنت.

سید حسین امامی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها