حال همه ما خوب است اما تو باور مکن‌

برو ای مرگ، ای خواهر. . . تا تو بازآیی من دوباره عاشق شده‌ام. . . اما این بار مرگ نرفت، شاید که زمان عاشقی در زمین به پایان رسیده بود و باید که عشق جلوه دیگری می‌کرد و به آسمان قد می‌کشید. هفته گذشته با یک اتفاق تلخ آغاز شد. تلخی آنقدر اسف‌بار بود که روز شنبه30 روزنامه پرتیراژ آن را تیتر یک خود کردند.
کد خبر: ۱۹۱۳۱۶

 در عصر رسانه‌های دیجیتال که با سرعت نور حرکت می‌کنند خبرها دیگر منتظر نمی‌مانند تا جمعه تلخ به پایان رسد و شنبه از راه برسد و حروف سربی روزنامه‌ها خبر تلخ را مثل پتک بر سرمردم بکوبند. اکنون زمان سلطنت پیامک است. پیام کوتاه نمی‌گذارد خبر برای یک لحظه هم که شده بیات شود و آن اتفاق تلخ در آخرین جمعه تیر رخ داد و ظهر بود که پیامکی به سرعت نور و به تندی آذرخش مخابره شد. سرگشتگی هامون به پایان رسید ... خسرو شکیبایی مرد. مثل همیشه اول ناباوری، بعد پرس و جو و آخر یقین از راه رسید و مثل همیشه باورکردیم که خسرو شکیبایی هم رفت. اما این رفتن ابتدای مرور خاطراتی بود که چند نسل با شکیبایی و نقش‌هایی که او آنها را با اجرای به یادماندنی‌اش زنده کرده بود با خود به همراه داشتند.

شنبه، یکشنبه، دوشنبه و... خبرهای سینمایی از نفس افتادند تا سینماگران از گذشته‌ها بگویند، از دوران طلایی که خسرو شکیبایی برای آنها نقش‌آفرینی می‌کرد. هفته گذشته تاریخ به عقب رفت تا سه دهه اخیر سینمای ایران مرور شود و سینماگران با گفته‌های خود اذعان کنند که سینمای دیروز و دیروزهای ما از امروز بهتر بوده است و خدا نکند که آیندگان هم فردا همین را بگویند.

شکیبایی را همه دوست داشتند. او مهربان بود و این روح مهربان را با خود به همه جا می‌برد و نمی‌گذاشت خاطره خنثی یا تلخی از او در یادها بماند. با خبرنگاران کم سخن می‌گفت و در گفتگوها بندرت حاضر می‌شد. آخرین بار او در نشست مطبوعاتی فیلم اتوبوس شب در کنار کیومرث پوراحمد در سالن سینما فلسطین نشست. آنهایی که فیلم را در جشنواره دیدند فهمیدند که شکیبایی برای اتوبوس شب سنگ تمام گذاشته است، اما خودش از زحماتی که برای این فیلم کشیده بود چیزی نگفت و بیشتر از تلاش کارگردان و نویسنده گفت، اما آنهایی که از دیدن اتوبوس شب لذت برده بودند مثل خود شکیبایی زمانی که هیات داوران او را به روی سن دعوت کرد و به شکیبایی فقط یک دیپلم افتخار داد، تعجب کردند. شما هم شاید آن لحظه یادتان باشد که شکیبایی روی سن نمی‌دانست با آن دیپلم چه کند و آن را از این دست به آن دست می‌داد. این اتفاق شاید برای شکیبایی و دوستداران او خوشایند نبود، اما یازدهمین جشن سینما تندیس این جشن را به خسرو شکیبایی برای بازی در فیلم اتوبوس شب اهدا کرد تا نشان دهد که داوران می‌دانند که او چقدر برای نقش یک راننده اتوبوس که در شب می‌راند زحمت کشیده است.

