در این لحظه زنگ تلفن به صدا درآمد. گوشی را برداشتم و پرسیدم: چه کسی مرده است؟
لحظهای سکوت. بعد صدایی گفت: آقای پیپرلینگ؟
جواب دادم: خودم هستم.
دوست دارید دویست پوند گیرتان بیاید؟
گفتم: البته، اما از من نخواهید که بابت این مبلغ ولیعهد انگلستان را بدزدم.
غریبه گفت: باشد. من امشب ساعت ده دنبالتان میآیم. کارتان این است که همراهیام کنید و مراقبم باشید.
هفتتیر همراهتان باشد. صد پوند ابتدا پرداخت میکنم و صد پوند دیگر را پایان کار. گوشی تلفن را گذاشت.
از این ماموریت خوشم نیامد، چون دوست ندارم با هفتتیر کارم را انجام بدهم. احساس خوبی نداشتم. فکر کردم به رونالد بارکلی از اداره اسکاتلندیارد تلفن کنم، اما منصرف شدم. او اگرچه دوستم بود اما چندین بار مرا به لغو مجوز اسلحهام تهدید کرده بود. علاوه بر این اگر از قضیه مطلع میشد احتمالا یک لشکر مامور پلیس پشت سرم میفرستاد و بعید نبود که کل قضیه مالیده شود. تمام بعدازظهر آن روز عصبی بودم. حتی رفتم جلوی آیینه و چند بار برای تمرین هفتتیر کشیدم. سر ساعت ده، هنگامی که زنگ منزلم به صدا درآمد، کمی احساس آسودگی کردم. جلوی منزل یک اتومبیل فورد لینکلن منتظرم بود. سوار آن شدم و کنار صندلی راننده جا گرفتم.
به جای سلام از من پرسید: هفتتیرتان را آوردید؟
من هم پرسیدم: پول همراهتان است؟
مرد پاکت نامهای را که درونش اسکناس بود به من داد.
گفت: اسم من تیپیت است. تخصص من سرقت بانک است، اما نیازی نیست که بترسید. کاری که الان میخواهیم بکنیم کاملا قانونی است. نمیخواهم برایتان دردسر درست کنم، فقط به کمک شما نیاز دارم. لحنش صادقانه به نظر میرسید. ما ازمحله «وستاند» گذشتیم و به سوی محله «داکس» راندیم.
بعد از مدتی تیپیت گفت: کینگ مرا برای یک گفتگو دعوت کرده است. گروه میخواهد تقصیر کاری را گردن من بیندازد، کاری که در واقع تقصیر من نبوده است. کینگ به من پیغام داده که میخواهد ببیندم. اشخاص دیگری از گروه نیز احتمالا آنجا حضور دارند، اما ترسم از این است که حرفم را باور نکنند.
گفتم: پس انتظارتان از من این است که اگر کار به جاهای باریک کشید با هفتتیر از شما حمایت کنم؟
تیپیت با صدایی خشک گفت: همین طور است.
جواب دادم: متأسفم، اما این کار از من برنمیآید. درست است که کارآگاه خصوصی کوچکی هستم اما زندگیام میگذرد و نمیخواهم آیندهام را خراب کنم.
کینگ را میشناختم، اگرچه شخصا هرگز ندیده بودمش. هیچکس اسم واقعی او را نمیدانست اما شکی نبود که او پادشاه تبهکاران لندن بود. سه سال پیش از زندان «دارتمور» آزاد شده و ظاهرا تاکنون خطایی از او سر نزده بود. با این که دست راستش قطع شده بود با این حال استاد تیراندازی بود.
کینگ روی همه تبهکاران، از لندن گرفته تا لیورپول و از ساوتهمپتون تا ادینبورگ، سلطه و نفوذ داشت. از زمانی که او رهبری اراذل و اوباش را به عهده داشت اسکاتلندیارد عاجز مانده بود. تبهکاران به اقدامات بزرگی دست میزدند و حتی وکلای ثابت و کارکشتهای را به استخدام خود درآورده بودند.
تیپیت با سرعت بسیار بالایی میراند. ما وارد منطقه داکس شده بودیم، جایی که حتی اشباح هم در صورتی که اسلحه نداشته باشند، به وحشت میافتند. جلوی انبار بزرگی که دو آدم تنومند با لباس تیره جلویش نگهبانی میدادند توقف کردیم.
تیپیت اتومبیل را پارک کرد و پیاده شد. من هم چارهای جز پیاده شدن نداشتم.
جلوی دو مرد تنومند ایستادیم. یکی از آنها به ما گفت: دستها بالا.
تیپیت به حالتی مردد دستهایش را بالا برد. مرد او را بازدید بدنی کرد. نگهبان دوم به طرف من آمد و با عصبانیت گفت: دستاتو بده بالا و من دستهایم را بالا بردم.
وقتی مرد برای بازدید بدنی دست به زیر شانههایم برد، هر دو دستم را مشت کرده و بر سرش فرود آوردم. مرد خرخری کرد و روی زمین افتاد.
