صفحه وسط
با باز و بسته کردن پلکاش خوابو ازشون گرفت. چندین سال بود که بیوقفه مسیر این جاده، تموم زندگیش شده بود.
برف پاککن قدیمی با صدای قیژقیژش و با زحمت فراوون نفس نفس میزد و برف و بارون مخلوط رو از روی شیشه پاک میکرد ولی مثل اینکه زیاد تاثیری نداشت. هوا حسابی قاطی کرده بود و مه غلیظ پایین اومده بود.
ماشین، بیجون کنار جاده از حرکت ایستاد.
***
بقیه راه رو پیاده باید گز میکرد.
پاهاش کرخت شده بود و رمق راه رفتن رو ازش گرفته بود.
سلانهسلانه رفت تا آخر جاده رو پیدا کنه. کاش یک نفر پیدا میشد که همسفرش بشه شاید زودتر به آخرش میرسید.
همسفرش خواب شد و روی صفحه آخر کتاب به خواب عمیقی فرو رفت.
بهاره سدیری
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)