آنهایی که شکیبایی را از سال‌های دور می‌شناسند، می‌دانند و در هفته گذشته همگی با حسرت گفتند که او بیشتر عمر خود را زحمت کشید تا بتواند نشان دهد که تنها عشق زندگی او بازیگری است. شنبه شب هفته گذشته برنامه دو قدم مانده به صبح تمامی زمان خود را به گرامیداشت خسرو شکیبایی اختصاص داد. فردای آن روز خیلی‌ها که این برنامه را دیده بودند از آن می‌گفتند. همه از دیدن پشت صحنه فیلم شب گفتند که رسول صدرعاملی آن را ساخته و شکیبایی در کنار انتظامی در آن بازی کرده است. صدرعاملی وقتی به برنامه دو قدم مانده به صبح پا گذاشت همه فهمیدند که او بسیار گریسته است. شاید کمتر کسی می‌دانست که صدرعاملی دوستی 38 ساله با شکیبایی داشته است. صدرعاملی از این دوستی گفت و خطاب به فریدون جیرانی، مجری برنامه گفت اگر یادتان باشد می‌خواستم از حضور خسرو در فیلم گل‌های داوودی استفاده کنم، اما شما موافقت نکردید. صدرعاملی از روزهای سختی که شکیبایی گذرانده بود گفت و دل همه را به درد آورد، اما او با خودش بخشی از پشت صحنه فیلم شب را هم به همراه آورده بود. جایی که در مراسم جشن تولد یکی از عوامل فیلم، شکیبایی شروع به سخن می‌کند و خیلی جدی از کاری که در دست ساخت دارند، می‌گوید اما در این فضای جدی به یکباره کیک تولد را به صورت صدرعاملی می‌زند و همه را غرق شادی و نشاط می‌کند. دیدن این صحنه مخاطبان دو قدم مانده به صبح را به تلخ خندی غمگنانه فرو برد.

دو قدم مانده به صبح انگار در شنبه شبی که پیکر خسرو شکیبایی در انتظار آرامیدن در خاک بود، می‌خواست تکلیف شکیبایی را روشن کند. می‌خواست ثابت کند که او با سریال مدرس توانایی‌های خود را به اثبات رسانده است یا با هامون. انگار زمینیان می‌خواستند دنیای خاکی را برای او در همان شب آخر به پایان برسانند. هوشنگ توکلی که در دهه 60 سریال مدرس را کارگردانی کرده است درباره حضور خسرو شکیبایی در این سریال گفت: شکیبایی هنر بازیگری را نزد بزرگانی چون عباس جوانمرد آموخت قبل از انقلاب به صورت پراکنده در تئاتر بازی می‌کرد، اما بعد از انقلاب که شرایط تغییر کرد و فضای کار برای تئاتری‌ها محدود شد، شکیبایی بسیار افسرده شد وقتی او را برای بازی در سریال مدرس دعوت کردیم حالش چندان مناسب نبود، اما قرار ما این شد که شکیبایی سنگ تمام بگذارد که گذاشت. همه آن سکانس معروف 17 دقیقه‌ای را به خاطر دارند که شکیبایی یک نفس و بدون توقف دیالوگ خود را گفت و شکیبایی را آنچنان که بود به نمایش گذاشت.

دعوا بر سر سینما و تلویزیون نبود، اما پیدا بود که توکلی می‌خواست ثابت کند که شکیبایی قبل از هامون ثابت کرد که رودخانه‌ای اساطیری و بی پایان است.

به راستی هم که توکلی بیراه نگفت. چه کسی است که مرادبیک در سریال روزی روزگاری را ببیند و لب به ستایش شکیبایی نگشاید. شکیبایی نقش مرادبیک را بازی نکرد ،زندگی کرد و چنان در این نقش جاری شد که همه او را پذیرفتند.

اما با همه اینها حکایت‌ هامون حکایت دیگری است. هامون حدیث نفس نسلی بود که فکر می‌کردند ره گم کرده هستند، اما هامون به آنها گفت: نه! شما راه را درست آمده‌اید و درست قدم برداشته‌اید. شکیبایی هامون را برای همه آنهایی که شک کرده بودند، به یقین تبدیل کرد. یقینی که شکیبایی را همچون هامون برای همیشه زنده کرد. هامون حدیث نفس چند نسل بود برای همین تا امروز ماند و بعد از شکیبایی هم خواهد ماند، اما چه کسی است که بازی شکیبایی را در فیلم شکار دیده باشد و متوجه نشده باشد که شکیبایی برای این نقش چقدر زحمت کشیده است. پرستویی در روز تشییع پیکر شکیبایی خیلی تلاش کرد تا مراسم او آبرومندانه و درخور شان او برگزار شود. پرستویی با شکیبایی شکار را به نتیجه رساندند و چه خوب هر دو به اوج قله رسیدند و سیمرغ را دیدند.