دستش را گرفتم و از زمین بلندش کردم. گفتم: همیشه سعی کن مودب باشی. اگر یک بار دیگر به من دست بزنی طوری میزنمت که این انبار را با کاخ نخستوزیری اشتباه بگیری.
میخواستم چیز دیگری هم بگویم که ساکت شدم، چون فرد دومی هفتتیرش را به طرف شکمم گرفت.
سرانجام صدایی از در انبار آمد که میگفت: شلیک نکن!
در انبار اکنون کاملا باز و نور از آنجا به بیرون تابیده شده بود.
تیپیت جلو رفت و من هنگامی که به کنار آن مرد که ظاهرا مقام بالایی میان تبهکاران داشت رسیدم، گفتم: ممنونم رفیق.
ما از یک فضای روشن گذشتیم و وارد سالن بزرگی شدیم. این سالن پر بود از کیسههای انباشته. از پلهای پایین رفتیم که در آنجا در دیگری قرار داشت. سپس از در داخل شدیم و در مقابل کینگ قرار گرفتیم.
زیرزمین بزرگ و سرد بود. در وسط آن میزی قرار داشت و رویش یک تلفن و نیز چند بطری نوشیدنی. دور میز و نیز کنار دیوار سمت چپ حدود ده نفر نشسته بودند که من تعدادی از آنها را میشناختم.
شخصی که وسط نشسته بود کینگ بود. او لباس خوبی به تن داشت. دست چپش روی میز بود اما دست راست نداشت و آستین راست پیراهنش داخل جیب کتش بود.
کسانی که میشناختم عبارت بودند از: فرانک بوستون، متخصص گاوصندوقهای فولادی؛ جانی زیبل، بوکسور معروف؛ جانی درافتینگ، که بتازگی از یک سرقت بانک تبرئه و از زندان آزاد شده بود؛ بوریس، که اسم و فامیلیاش را فراموش کرده بودم. او یک مهاجر روس بود و مردی که کنارش نشسته بود و من نام او را نیز به یاد نداشتم متخصص جعل اسکناس بود و بالاخره مرد کوتاهقدی به نام پیتر پان. تبهکاران برجسته لندن آنجا گرد آمده بودند اما هرکدام از آنها قادر بودند براحتی از کنار ساختمان اداره اسکاتلند یارد رد شوند، چراکه پلیس مدارک کافی برای دستگیری آنها در اختیار نداشت.
وقتی ما وارد آنجا شدیم زیرزمین در سکوت فرورفت. همه با کنجکاوی به کینگ و به ما نگاه میکردند. بعد از مدتی تیپیت گفت: میخواستی با من صحبت کنی کینگ؟ نیازی نبود حتما اینجا با هم صحبت کنیم.
کینگ گفت: نمیخواستم هنگام صحبت کسی مزاحممان شود، به همین دلیل اینجا را انتخاب کردم. صدایش جدی بود و شمرده حرف میزد. ادامه داد: ضمنا ما میخواستیم تنها با تو صحبت کنیم.
تیپیت آرام گفت: این مرد دوست من است، خیالتان راحت باشد.
کینگ با خونسردی گفت: این مرد دوست تو نیست، بلکه یک کارآگاه خصوصی است. او را برای محافظت از خودت به اینجا کشاندهای.
با دلخوری گفتم: از این که مرا میشناسید مفتخرم، اما قضاوتتان درباره من درست نیست. این حرفهام است و علاوه بر این من به درستی نمیدانستم اینجا چه خبر است. تمام این اوضاع برایم ناراحتکننده است. بنابراین برایتان شب خوشی را آرزو میکنم و همهتان را به خدا میسپارم. شبخوش.
برگشتم، اما قدمی برنداشتم، چون صدای بلند و تیز کینگ در گوشم طنین انداخت: نه، از اینجا تکان نمیخورید. اسلحهتان را اینجا روی میز بگذارید.
نگاهی به دور و برم انداختم، بعد هفتتیرم را جلوی کینگ روی میز گذاشتم.
مرد بلند و تنومندی صندلی را به کنارم هل داد و مرا به زور روی آن نشاند.
گفتم: من از گردهمایی اینجا هیچ اطلاعی نداشتم. میشود به من بگویید موضوع چیست؟
کینگ با بیتفاوتی گفت: این مرد ما را به وضعیت خطرناکی سوق داده است. او دست به کار خلافی زده که نهتنها اسکاتلندیارد بلکه پلیس اینترپل را نیز علیهمان به تکاپو واداشته است. او وارد حوزه ممنوعی شده که اگر خبر داشتیم هیچگاه این اجازه را به او نمیدادیم. او همیشه آدم تکرویی بوده. از چندین روز پیش اسکاتلندیارد در کل انگلستان مامورانش را به جستجوی او گماشته است.
گفتم: مگر تاج ملکه را دزدیده؟
کینگ گفت: خیر، او برای یک دیوانه فرانسوی تابلوهایی را از موزه «نیوآرت گالری» کش رفته است. داشتم کمکم متوجه ماجرا میشدم.
