جلوه‌ای از عنایات اهل بیت‌ع‌ به علامه امینی‌

آقای حبیب چایچیان (حسان)‌ شاعر اهل بیت‌ع‌ که از مرتبطان با علامه امینی است ، ‌در گفتگو با ایام ، داستان عجیبی را نقل می‌کند که نشانگر عنایات اولیای الهی به علامه و کتابخانه تاسیس شده توسط وی‌ در نجف به نام « کتابخانه عمومی امیرالمومنین‌ع‌ » است: معمولا علامه امینی از نجف به تهران تشریف می‌آوردند و هنگام اقامت در تهران، یکی از تجار چای به نام حاج کریم دستمالچی (رومینا)‌ تمام کارهای شخصی‌اش را کنار می‌گذاشت و کمر به خدمت علامه می‌بست. او ایثار می‌کرد و کارهای علامه را بر امور خویش مقدم می‌داشت.
کد خبر: ۱۸۶۲۱۲

مرحوم دستمالچی تعریف کرد که در یکی از این سفرها، روزی علامه امینی به من گفت: 5  4‌کتاب است [اختلاف تعداد از ضعف حافظه من ناشی می‌شود  حسان] که بسیار ذی‌قیمت می‌باشد و من در سفرهایم به هند و پاکستان و ... آنچه در توان داشتم جستجو کردم، ولی آنها را به دست نیاوردم. شما هم جستجو کن اگر آنها را در کتابخانه‌های شخصی و ... پیدا کردی به هر قیمت این‌ها را بخر  قیمت را هم محدود نکرد  و پس از خریدن کتاب‌ها به نجف تلگراف بزن و خبرش را بده.

این کتاب‌ها مربوط به برادران اهل سنت بود که در آن مدح و شئون محمد ص و آل محمدع‌ ذکر شده بود. مرحوم دستمالچی در ادامه افزود: عجیب این است که پس از بازگشت علامه به نجف یک روز یکی از افرادی که علاقه به کتاب داشت و خیلی هم ثروتمند بود به من تلفن زد و گفت: من به مرضی مبتلا هستم که تمام پزشکان مرا جواب کرده و گفته‌اند: اگر می‌خواهی، برای اطمینان خاطر، سفری هم به خارج برو و خودت را به اطبای خارجی نیز نشان بده و من چون یقین دارم که زنده نمی‌مانم، 5  4 کتاب دارم که در دنیا بی‌نظیر است و شاید منحصر به فرد باشد، شنیده‌ام شما برای علامه امینی کارهایی انجام می‌دهید، دوست دارم این کتاب‌ها را برای ایشان به نجف بفرستید.

مرحوم دستمالچی نشانی وی را می‌گیرد و به منزلش می‌رود. او می‌گفت: در طول مسیر ضربان قلبم شدت گرفت و می‌گفتم: خدا کند میان این کتاب‌ها، یکی از کتاب‌هایی که علامه دستور تهیه‌اش را به من داده‌اند، وجود داشته باشد. وقتی وارد منزل او شدم، دیدم روی تاقچه چند کتاب چیده شده است. من فوری نام کتاب‌ها را از جیب درآوردم. اولین کتاب را برداشتم و با فهرست تطبیق دادم، دیدم اولین کتاب در فهرست علامه است. دومین کتاب نیز همان کتاب دوم در فهرست علامه بود، سومی و ... دقیقا کتاب‌ها به همان ترتیبی روی تاقچه چیده شده بود که علامه امینی در کاغذ نوشته بود. کم مانده بود روح از تن من جدا شود. با عجله کتاب‌ها را برداشتم و آمدم به علامه تلگراف کردم و اطلاع دادم که تمام کتاب‌ها را به دست آوردم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها