در شعرش سادگی و بیادعایی ذاتی او نمایان است. با آن که نگاه نافذ و جستجوگرش، گوشههای نایافته هستی را کشف میکند و در لباس کلمات باز مینمایاند؛ اما انگار هیچ پدیدهای برای او چندان بدیع نیست که شاعر را سر ذوق بیاورد یا دستخوش احساسات کند. فضای آشنای تصاویر شعری او با همه سادگی در هالهای از غبار و به گونهای مهآلود است و از همین جاست که شعرهایش وسوسه بارها خواندن و زمزمه کردن را در جان مخاطب بیدار میکند.
آنچه شاعر در کشف و بازآفرینی هستی یافته، برایش چندان خرسندکننده است که با نوعی بیاعتنایی به اطراف و از جمله واکنش مخاطبان شعر همراه میشود. گویی شعرها برای خرسندی مخاطبی خاص و البته پیش از او برای رهایی شاعر از تراکم ذهنیت و کشف سروده شدهاند.
اینگونه شعر را من «شعر ناگزیر» مینامم و برآنم که راهی است به بیپیرایگی شعر؛ اگر چه تجربههای زبانی و موسیقایی آنگاه که درونی و ذاتی شده باشند، هنگام تولد شعر ناگزیر صورت و نظام هنری شعر را تعالی میبخشند.
و این همان دقیقهای است که در شعرهای اصغر عالیزاده کمتر راه یافته است. پنجرهای که او به جهان میگشاید، در این روزگار تکرار و تقلید و یکنواختی و هیاهو، جایی است برای درنگ و نگریستن به نادیدهها و نایافتهها، بیآن که حضور سنگین و مزاحم شاعر و اندیشه و عاطفه و دریافت او مخاطب را بیازارد.
انگار شاعر از میان این همه دیوار، به اشارت کلمات چشماندازی یافته است به جلوهای از هستی آشنای مغفولمانده و پس از تماشا و حیرت و لذت، با سکوت و آرامش به کناری رفته است و شاید سری تکان داده تا دیگران نیز لحظهای از دیوارها چشم بردارند و از پنجرههای شعر او به زندگی بنگرند، بیآن که جست و خیز کند و فریاد «یافتم یافتم» سر دهد یا با اصرار و سماجت همگان را به تماشای مناظر خویش فراخواند یا از آنچه یافته است داد سخن سر دهد و به پرگویی ملالآور دچار شود.
شعرهای اصغر عالیزاده، شبیه شعرهای محافل ادبی نیست، شبیه شعرهای اصحاب نظریهپردازی و دههسازی نیست، شبیه شعرهای مقلدان شعر ترجمه نیست، شبیه شعرهای جایزهبگیران حرفهای جشنوارهها نیست؛ شعرهای او مثل خودش بیادعا و صمیمی و محجوب است.
شعری از اصغر عالیزاده
از اول دیوانه بود
و هر روز تمام جادههای زمین را
به موهایش میبست
دختر
و چه مردها،
آه، چه مردها...
***
وقتی میآیی
با نیانبان بیا
و تمام سازهای کوبهای جهان را
و تمام وسوسههای زمین را
در لباس بندریات بریز
هیچ کس نمیداند
چه اتفاقی خواهد افتاد
اسماعیل امینی