حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
در طول خواندن «آن گوشه دنج سمت چپ»، نوشته مهدی ربی، بارها و بارها به شخصیتهایی برمیخوریم که اهل شهر خاصی نیستند، به لهجه خاصی حرف نمیزنند و تفکر و تعصب بومی خاصی هم ندارند؛ اما بدون هیچ دلیلی مدام در خیابانهای اهواز پرسه میزنند.زیاد پیش میآید که جرقه اولیه داستانی در ذهن نویسنده، در مکان یا فضای خاصی زده شده و نسخه اولیه در همان مکان یا فضا به پایان رسیده است اما با توجه به این که داستان، بیشتر در بازنویسیهای مکرر شکل نهایی خود را پیدا میکند، براحتی میتوان با توجه به خط سیر اصلی داستان، زواید احتمالی باقیمانده از شکل اولیه داستان را حذف کرد.
مقایسه کنید گریز گاه و بیگاه شخصیتهای«همسایهها»ی احمد محمود از خیابان پهلوی و نادری و محلات شرکتی و غیرشرکتینشین اهواز را با گشت و گذارهای داستانهای ربی در آن گوشه دنج سمت چپ. با توجه به حجم چند صد صفحهای رمان و فضایی که خالد و دیگر شخصیتهای اهوازی همسایهها و فضایی که برای فرار نیاز داشتند و نیز داستان اصلی که فضای خوزستان را در موقعیتی چون ملی شدن صنعت نفت میطلبید؛ به نظر میرسد صرف انتخاب لوکیشن، برای وقوع داستان در شهر خاص، دلیل موجهی برای خواندن سطرها و پاراگرافهای غیرضروری نباشد. به نظر میرسد گشت و گذار در خیابانهای اهواز، پابهپای شخصیتی که چندان هم لزومی ندارد، اهل اهواز باشد، نه تنها به پیشبرد داستان یا پرداخت آن کمکی نمیکند، بلکه ذهن مخاطب را منحرف نیز میکند. این قضیه گاه تا جایی ادامه مییابد که در داستان مسیح، جوانی که با رقیب عشقیاش قرار ملاقات دارد، پس از یکی دو پاراگراف که درخصوص هوا و پل و احساسش روایت میکند، با خیال راحت یک پاراگراف کامل هم درخصوص تاریخ ساخت پل معلق اهواز قلمفرسایی میکند.
ربی در مجموعه جذابش و مخصوصا داستان چشمگیر مقبره، هرگاه روی نام بردن از شهر عزیزی چون اهواز اصرار نورزیده است، موفق به خلق صحنههای بدیع و موقعیتهای زیبایی در برخورد انسانها با عشق و شهود شده است. انسانهایی که اهوازی نیستند. ایرانی؟ شاید!
بهاره الهبخش
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....