تیپیت با فریاد گفت: این حقیقت ندارد. چون با شما همکاری نمیکنم این تهمت را به من میزنید. من چنین کاری نکردهام. شما دنبال بهانهای میگردید تا کلکم را بکنید.
فرانک بوستون به او توپید: دهنت را ببند. فکر میکنی نمیتوانستیم مدتها پیش این کار را بکنیم؟
اگر حماقتی ازت سر نمیزد کاری به کارت نداشتیم.
کینگ گفت: گوش کن ببین چه میگویم. ما آزادت میکنیم و کاری به کارت نداریم، به شرطی که از همین جا با اسکاتلندیارد تماس بگیری و جای تابلوها را به آنها بگویی. به این ترتیب مساله ظرف چند روز حل میشود و مامورها هم از تعقیب ما دست برمیدارند. ما هم تو را لو نخواهیم داد. بعد هم در یک فرصت مناسب گورت را گم و به خارج فرار میکنی.
پیترپان که قیافه خشنی داشت، به من اشاره کرد و گفت: با این یارو چه کار کنیم؟
کینگ مدتی به من نگریست، بعد آرام گفت: او به کسی حرفی نخواهد زد.
تیپیت فریادی عصبی کشید و در حالی که با دست قلبش را گرفته بود، گفت: شما حق ندارید این کار را با من بکنید. من چیزی درباره تابلوها نمیدانم.
کینگ برخاست و گفت: تو آن تابلوها را در یک خانه روستایی در ایستوود مخفی کردهای. ما دیروز تو را در آنجا دیدهایم. حالا همه چیز را اعتراف میکنی یا نه؟
این حرفها داشت اعصابم را داغان میکرد. به تیپیت گفتم: حماقت نکنید. مرا توانستید گول بزنید، اما این آدمها را نمیتوانید. این تنها شانس شماست. من هم به کسی حرف نخواهم زد. آن صد پوند را هم بهتان برمیگردانم.
تیپیت سرم داد زد و یک لحظه بعد باز قلبش را گرفت و نقش زمین شد.
من به سوی او رفتم. در همین لحظه، زنگ تلفن به صدا درآمد. کینگ گوشی را برداشت و رنگ چهرهاش پرید. گفت: پلیس! ساختمان محاصره شده.
همه به جنب و جوش افتاده بودند. تیپیت که روی زمین افتاده بود، به من گفت: خوک کثیف! چنان غافلگیر شده بودم که نتوانستم حرکتی بکنم. بعدش دیگر دیر شده بود.
ناراحتی قلبی تیپیت صحنهسازی و دروغی بیش نبود. او روی زانویش ایستاده و از لای پوتینش هفتتیری بیرون آورده بود. لوله هفتتیرش را به سمت من گرفته بود. صدای شلیک گلوله فضای آنجا را پر کرد. منتظر درد ماندم، اما دردی حس نکردم. تیپیت هنوز هفتتیرش را به سمت من گرفته بود. بعد دستش پایین آمد و با سر روی زمین افتاد.
همه حاضران در سالن در سکوت فرو رفته بودند. کینگ هفتتیر مرا که آنقدر سریع از روی میز برداشته بود، دوباره روی آن گذاشت، گفت: چارهای نبود، میخواست به شما شلیک کند.
بعد در باز شد و ماموران پلیس آنجا را پر کردند. بازرس جنایی، رونالد بارکلی به سوی من آمد. تبهکاران دستهایشان را بالا بردند. روی پیشانیام عرق سردی نشسته بود.
با لحنی عذرخواهانه به بارکلی گفتم: مجبور شدم شلیک کنم. او به من کلک زده بود. تابلوها را از موزه دزدیده بود. الان تابلوها در خانه روستایی متروکی در ایستوود مخفی شدهاند. دروغم چندان قانعکننده به نظر نمیرسید.
بارکلی سرش را تکان داد. کلت را از روی میز برداشت، نگاهی به من انداخت بعد به کینگ. سپس کلت را به من برگرداند، گفت: اصلا نمیدانستم که اینقدر خوب شلیک میکنی. خیلی دوست داشتم کینگ را بازداشت کنم.
فورا گفتم: این بار او بیتقصیر است.
بارکلی گفت: میدانم. همه این آقایان سر به راه هرگز هیچ دستهگلی به آب ندادهاند!!
بعد برگشت که برود. در حالی که میرفت به او گفتم: راستی، اصلا خوب نیست که تلفنم را شنود میکنید و با یک لشکر مامور دنبالم راه میافتید. غیر از این چطور میتوانستید اینجا را پیدا کنید؟
بارکلی چیزی نگفت، چون حق با من بود.
سرم را برگرداندم. با صدای آرامی به کینگ گفتم: تصمیم دارم بخشی از پاداشی را که از موزه آرتگالری میگیرم، وقف جنایتکاران بازنشسته کنم، البته اگر اصلا چنین چیزی وجود داشته باشد.