گربه و آقای وان - این ماجرا؛

پیشخدمت مرموز

نوشته:‌ لیلیان جکسن براون‌ مترجم:‌ سهراب برازش‌ قسمت پایانی‌
کد خبر: ۱۸۵۹۹۰

خلاصه قسمت پیشین: گرترود و خواهرش، که راوی داستان است، به واسطه گربه‌شان  سوسو  با آقای وان که روی صندلی چرخدار می‌نشیند آشنا می‌شوند. آقای وان علاقه زیادی به سوسو دارد و مدعی است که در زندگی قبلیش گربه بوده. فرانک پرستار آقای وان مردی است خاموش و مرموز که چندان مورد علاقه آقای وان نیست. آقای وان چند روز در هفته راس ساعت 30/8 شب به منزل گرترود و خواهرش می‌آید. اما پیش از آمدنش سوسو متوجه می‌شود و با بروز حرکاتی خاص و صدایی آهنگین پشت در منتظرش می‌‌نشیند. انگار حیوان با پیرمرد تله پاتی دارد. آقای وان در گذشته عتیقه‌فروش بوده و از این‌رو تابلوی باارزشی را به گرترود و خواهرش هدیه می‌کند که مبلغ زیادی ارزش دارد. او مدعی است که گربه‌ها افکار آدم‌ها را می‌خوانند و متوجه حرف‌های آنها می‌شوند. روی هم رفته آقای وان افکار عجیب و غریبی درباره گربه‌ها دارد که دو خواهر را به شگفتی وامی‌دارد. یک روز آقای وان آنها را به منزلش دعوت می‌کند و تاکید دارد که سوسو را هم با خود بیاورند... بقیه داستان را در این شماره می‌خوانیم.

آقای وان شروع به صحبت کرد و گفت: قبل از آن که اسیر این صندلی لعنتی شوم عتیقه‌فروش بودم. اما بعد... بعد تصادف سختی کردم و حالا خرید و فروش را در خانه انجام می‌‌دهم.

گرترود پرسید: اینجا می‌توانید؟

چرا که نه؟ خیلی‌ها مرا می‌شناسند و مردم از تمام دنیا نزد من می‌آیند. من معامله می‌کنم و فرانک دوندگی‌هایش را. او برای این کار ساخته شده است.

او را از کجا آوردید؟

از کنار خیابان جمعش کردم. آوردم که در کارها کمک حالم باشد. اما او از پس کارهای خودش هم برنمی‌آید.

به نظرم آدم حقه‌بازی می‌آید.

آقای وان به ما چشمکی زد و گفت: کمی بله. اما بدون او من کاملا دست‌تنهایم. سلام! سوسو! گربه مورد علاقه‌ام را ببینید. دیگر همه‌‌جا را شناسایی کرد.

سوسو دیس نقره‌ای که آنجا بود را بو کرد. آقای وان با حالتی حاکی از رضایت سرش را تکان داد و گفت: این ظرف مربوط به قرن هفدهم است و صاحب آن زنی بود که ادعای جادوگری می‌کرد. سوسو را ببینید. کاملا متوجه می‌شود.

سرفه‌ای کردم و گفتم: از این که فرانک با شما زندگی می‌کند باید خوشحال باشید.

بله می‌دانم. اما از من پولی دریافت نمی‌کند. اگر به او حقوق می‌دادم ممکن بود فکرهای احمقانه‌ای به سرش بزند.

خیلی وقت است که تصادف کرده‌اید؟

پنج سال پیش و مقصر همین ابله بود. تقصیر او بود! او این بلا را سر من آورد!

ناگهان صدایش با عصبانیت همراه و صورتش سرخ شد و با مشت به دسته صندلی‌اش کوبید.

سپس سوسو را روی پاهایش نشاند و او را نوازش کرد. او نیز آرام آرام احساس راحتی کرد.

در ادامه گفت: بله، پنج سال پیش و از آن به بعد روی این صندلی نشسته‌ام. قصد داشتیم با ماشین استیشن به نمایشگاه عتیقه‌جات برویم، فرانک ابله چراغ قرمز را رد کرد و ما با یک کامیون حمل ماسه تصادف کردیم.

گرترود دستانش را مقابل صورتش گرفت و گفت: وحشتناک است.

هنوز دقیقا یادم هست. از بس آن روز کار کرده بودم از درد پاهایم ناله می‌کردم. الان حاضرم همه چیزم را بدهم اما یک بار دیگر پاهایم درد بگیرد.

فرانک زخمی نشد؟

آقای وان دستش را تکان داد و گفت: فقط سرش. شش ساعت طول کشید که دکترها خرده شیشه‌ها را از جمجمه‌اش خارج کنند. از آن به بعد دیگر کله‌اش درست کار نمی‌کند.