سخن از دو قدم مانده به صبح بود، در همین برنامه بود که قسمت‌هایی از فیلم ستاره بود ساخته فریدون جیرانی پخش شد. فیلمی که شکیبایی در آن بازی دارد، اما تاکنون اکران نشده است. شکیبایی در این فیلم  که وعده پخش آن به صورت غیررسمی از تلویزیون داده شده است  نقش بازیگر تئاتری را به عهده دارد که سال‌های سال بازیگر یکی از سالن‌های تئاتری بوده که اکنون تعطیل است. یکی از همکاران او که شکیبایی او را بانو خطاب می‌کند، می‌میرد. بانو وصیت کرده است که او را در قطعه هنرمندان دفن کنند و اکنون مرد باید ثابت کند که بانو بازیگر بزرگی بوده و حقش است که در قطعه هنرمندان به خواب ابدی برود. او برای هیاتی که از خانه سینما آمده‌اند تا درباره بازیگر بودن یا نبودن بانو تحقیق کنند، نقش‌هایی را که بانو بازی کرده است بازآفرینی می‌کند. ستاره بود این امکان را به شکیبایی داد تا نشان دهد که همه آنچه را که در تئاتر فرا گرفته است به خاطر دارد و با آنها زندگی می‌کند.

شکیبایی با آثارش در میان مردم نفس کشید و با آنها صادقانه زیست برای همین است که همه دوستش دارند

شکیبایی در ستاره بود تلاش می‌کند تا نشان دهد بانو بازیگر بود و مردم او را می‌شناختند و اکنون او نمی‌داند که نمایندگان خانه سینما و مردم چگونه بانو را به خاطر نمی‌آورند، اما حافظه تاریخی مردم ایران هیچگاه مراسم خاکسپاری زنده‌یاد خسرو شکیبایی را فراموش نخواهد کرد. جمعیتی که یکشنبه، 30 مرداد سال 87 در هوای داغ تهران برای شرکت در مراسم خاکسپاری شکیبایی به تالار وحدت رفتند و از آنجا تا بهشت زهرا پیکر شکیبایی را همراهی کردند همه مردم، مسوولان و هنرمندان را به تعجب وا داشت. یک بازیگر چقدر می‌تواند بین مردم محبوبیت داشته باشد. مردم در روز تشییع جنازه شکیبایی نشان دادند که بازیگران را دوست دارند و به آنها احترام می‌گذارند و دل کندن از آنها برای دوستداران آنها دشوار است.

شکیبایی با آثارش در میان مردم نفس کشید و با آنها صادقانه زیست برای همین است که همه دوستش دارند. هیچ‌کسی را پیدا نخواهی کرد که از او دلگیر باشد. دور از مردم اما در میان مردم زیست و با نقش‌آفرینی‌هایش گوشه‌های پنهان زندگی را به همگان نشان داد. شکیبایی با نقش‌هایش دینش را به همه اقشار جامعه ادا کرد. وقتی در فیلم شکار بازی کرد، نشان داد مبارزانی راکه برای به ثمر رساندن انقلاب تلاش کرده‌اند، می‌شناسد.
بازیش در هامون نشانگر این بود که سال‌های سال با روشنفکرانی که به مذهب علاقه‌مندند دمخور بوده است. با پری نشان داد که عرفان و بریدن از دنیا را می‌شناسد. با سارا ثابت کرد بعضی اوقات می‌توان کمی بدجنس بود. با کیمیا نشان داد که باجنگ بیگانه نیست و می‌داند در روزهای خون و آتش مردم جنوب چگونه زیسته‌اند. سرزمین خورشید در ادامه کیمیا ثابت کرد که برخی اوقات می‌توان از شرایط خسته شد. در «یکبار برای همیشه> به طبقه پایین جامعه رفت، عاشق شد و بعد نشان داد که می‌توان سودای عبور از شرایط بد به خوب را تجربه کرد، اما دوباره با اکسیر عشق به زندگی سلامی دوباره داد. در کاغذ بی‌خط مردخانه و خانواده شد و گذاشت تا همسرش تاپایان شک و سوال برود و دوباره بازگردد. شکیبایی همه نقش‌هایی را که ما در ذهن داریم برایمان مرور کرد و بسیاری از نقاط تاریک را روشن کرد.

ای‌کاش کمی دیرتر قایقش رابه آب‌های اساطیری می‌انداخت و می‌ماند تا نتیجه زحماتش را درسریال شیخ بهایی می‌دید. ای‌کاش این سریال زودتر از مسیر پر پیچ و خم پخش رها می‌شد تا شکیبایی خود را در هیبت پدر یکی از دانشمندان بزرگ هم می‌دید. حالا هر زمان که این سریال پخش شود، ناخودآگاه برلبان ما جمله «خدایش بیامرزاد> جاری می‌شود.

قایقی خواهم ساخت، خواهم انداخت به آب، دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچ‌کسی نیست که در بیشه عشق قهرمانان را بیدار کند ... .

سارا بختیاری‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها