گاهی لازم است شادیها را... «ته دل»، «جشن گرفت»! وقتی اصرار کردم مرغ «یک پا» دارد... «یک پای» قضیه لنگید! «میخواهیم» آن طور که «میخوابیم» مسائل را ببینیم! «به دنیا آمدم»... پس «لایق زندگی» هستم. «فرصتهای کوچک» را، باید «بزرگ کرد». نمیتوان «دنیا را عوض کرد» اما میتوان «دنیای خود» را تغییر داد. «روز تازه»... «پاسخی تازه» میطلبد. عدهای زندگی را «بر باد» میدهند، عدهای «بر خواب»! گاهی لازم است «چشمانمان را ببینیم» تا «نگاهمان را بخوانیم»! وقتی «تدبیر» نباشد... «خلعسلاح» میشویم. زندگی بادکنک... باد هواست! دلها... «یکدیگر» را «گم نمیکنند». با «کار کردن»... «کارگردان» خوبی باش. گاهی... طوری گیج میشویم که انگار «حرکت چرخشی» زمین، «دور سر ماست»! برای این که به «خط پایان زندگی» برسم... تا «پای مرگ» پیش رفتم! خوشبختی «حق شماست»... کافی است «باور داشته باشی». در هیچ «شری»... «شریک» نشویم! تجربه را... «یک بار خرید»، «چند بار خرج» کرد. بخشش لزوما «زیاد دادن» نیست «زود دادن» است. «به دیگران» نخند... «با دیگران» بخند. کیکی که به صورت «مساوی» تقسیم نشود «شیرین» نیست!«ایستادگی» را... از «استاد روزگار» آموختم. در «هزینه کردن زمان»... اهل «چانهزنی» باشیم. کسی که به او «بر میخورد»... از بازی زندگی «خط میخورد». در این که با هم «تفاوت داریم»... «تفاهم داریم». برای ادامه بهتر... «هیچوقت دیر نیست»، «هیچکس پیر نیست». وقتی زندگیت «ورق میخورد»... مراقب باش «مچاله نشوی»! امید «راهی» میگشاید... تا «راهی» آینده شویم. از خود شروع کنیم،«علاف» «علفهای هرز» نشویم. همیشه «حق با تو نیست»... خوشبختی «حق توست». «باری» که به مقصد نمیرسد را... «بار دیگر» تجربه نکن. وقتی به دنیا میآییم... در یک «مسابقه» «بیسابقه» شرکت میکنیم! «قدری به خود» آییم... و «قدر خود» را بدانیم. به خود «اهمیت» دهید... تا به «امنیت» برسید. «روزنه» امید... «گذرنامه» برای ادامه بهتر. در برخورد با مشکلات «چارهای» جز، «چارهجویی» نداریم. «همه چیز» را، راجع به «همه چیز» نمیدانیم! «کارایی» نسبت نسبی با «کامیابی» دارد. امروز را «دریاب» شاید فردا، «دعوت نشوی»! مراقب باش در «پیچ و خمهای» زندگی «گرفتار نشوی»! بادکنک، با باد «جان میگیرد»... و «جان میدهد»! برخورد «گرم»... شرایط را «نرم» میکند.