من قربانی شده‌ام‌

«من ذاتا آدم خشنی نیستم. واقعیت این است که هیچ‌وقت مرد خشنی نبوده‌ام و نتوانستم مثل خیلی از آدم‌های دورواطرافم براحتی به کارهایی که در مغزم نقشه‌شان راکشیده‌ام دست بزنم و آنها را عملی کنم. همیشه ترسی در وجودم بوده که مانع شده است از انجام کارهای غیر عادی پرهیز کنم. اما انگار هر چقدر هم که آرام باشی باز هم به خاطر رنگ چهره و تبعیض نژادی که وجود دارد مورد حمله قرار می‌گیری. هر چقدر که من در این سال‌ها سعی کردم از صحنه‌های درگیری دور باشم و خودم را در هیچ جریانی دخالت ندهم اما برخلاف تصورم و در بدترین پرونده گرفتار شده‌ام. انگار آرامش هرگز نخواسته روی خوشی به‌ ما نشان بدهد».
کد خبر: ۱۸۵۹۷۹

«چارلز پونا» 31 ساله از سال 2000 به اتهام به‌قتل رساندن نامزدش راهی دادگاه شد. ماجرای باز شدن پای او به دادگاه از جایی آغاز شد که نامزد چارلز «لسلی فلچو» به شکل ناگهانی مفقود شد. خبر گم شدن لسلی را چارلز خودش به پلیس داد و از آنها برای پیدا کردن نامزدش کمک خواست، یک هفته بعد از آن‌که پرونده گم‌شدن لسلی توسط نامزدش تشکیل شد، ماموران پلیس جسد این دختر 25 ساله را در کنار رودخانه‌ای کیلومترها دورتر از محل سکونت او پیدا کردند، او با شلیک یک گلوله جان خود را از دست داده بود و جسدش در محلی دور افتاده رها شده بود.

پس از پیدا شدن جسد لسلی در حالی‌که چارلز از مرگ او بشدت متاثر بود، ماموران پلیس تحقیقات خود را برای یافتن قاتل وی آغاز کردند. آنها می‌دانستند لسلی که تنها با مادرش زندگی می‌کرد و هیچ فامیل نزدیکی هم نداشت نمی‌توانست به دست غریبه‌ای به‌قتل رسیده باشد. چند نفری که این دختر را می‌شناختند از او به عنوان فردی بسیار خونگرم و خوش‌رو نام می‌بردند که در ماه‌های اخیر نقشه‌های زیادی برای ازدواجش با «چارلز پونا» می‌کشید. او و چارلز در محل کار لسلی که یک رستوران کوچک بود با هم آشنا شده بودند و چارلز با وعده‌های قشنگی که برای ازدواج آنها به این دختر داده بود توانسته بود بشدت او را تحت تاثیر قرار دهد. مادر لسلی که پس از مرگ دخترش بسیار متاثر بود به ماموران پلیس عنوان کرد که هیچ شخصی را نسبت به مرگ دخترش مسوول نمی‌داند و به هیچ‌کس مشکوک نیست زیرا دخترش با همه اطرافیان و حتی تعداد معدود همکارانش رابطه بسیار خوبی داشته و از بچگی یاد گرفته بود که به خاطر رنگین‌پوست بودنش از خودش مراقبت کرده و همیشه احتیاط کند. پس از سوالاتی که از مادر لسلی پرسیده شد، نوبت به نامزد او یعنی چارلز رسید. هر چه سوالات از وی بیشتر می‌شد بر خلاف آنچه که پلیس تصورش را می‌کرد، جواب‌های او غیر منطقی‌تر می‌شد و جای سوالات بیشتری برای ماموران به جا می‌گذاشت. چارلز از این‌که بار آخری که نامزدش را دیده بود جزییات درستی در اختیار نمی‌گذاشت، هر لحظه شک پلیس را نسبت به خود بیشتر می‌کرد. حرف‌های ضد و نقیض او باعث شد تا حساسیت پلیس نسبت به او بیشتر شود و در نهایت به‌عنوان یکی از مظنونان اصلی این ماجرا تحت نظر قرار بگیرد.

«من نمی‌دانستم چطور باید جواب ماموران را بدهم. انگار آنها به جای این‌‌که جواب سوالات مرا در نظر بگیرند سعی داشتند مرا روان‌شناسی و تحلیل کنند. هر چقدر که من به سوال‌های آنها دیرتر جواب می‌دادم انگار شک‌ آنها به من بیشتر می‌شد. به آنها گفتم که من با نامزدم لسلی هیچ مشکلی نداشته‌ام و برای ازدواجمان برنامه‌های زیادی داشتیم که می‌‌خواستیم آنها را اجرا کنیم، اما انگار حرف‌هایم برایشان معنای دیگری داشت. مدام از من سوال‌های گیج‌کننده می‌پرسیدند و به محض این که برای جواب‌‌دادن به سوالات مکث می‌کردم، فریاد می‌زدند که دروغ نگویم و به قتل نامزدم اعتراف کنم. به آنها گفتم که می‌توانند از مادر لسلی بپرسند که رابطه ما هیچ مشکلی نداشت و من او را بسیار دوست داشتم،  اما انگار همه چیز بر علیه من بود.

مادر لسلی از اخلاق من ابراز اطمینان نکرده بود و از این که ممکن بود من دخترش را به قتل رسانده باشم آنقدر هیجان زده بود که همه چیز را فراموش کرده و کوچک‌ترین نکات منفی که از من به یادش مانده بود را بزرگ کرده و بر علیه من استفاده می‌کرد. هر‌‌چه تلاش کردم به پلیس بقبولانم که من تا به حال اسلحه به دست نگرفته‌ام و اصلا دلیلی برای کشتن نامزدم وجود نداشته است، اما آنها با بیرون کشیدن پرونده‌های بسیار قدیمی از گذشته و حتی دوران دبیرستان من که چند دعوای کوچک با همسن و سالانم داشتم سعی کردند که اثبات کنند من آدم خشنی هستم که هر کاری از دستم برمی‌آید و به قتل رساندن نامزدم کار عجیبی نیست. در همین گیر و دار بود که وکیلم به من گفت، شاهدی پیدا شده که ادعا می‌کند تو را در حال شلیک کردن به نامزدت دیده است. او از دختری به نام «جنیفر ریویرا» نام برد. دختری که تا آن زمان من حتی اسمش را هم نشنیده بودم.» در حالی که پلیس با وجود شک بسیار به چارلز سعی داشت هر سرنخی را نسبت به او به دست بیاورد دختر جوانی با حضور در پاسگاه پلیس ادعا کرد، قاتل دختر جوان سیاهپوستی را که به دنبالش می‌گردند هنگام شلیک گلوله دیده است. این دختر ادعا می‌کرد، زمانی که در بالکن اتاقش ایستاده بود، از دوردست متوجه درگیری یک زوج سیاهپوست در کوچه خلوت پشتی منزلش شده و در نهایت دیده که دختر جوان با شلیک گلوله به زمین افتاده است. طبق آنچه این دختر ادعا می‌کرد، او از ترس این که شهادتش باعث دستگیری قاتل شود و او هم گرفتار شود به پلیس مراجعه نکرده، اما بالاخره مادرش او را راضی کرده است تا برای پیدا شدن قاتل در پاسگاه حضور یابد و با دیدن عکس‌های مظنونان، قاتل را شناسایی کند. آنچه که برای پلیس کافی بود، شناسایی شدن چارلز توسط «جنیفر ریویرا» بود که به سرعت شکل گرفت. جنیفر به محض دیدن عکس چارلز بدون آن که پلیس کوچک‌ترین اشاره‌ای کند، او قاتل را شناسایی کرد و گفت، مطمئن است که مردی که شلیک کرده همین مرد یعنی «چارلز پونا» است. با وجود این شاهد عینی، تلاش چارلز برای اثبات بی‌گناهیش بی‌فایده بود و طبق قراری که در پرونده درج شد، جنیفر برای دادن رای بر علیه چارلز به دادگاه فراخوانده شد. اما تنها دو هفته قبل از قرار دادگاه، ‌جنیفر نیز با شلیک فردی ناشناس، خارج از منزلش از پا در آمد و پرونده قتلی نیز برای او که تنها شاهد کلیدی مرگ «لسلی» بود تشکیل شد.

«خانم ریویرا به قتل رسیده و اکنون در حالی که من مدت‌هاست در زندان به سر می‌برم به اتهام دستور قتل او متهم شده‌ام. ماموران ادعا می‌کنند، من از همین جا و از داخل زندان به برادر نانتی‌‌ام دستور داده‌ام تا این دختر را به قتل برساند تا نتواند در دادگاه بر علیه من شهادت دهد و پرونده من مختومه اعلام شود. من نمی‌دانم چطور ثابت کنم که من قتل اول را هم انجام نداده‌ام و هیچ آسیبی به نامزدم لسلی نرسانده‌ام چه برسد به این‌که بخواهم شاهدی را که نمی‌دانم از کجا پیدا شده و چرا بر علیه من می‌خواسته شهادت بدهد را به قتل برسانم. من این‌کار را نکردم و نمی‌دانم چه کسی و با چه انگیزه‌ای این پاپوش خونبار را برای من درست کرده است. من قاتل نیستم و هرگز روحیه خونخواهی نداشته‌ام. من قربانی دسیسه شیطانی شده‌ام.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها