شبتابهای برقی بالای موهای سیاه مادرم پرواز میکردند و جلوی راهش را روشن میکردند. ایستاد کنار در اتاق خوابش و نگاه کرد به من که بیصدا توی سرسرا پا ور میچیدم. پرسید: «این بار کمکم میکنی همین جا نگهش داریم؟»
«گمان کنم.»
کد خبر: ۱۸۹۳۱۹
شبتابها کمی تکان خوردند و نور افتاد روی چهره رنگ پریدهاش و گفت: «خواهش میکنم! نباید دوباره بره!» بعد از مکثی کوتاه گفتم: «باشه ولی فایده نداره.»
رفت و شبتابها با آن مدارهای الکتریکیشان مثل ستارههایی سرگردان دنبال او پرواز کردند تا به او نشان بدهند چهطور در ظلمت شب جلوی پایش را ببیند. شنیدم که زیر لب با خودش پچپچ میکرد: «باید سعی کنیم، باید سعی کنیم!»
بقیه شبتابها تا اتاقم دنبال من راه افتادند. سنگینی تنم مدارِ تختخواب را که قطع کرد شبتابها چشمکی زدند و خاموش شدند. نیمههای شب بود و مادرم و من توی تختخواب منتظر مانده بودیم و تاریکی، اتاقهای ما را از هم جدا میکرد. تختخواب آرام مرا تکان داد و برایم آواز خواند. کلیدی را زدم. تکان دادن و آواز خواندن تمام شد. دلم نمیخواست بخوابم؛ اصلا دلم نمیخواست بخوابم.
امشب هیچ تفاوتی با شبهای دیگرمان نداشت. ما شبها را بیدار میماندیم و گرم شدن هوای سرد را حس میکردیم. آتش را در باد احساس میکردیم یا دیوارها را میدیدیم که لحظهای با رنگی روشن میدرخشید و آن وقت شستمان خبردار میشد که موشک او که درختان بلوط را تکانتکان میدهد بالای خانهمان است. مادرم توی اتاقش و من سر جای خودم، با چشمان باز دراز میکشیدیم. قدری که میگذشت، صدای مادر از رادیوی میان اتاقی به گوشم میخورد که میگفت: «شنیدی؟»
و من از در جواب در میآمدم که: «آره! خودش بود.»
ناو پدرم بود که بالای سر شهر کوچکمان که موشکهای فضایی هیچ وقت توی آن فرود نمیآمدند پرواز میکرد. ما تا دو ساعت بعد بیدار دراز میکشیدیم و توی دلمان میگفتیم حالا توی اسپرینگ فیلد فرود آمده، حالا روی باند است، حالا برگهها را امضا میکند، حالا سوار هلیکوپتر است، حالا بالای رودخانه، حالا بالای تپهها، حالا هم در حال فرود آوردن هلیکوپتر توی فرودگاه کوچک اینجا، گرینویلِج، است... و نیمی از شب این طور میگذشت. ما، مادر و من، در تختخوابهای سردمان گوش میدادیم و گوش میدادیم. حالا از خیابان بِل پایین میآید، همیشه پیاده میآید. هیچ وقت تاکسی نمیگیرد. حالا از پارک رد میشود. حالا از کنار اوک هارست میگذرد و حالا...