یک خاطره‌

سبیل‌ گرو گذاشت

اواخر تابستان یا اوایل پاییز سال 66 65 بود و خانه ما در خیابان دکتر شریعتی در یکی از کوچه‌های این خیابان کمی بالاتر از سینما سروش فعلی، یعنی بین دو سینمای سروش و مولن‌روژ بود. خانه ما قدیمی و به اصطلاح کلنگی بود، یک دو طبقه با روکار آجری که در حیاطش باغچه کوچکی، با یک حوض بود. تابستان به تابستان حوض را می‌دادیم به آب حوضی شستشو می‌داد. آن سال تابستان هم یک به اصطلاح آب حوضی فصلی که داد می‌زنند: «آب حوض می‌کشیم» مشغول این‌کار شد.
کد خبر: ۱۸۴۳۷۲

 من آن موقع سال آخر دبیرستان بودم و داشتم خودم را برای کنکور آماده می‌کردم. اتاق کوچکی رو به حیاط بود که من آنجا در واقع در قرنطینه بودم که درس بخوانم. سروصدای آب حوضی که بلند شد، یعنی در حین کار زیر لب آوازی زمزمه می‌کرد. کنجکاو شدم که ببینمش پرده را کنار زدم و دیدم با چه شور و شوقی مشغول کار است. پاچه شلوار و آستین‌ها را بالا زده و با برس افتاده به جان خزه‌های دیواره و کف حوض انگار که آینه، گردگیری می‌کند.
قد‌‌‌و‌‌بالای متوسط، اما قوی و عضلانی داشت. وقتی آنقدر با علاقه و پشتکار دیدمش، هوس کردم یک چای لیوانی و با چند تا بیسکویت برایش ببرم. حقیقتش این بود که از سر و کله زدن با کتاب و درس خسته شده بودم.

وقتی چای و بیسکویت تعارفش کردم، کلی خوشحال شد. اگر اشتباه نکنم لهجه خراسانی داشت، نمی‌دانم کجا، طبس یا قائنات و یا مشهد، اما موسیقی کلماتش خیلی برایم شیرین بود.

چای و بیسکویت را که خورد، تشکر کرد و گفت:

 اگه گفتی حالا چی می‌چسبه؟

گفتم: نه.

گفت: یک سیگار.

گفتم: خوب روشن کن.

گفت: خوب ندارم.

گفتم: شرمنده‌ام من سیگاری نیستم.

مکثی کردم و گفت: آقاتون چی؟

گفتم: آقام رفته سرکار!

بعد سینی استکان و قندان را داد دستم و تشکر کرد. بالا که آمدم به فکرم رسید از مادرم سوال کنم که بابا تو خونه سیگار دارد؟

مادر جواب داد: فکر نمی‌کنم.

من گفتم: یک جعبه دارد بالای کمد که گاهی پایین می‌آ‌ورد. من دیدم که توش توتون و کاغذ سیگاره.

مادر گفت: آره ولی درش قفله.

گفتم: خوب کلیدش دست  توست بازش کن.

مادر گفت: اجازه ندارم.

من اصرار کردم و بالاخره مادر در جعبه یا بهتر بگویم صندوقچه را باز کرد و دو برگ کاغذ سیگار و یک مقدار توتون ریخت تو نعلبکی و گفت بهش بده.

پدر این توتون و کاغذ سیگار را به قول خودش برای وقت و بی‌وقت گذاشته بود، یعنی وقتی سیگارش تمام می‌شد و حال و حوصله بیرون رفتن برای خرید سیگار نداشت، می‌رفت سراغ آن. بگذریم وقتی پایین آمدم، او کارش را تمام کرده بود و داشت لباس‌هایش را می‌شست. ‌انصافا چنان حوض تمیز کرده بود که تا آن زمان هیچ آب‌حوضی نکرده بود. توتون و کاغذ سیگار را از من گرفت و گفت: بی‌زحمت تا من سیگار را می‌پیچم، شما هم مزد مرا بدهید که بروم.

مادر 250 تومان داد که بهش بدهم. وقتی پول را از من گرفت هزار بار تشکر کرد و گفت: اگر تا شب بتونم سه تا آب حوض دیگر بکشم. خیلی خوب میشه. خونه اجاره کردیم. 5 هزار تومان باید ودیعه بدهم. 500‌‌‌تومان کم دارم نمی‌دانم چرا هر چه را که می‌گفت باور کردم. لحن عجیب و غریبی‌ داشت تو صدا و نگاهش صداقت موج می‌زد. به کله‌ام زد که 500 تومان بهش بدم. همین کار را هم کردم قبول نمی‌کرد و گفتم هر‌‌وقت داشتی پس بده، هفته دیگر، ماه دیگر، بالاخره از این طرف‌ها رد میشی. زیربار نرفت و گفت: آمدیم نشد، آمدیم رفتم زیر ماشین. نمی‌خوام مدیون بشم.

از من، اصرار و از او انکار، بالاخره قبول کرد آنهم به یک شرط.

گفتم: چه شرطی؟

گفت: سبیل گرو می‌ذارم.

خنده‌ام گرفت تندی یک دانه سبیلش را کند و لای تکه کاغذی که تو حیاط افتاده بود گذاشت و بعد پشت ناودان قایم کرد. خنده‌‌ام گرفته بود. اما او آن‌قدر جدی بود و آن‌قدر خالصانه و مخلصانه حرف می‌زد که چاره‌ای نداشتم که همه چیز را جدی بگیرم. بگذریم. خداحافظی کرد و رفت. ماجرا را که برای پدرم تعریف کردم، سری تکان داد و گفت: من باور نمی‌کنم. ماجرای مرد آب‌حوضی از یادمان رفت. البته پدرم می‌گفت پیدایش می‌شود فکر می‌کنم هفتم، هشتم آذر ماه بود که یک شب ساعت 9‌‌-‌ 5/8   زنگ در خانه ما به صدا درآمد. من رفتم در را باز کردم، دیدم خودش است.

سلام کرد و گفت: اسماعیلم، اسماعیل آب‌حوضی، آمدم بدهی‌ام را بدهم. دستش به یک موتور گازی بود.
گفتم: مال خودته؟

گفت: بله، الحمدالله! تو یک مصالح فروشی کار گرفتم. این موتور را هم او زیر پام گذاشته، ببخشید دیر شد.
مانده بودم چی بگم:‌ دست کرد تو جیبش 500‌‌‌‌تومان را داد به اضافه یک قوطی کوچک.

گفت: چیز مهمی نیست، قرص نعناع است، خاصیت دارد. و بعد اضافه کرد می‌تونم تار سبیلم را بردارم؟

من رفتم از پشت ناودان کاغذ مچاله شده‌‌ای را که پشت ناودان قایم کرده بود، بهش دادم وگفتم: بفرما صحیح و سالم. واقعا که خیلی مردی.

نمی‌دانم الان اسماعیل آقا کجاست. هر جا که هست، امیدوارم صحیح و سالم باشد، می‌دانم با آن مرامی که او داشت حتما در زندگی موفق خواهد شد. درس امانت و صداقتی که او به من داد هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها