حال خودش را نمیفهمید. بالاخره بدون این که موفق شود دستش را به آن ضریح زیبا و مطهر برساند تصمیم گرفت برگردد، در کناری بایستد و از دور نظارهگر آن صحنهها باشد. وقتی سرانجام توانست گوشه خلوتی گیر بیاورد، کمرش را که از فشار جمعیت درد گرفته بود به دیوار تکیه داد و دستهایش را به سینه قلاب کرد و چشمانش را که انگار به جای نگاه میخواست همه چیز را ببلعد به روبهرو دوخت! جاروهای رنگی خدام که با آن رنگهای زیبا میان جمعیت تکان میخورد، نگاهش را با خود به این طرف و آن طرف میبرد. لباسهای زیبا و مرتبی که بر تن خدام میدید و... همه چیز برایش تازگی داشت. هر چه سعی میکرد با خودش خلوت کند و با امامی که به پابوساش آمده بود حرف بزند و درددل کند، نمیتوانست. آن همه زیبایی و شکوه و آن همه اخلاص و بندگی... گیج شده بود... صدا یک لحظه قطع نمیشد، صدای تلاوت قرآن، ذکر مصیبت... صدای مردمی که بلند و از ته دل امامشان را میخواندند... احساس میکرد این صداها را قبلا هم شنیده... در زمانی نهچندان دور... بالاخره صداها را پشتسر گذاشت، از محوطه حرم بیرون آمد، به صحن رسید، جایی که با مادر قرار گذاشته بود... مادر هنوز نرسیده بود...
میدانست حالا حالاها باید منتظر بماند! از دوران بچگی یادش میآمد به اینجا که میآمدند، هر بار با مادر قرار میگذاشتند او دیر میکرد... همیشه هم یک جواب داشت: (اصلا متوجه گذشت زمان نشدم!). حالا خودش هم این را میفهمید... ربع ساعتی از قرارشان گذشته بود که به آنجا رسید! او که 15 سال بود در کشوری زندگی میکرد که تمام دقیقهها ارزش فوقالعادهای داشتند و هیچ برنامهای حتی چند ثانیه هم این طرف و آن طرف نمیشد... .
15 سال تمام وطنش را ندیده بود. خانواده و اقوامش را هم...! او حالا اینجا بود... در مشهد مقدس و در میان صحن حضرت رضا(ع)! سرگشته و گیج... شبی که برگشت، پس از آن که بالاخره سیل استقبالکنندهها به خانههایشان رفتند و گوسفندی که در همان نیمهشب جلوی پایش قربانی شده بود، جابهجا و قسمت گردید، مادرش را در خلوت نمازش گیر آورد... مثل همان سالها، با لباس سراپا سفید که از تمیزی برق میزد و بوی عطری که همیشه در جانماز مخمل سبزش نگه میداشت... و باز هم مثل همان وقتها با دیدن این صحنه دچار حالت عجیبی گشت... مادر این را حس کرد! پس خودش سخن گفتن را آغاز کرد: نخوابیدی پسرم؟ خیلی خسته هستی! برو بخواب!... .
- مادر... میخوام چند دقیقهای باهاتون حرف بزنم... الان میشه یا بگذاریم برای بعد؟... .
- نه پسرم! همین الان خوبه... هنوز به وقت نماز مانده... میتونم به حرفات گوش بدم!
- مادر! میدونم آدم بسیار معتقدی هستی... به خدا و مقدسات و همه کارهاتم دست اون آدمهای به قول خودت معصومه! ولی من... میدونی مادر من در این سالهایی که اونجا بودم، ... راستش نمیدونم چه جوری بگم... برای یک کارهایی اصلا وقت نداشتم... و به یک چیزهای دیگهای هم اصلا فکر نمیکردم... .
- پسری که من 15 سال پیش از این مملکت بردمش، حالا هم که برگشته همونه! ... اینو از خودت بیشتر بهش معتقدم!... .
- ممنون مادر.... تو همیشه مودبانه دهنم رو بستی... ولی این بار خواهش میکنم بگذار حرفمو بزنم... خلاصه این تنبلی و کم وقتی و هر چیز دیگهای که اسمشو بذاری ادامه داشت تا پنج شش ماه پیش که خواب عجیبی دیدم و بعد از اون بود که تصمیم گرفتم هر طور شده یک سفر به ایران بیام. بخصوص که مشکلی هم برایم پیش آمده که فکر میکنم باید اینجا و تو این مملکت حل بشه!... .
- خوابت چی بود عزیزم؟ راجع به این خواب چیزی به من نگفتی؟ اون مشکل چیه که اینجا باید حل بشه؟! تو داری اونور دنیا زندگی میکنی، اون وقت میگی راه حل مشکلت اینجاست؟
- آره. خوب هر بار تلفنی حرف میزدیم اینقدر حرفهای دیگه راجع به کار و درس و زندگی پیش میآمد که آخر یادم میرفت خوابمو تعریف کنم... .
خوب حالا بگو عزیزم! دیگه من نمیذارم حرفای دیگه پیش بیاد... در ضمن تو این یک ماهی که قراره اینجا باشی تا بخوای برای حرف زدن باتو وقت دارم... .
- خواب دیدم در یک جایی مثل یه کنسرت خیابونیام، شبیه کنسرتهایی که تو همون شهر محل اقامتم هر چند وقت یکبار برگزار میشه... پر از صدا و همهمه! ظاهرا کنسرت بود ولی صداها تو گوش من جور دیگهای بود! هر چه بود صدای کنسرت نبود! خواستم از اون محوطه دور شم. ولی فشار جمعیت منو بیاراده کشوند به جای دیگهای... به خودم که اومدم دیدم بالای سن ایستادم، آدما همه پایین بودن. هیچکس جز من اون بالا نبود! یکدفعه دیدم پرده سبزی کنار سن آشکار شد! دو طرفش یک شیر و یک آهو راه میرفتند... اول ترسیدم و خودمو عقب کشیدم. اما آرامشی که در صورت اون آقا و اون شیر و آهو بود، ترس رو از من دور کرد. بعد اتفاق عجیبی افتاد! مرد خوش لباس به طرفم آمد و خیلی ناگهان منو با کمربندم از زمین بلندکرد، بالای سرش برد و دوباره به زمین گذاشت . اما قبل از این که من بخوام اعتراضی بکنم، با مهربانی کنارم نشست و دستم را گرفت و از روی زمین بلندم کرد! توی دستش یک کاغذ آبی بود. مثل همین بلیتهای هواپیما! اونم داد به من!از خواب که پریدم همان لحظه تصمیم گرفتم به خواسته شما برای سفر به کشورم جواب مثبت بدهم. بقیهاشم که خودتون میدونین! وقتی برای خرید بلیت به دفتر هواپیمایی رفتم، گفتند یک بلیت داخلی هم جایزه داری. فقط بگو برای کدام شهر میخوای؟ و من بدون معطلی گفتم: (مشهد... مشهد مقدس...)
- نگاه لرزان مادر را از پس پرده اشک نتوانست تاب آورد و سرش را زیر انداخت. منتظر شد تا گریه مادر که میدانست اشک شوقی است که میریزد تمام شود.
- میدونی پسرم! همانطور که بهت گفتم، من به تو خیلی اعتماد دارم. حرفهایت و خواب عجیبی که دیدهای درستی این اعتماد را نشان میدهد! تو اصلا عوض نشدهای... فقط شرایط محیط زندگیات به گونهای بوده که به قول خودت بعضی چیزهارو از یادت برده، البته به طور موقت! حالا راجع به مشکلت نمیخوای چیزی بگی؟
- اجازه بدین بعدها دربارهاش حرف بزنیم... .
- هر طور تو بخوای عزیزم! ولی اگر مایلی من هم با تو به این سفر مییام!
پسر با سرخوشی آشکار جواب داد: چرا که نه؟ همین فردا برای تهیه بلیت شما و اوکی بلیت خودم به آژانس میروم.
همین کار را هم کردند و حالا در سرزمین موعود بودند. صحن بزرگ را دورتادور با چشمانش کاوید: گلدستهها، گنبد طلایی، نقاره خانه، عظمت، زیبایی و شکوه خاص این بناها چیزی در خود داشت که نمیشد آن را با آنهمه ساختمانهای زیبا در سراسر اروپا مقایسهاش کرد. راز این تفاوت فاحش چه بود؟
شاید مادر میدانست... این راز هر چه بود در سفیدی براق چادر جانماز مادر و عطری که از آن برمیخواست هم وجود داشت. نگاهش همانطور خیره اطراف بود ناگهان صدایی از جا پراندش! صدایی که شبیه هیچ صدای دیگری نبود. صدایی که بندبند تنش را میلرزاند. این صدا از بچگی در گوشش مانده بود. تعجب وجودش را گرفت...(من این صدا را چندین بار در خواب شنیدهام. خدای من! این دیگر چیست؟) حرکتی به تن و بدن خشک شدهاش داد. ناگهان احساس کرد دلش میخواهد حرکت را ادامه دهد! لحظاتی طول کشید تا متوجه شد چند نفر به او خیره شدهاند. کمی به خود آمد و جهت صدا را دنبال کرد و نگاهش روی نقارهخانه متمرکز شد! پس این صدا از اینجاست! صدای مادرش را شنید: کجایی پسر؟ چند بار صدات کردم!