بعد دستش را روی پیشانی‌اش کشید. از او پرسیدم: این صندلی چرخدار عجیب و غریب را از کجا آوردید؟

عزیزم. درست نیست که شما از یک عتیقه‌فروش سوال کنید که اشیاء قیمتی‌اش را از کجا آورده است. این صندلی بی‌نظیر است. آن را یک آهنگر حرفه‌ای در سال 1872 ساخته است. حالا که قرار است زندگی‌ام را روی صندلی چرخدار سپری کنم بهتر است که صندلیم خاص باشد که لااقل کمی باعث دلگرمی‌ام شود. شما را به اینجا دعوت کرده‌ام که لطفی به من بکنید.

بعد صندلی‌اش را چرخاند و پشت میز تحریر رفت. من و گرترود هم نگاه‌های نگرانمان را به سمت او تغییر دادیم.

وصیت‌نامه‌ای نوشته‌ام و نیاز به امضای دو نفر شاهد دارم. چند شیء بی‌نظیر و خاص را برای موزه به ارث گذاشته‌ام، بقیه وسایل باید فروخته شود و از درآمد آن موقوفه‌ای ساخته شود. گرترود به صراحت گفت: برای فرانک چیزی به ارث می‌گذارید؟

هه. به این ابله چیزی نمی‌رسد... اما قبل از این که شما مدارک را امضاء کنید یک مطلب دیگر را نیز باید به آن اضافه کنم. اسم کامل گربه عزیزم چیست؟

من و گرترود در پاسخ سوالش مردد ماندیم. اما بالاخره گفتیم: ما آن را با نام «خورشید سیام» از فروشنده‌اش تحویل گرفتیم. نژادش آسیایی است.

خب، پس باید اسم موقوفه‌ام را «خورشید سیام» بگذارم. خیلی زیباست.

از او پرسیدم: هدفتان از ساختن این موقوفه چیست؟

آقای وان نگاهی پرتامل همراه با لبخندی از روی لطف به ما کرد و گفت: می‌خواهم که این موقوفه در خدمت تحقیقات قرار بگیرد. دانشجویان باید در دانشگاه‌ها به کشف غرایز گربه‌های خانگی بپردازند و نتیجه این تحقیقات باید در خدمت اکتشافات پیشرفته روح انسان‌ها قرار بگیرد. این بهترین خدمتی است که از من برمی‌آید. روح انسانی بسیار وسیع است و بعد از مرگ در کالبد گربه جای می‌گیرد.

نگاه حیله‌گرانه‌ای به ما انداخت، مردمک چشمش تنگ شده بود. بعد به حرف‌‌هایش  ادامه داد: هیچ‌کس بهتر از من در این خصوص چیزی نمی‌داند.

نزدیک بود از مزخرفاتی که می‌گفت خنده‌مان بگیرد. دیگر چاره‌ای نداشتیم بنابراین زیر وصیت‌نامه‌اش را امضاء کردیم.
چند روز بعد برای تعطیلات به سفر رفتیم و از آن به بعد دیگر آقای وان را ندیدیم. من و گرترود هر سال زمستان سه هفته به جنوب مسافرت می‌کردیم. سوسو را هم با خود می‌بردیم. وقتی برگشتیم از سرنوشت غم‌انگیز همسایه عجیب و غریبان باخبر شدیم. آن روز فرانک را در آسانسور دیدیم. برای اولین بار لب به سخن باز کرد و بالاخره با ما حرف زد: آنها او را بردند.

دستپاچه و آشفته پرسیدم: چی گفتید؟

صدای گوشخراش و بلند این مرد قوی هیکل ما را متعجب کرده بود. دوباره پاسخ داد: آنها او را بردند.

گرترود پرسید: مگر چه اتفاقی افتاده؟

فرانک در جواب گرترود گفت: دیوانه شده بود. خانوداه‌اش از پنسیلوانیا آمدند و او را به تیمارستان منتقل کردند.

خواهرم که شوکه شده بود گفت: یعنی این‌قدر اوضاعش به هم ریخته بود؟

فرانک با بی‌تفاوتی شانه‌‌هایش را بالا انداخت. گرترود ادامه داد: تکلیف عتیقه‌جاتش چه می‌شود؟

خانواده‌اش از من خواستند که آت و آشغال‌‌هایش را دور بریزیم.

اما آنها خیلی باارزشند، مگر نه؟

خرت و پرت‌هایش را جدی نگیرید. او همیشه عادت داشت آنها را مهم جلوه دهد. از موزه‌ها و این‌جور چیزها صحبت کند.

فرانک دوباره شانه‌هایش را بالا انداخت، دستی به پیشانی‌اش کشید و در ادامه گفت: عقل درست و حسابی‌ای نداشت.

هاج و واج وارد آپارتمان شدیم. همین که در را پشت سرمان قفل کردیم به گرترود گفتم: نگفتم دیوانه است؟

گرترود گفت: ماجرای غم‌انگیزی است.

به نظرت فرانک تغییر نکرده؟ او الان مثل یک آدم کاملا آزاد به نظر می‌رسد. احتمالا برایش خیلی وحشتناک بوده زیر سلطه این مرد عجیب و غریب زندگی کند.

گرترود گفت: جای آقای وان خیلی خالی بود. او مرد جالبی بود. دل سوسو هم برای او تنگ خواهد شد.