همان طور گیج پاسخ داد: همین جاهام... چقدر دیر کردی مادر؟
- معذرت میخوام! میدونی که من در اینجا زمان از دستم میره!
- بله ... خوب هم میدانم ... بهت حق میدم مادر! من هم مثل خودت شدم ... فقط خدا کنه به پرواز برسیم!
- حتما میرسیم. حالا زودتر بریم عزیزم ... آدم اگر یکماه هم اینجا باشه، باز موقع رفتن دلش میخواد بیشتر بمونه!
- درسته مادر! الان داشتم فکر میکردم کاش یکروز بیشتر زمان گذاشته بودیم... .
- انشاءالله دفعه بعد که به اینجا آمدی! حالا چرا اینقدر تو فکری؟ به خاطر همین کم زمان گذاشتنت برای زیارت؟... یا چیز دیگهای؟... شاید همون مشکل...؟
- خوب ... زیارت و دیدار از مکان های مقدس دیگر که خواه ناخواه انسان رو تو فکر میبره ... حدستان مثل همیشه درسته. داشتم به اون مشکل فکر میکردم. مادر خیلی برام دعا کن! کاریه که بیشتر از یکساله دنبالشم... سه بار در مصاحبه شرکت کردم. هر سه بار ردم کردن! با اینکه مشکل چندانی نداشتم....
- شاید اونجا هم پارتی بازی و این کارها رواج داره... تو هم که جز خدا پارتی نداریی! امیدت به خودش باشه! مطمئن باش به وقتش درست میشه ... فقط سعی کن ارتباط خود تو با خداحفظ کنی!
- صحبت پارتی بازی نیست... میدونی مادر فکر میکنم به خاطر اسممه... وقتی تو درخواستها چشمشون به اسم من میافته، فورا میفهمند ایرانی و مسلمانم! اونجا هم که الان روی این دو تا مساله حساس شدن!
- گفتم که... امیدت فقط به خدا باشه و بس!
برگشتند و پسر هم پس از مدتی به کشور محل اقامتش بازگشت. اما تاثیر آن زیارت و حال خوبی که در آن مکان مقدس پیدا کرد تا مدتهای زیاد با او بود... .
زنگ تلفن خانه پدری به صدا درآمد. مادر جواب داد. در آنسوی تلفن پسرش بود: مادر! مادر سلام ... مادر مژده بده! کارم درست شد! بالاخره جواب مثبت دادند. نمیدونی چقدر اینکار برام مهم بود. بهت که گفته بودم. تمام آبرو و اعتبار مدرک تحصیلیام به قبول شدن در این کار بسته بود. هر چی دارم از امام رضاست ...! دیدی چه جوری حاجتم را داد؟! ... چرا هیچی نمیگی؟
اشک باز هم نمیگذاشت مادر حرف بزند. وقتی سرانجام توانست با فرو دادن بغضی که گلویش را گرفته بود برخود مسلط شود، با پسر احوالپرسی کرد و به او تبریک گفت.
مادر پولی رو که تو پاکت پیشت گذاشتم میبری برای حرم امام رضا؟ مخارج سفرت با خودم... من حاجت بزرگی رو از اون بزرگوار گرفتم! دلم میخواد تو با دست خودت اون پول رو ببری و تقدیم کنی!
حتما پسرم...! در اولین فرصت این کار را انجام میدم... ولی عزیزم چیزی که باید بدونی وقبلا هم بهت گفتم اینه که امام رضا یا دیگر معصومین حاجت نمیدن... بلکه تو به وسیله اونها به خدا نزدیکتر میشی! و این نزدیک شدن به خداست که انسان را موفق میکند.
گفت آن الله تو لبیک ماست
وان نیاز و درد و سوزت پیک ماست
ترس و عشق تو کمند لطف ماست
زیر هر یارب تو لبیکهاست
پاکت پول را روی میز جلوی خدام خوشرو و خوشلباس گذاشت و گفت: قابلی نداره! مال قبولی نذره!
قبض رو به نام چه کسی بنویسم حاج خانوم؟
به نام علیرضا رضوی... .
به... این آقا که از اول تولدش خدام امام رضا بوده! حالا خودش کجاست؟
مادر نگاهی از سر حسرت به اطراف افکند و جواب داد: یه جایی همین دور و برها!
مریم شجاعی