همان شب متوجه شدیم که سوسو به این راحتی‌ها نمی‌تواند آقای وان را فراموش کند. ما هم همین احساس را داشتیم. بعد از شام مشغول جا به جا کردن وسایل سفرمان بودیم که سوسو ما را متوجه حرکات عجیب و غریب خودش کرد. حرکات موزون و صدایی آهنگین از خودش درآورد. درست همان کارهایی را که قبلا پیش از آمدن آقای وان انجام می‌داد. من و گرترود هیجان‌زده تماشایش کردیم و ناخودآگاه منتظر زنگ در ماندیم. هنگامی که سوسو مشتاقانه و رقص‌کنان به سمت در رفت پشت سرش راه افتادیم. رفتارش کاملا عجیب بود. گردنش را بالا کشید و سرش را به این طرف و آن طرف برگرداند. بعد نشست و دست و پایش را کش و قوس داد، اما از کسی خبری نشد.
نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم: هشت و نیم است. سوسو یاد ملاقات‌هایش با آقای وان افتاده است.
گرترود گفت: ناراحت‌کننده است.

اما قضیه به یکبار ختم نشد. او هر شب سر ساعت هشت و نیم بازی عجیب و غریبش را به راه می‌انداخت. فکر می‌کردم که چند وقت دیگر او آقای وان را فراموش خواهد کرد. اما مثل این که این‌طورها هم نبود. چند هفته گذشت و روزهای مطبوع بهاری فرارسید. غروب یکی از این روزها همراه سوسو به پارک همیشگی رفتیم. او ما را به کنار رودخانه برد. کنجکاوانه دنبالش راه افتادیم. کنار اسکله همان کارهای شبح‌گونه‌اش را انجام داد.

گرترود آهسته گفت: یادت هست آقای وان درباره گربه‌ها و ارواح صحبت می‌کرد؟

نگاهش کن! انگار دور پاهای کسی می‌گردد و خودش را به او می‌مالد!

خواهرم آرام گفت: آیا واقعا آقای وان در تیمارستان بستری است؟

منظورت چیست؟

شاید واقعا اینجا ... این پایین باشد. به رودخانه اشاره کرد و ادامه داد: مطمئنم که آقای وان مرده و سوسو این مطلب را فهمیده است.

اما بعید به نظر می‌رسد.

مطمئنم که فرانک آن بیچاره را به صندلی چرخدارش به ته رودخانه انداخته است احتمالا یک شب آقای وان بی‌خوابی سرش زده و از فرانک خواسته که او را به پارک بیاورد.

اما گرترود!

به نظر تو این‌طور نیست؟ یک شب سرد که هیچ‌کس هم کنار رودخانه نبوده، آقای وان پتویی دورش پیچیده وروی صندلی‌اش نشسته بود... احتمالا به ته رودخانه رفته است. وحشتناک است! مرد بیچاره.

من نمی‌توانم قضاوت کنم. ممکن است همه اینها...

حالا دیگر فرانک آزاد است و صاحب همه عتیقه‌جات. هیچ‌کس هم سراغ آقای وان را از او نمی‌گیرد. می‌تواند همه آنها را بفروشد و برای خودش یک زندگی درست و حسابی دست و پا کند. می‌دانی چند دلار آنجا خوابیده‌ است؟

اما خانواده‌اش در پنسیلوانیا؟

شرط می‌بندم که آقای وان نه در پنسیلوانیا و نه در هیچ کجای دیگر خانواده‌ای ندارد.

مات و مبهوت پرسیدم: ما چه کار می‌توانیم بکنیم؟ لازم است این مساله را با تیمارستان در میان بگذاریم؟ یا این که پلیس را خبر کنیم؟ احتمالا باید بگوییم آقای وان مرده یا به قتل رسیده و دلیل ما هم این است که هر شب ساعت هشت و نیم گربه ما روح او را می‌بیند. آن وقت آنها فکر نمی‌کنند که ما عقل درست و حسابی نداریم؟
راستش باید بگویم که کمی نگران گرترود بودم. صبح روز بعد وقتی پشت میز صبحانه روزنامه را ورق می‌زدم ناگهان  پایین صفحه  چشمم به یادداشت کوچکی افتاد.

نمی‌توانستم باور کنم. به گرترود گفتم: گوش کن تا اینجا را برایت بخوانم جسد مرد ناشناسی در کنار رودخانه‌ای واقع در وسط شهر پیدا شده است. پلیس اطمینان دارد که جسد چندین هفته زیر پوششی از یخ در ته رودخانه بوده است...

مرد ناشناس حدودا شصت و پنج ساله و فلج است. هیچ‌کس تحت این مشخصات گمشده اعلام نشده است.

گرترود همانجا خشکش زده بود. بعد به سختی خود را به تلفن رساند. در حالی که صدایش می‌لرزید گفت: احتمالا تا حالا پلیس صندلی چرخدارش را نیز از رودخانه بیرون آورده است. صندلی‌ای آهنی با روکش مخمل. چشمانش از شدت گریه جایی را نمی‌دید. رو به من کرد و گفت: لطفا شماره پلیس را بگیر. نمی‌توانم شماره‌ها را ببینم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها