گفتگو با یک متهم به قتل‌

به‌خاطر عذاب وجدان تسلیم شدم‌

سهیل جوان 24 ساله اصفهانی است که در جریان یک نزاع خیابانی و در پی یک سوءتفاهم مرتکب قتل شد، اما عذاب وجدان او را امان نداد و به همین خاطر نیز خودش را تسلیم کرد. گفتگو با این متهم به قتل را که به خاطر ناتوانی در کنترل خشم و به همراه داشتن چاقو، آینده‌ای سیاه را برای خودش رقم زده است، بخوانید.
کد خبر: ۱۷۲۱۸۱

هیچ سابقه کیفری نداری، به نظر هم نمی‌رسد خلافکار باشی. پس چطور شد قتل انجام دادی؟

یک لحظه عصبانی شدم. دست خودم نبود. متوجه نبودم چه کار می‌کنم من اصلا قصد نداشتم آن جوان را بکشم.

مقتول را از قبل می‌شناختی؟

اصلا او را تا پیش از دعوا ندیده بودم. همه چیز در چند دقیقه اتفاق افتاد.

چطور با مقتول روبه‌رو شدی؟

آن روز من و یکی از دوستانم سوار بر موتور در حال پرسه‌زنی در خیابان‌ها بودیم که مقتول با دست به من علامت داد. انگار می‌خواست سلام کند. من هم با اشاره دست جوابش را دادم. سپس موتور را متوقف کردم و به طرفش رفتم.

اگر مقتول را نمی‌شناختی، چرا از موتور پیاده شدی و به سراغش رفتی؟

فکر می‌کردم او یکی از دوستانم به نام غلام است، اما همین که از نزدیک دیدمش متوجه اشتباه خودم شدم.

خب تا اینجا که مشکلی وجود نداشت خیلی راحت می‌توانستید از یکدیگر عذرخواهی ساده بکنید و به راهتان ادامه دهید.

ما این کار را نکردیم. همان طور که با هم مشغول صحبت بودیم یکدفعه مقتول که اسمش محسن بود حرف کنایه‌آمیزی به من زد. خیلی ناراحت و عصبانی شدم و به این ترتیب دعوا شروع شد.

در واقع نزاع در پی یک سوءتفاهم و بر سر هیچ به وقوع پیوست. آیا دوست تو یا کس دیگری نبود که به غائله خاتمه دهد و وساطت کند؟

یکدفعه دعوا آنقدر شدید شد که فرصتی برای این کار وجود نداشت. اول محسن من را زخمی کرد بعد من این کار را کردم و وقتی او روی زمین افتاد ترسیدم و سوار بر موتور فرار کردم. البته تصور نمی‌کردم وی مرده باشد. به همین خاطر از یکی از دوستانم خواستم به بیمارستان برود و اوضاع را بررسی کند. او هم خبر داد محسن فوت شده است.

بعداز فرار به کجا رفتی؟

سرگردانی من شروع شد. اول به خانه یکی از آشنایانم رفتم تا زخم‌هایم را پانسمان کنم. او از پزشکی سررشته داشت، اما در منزل نبود ناچار شدم آنجا را ترک کنم. سوار بر موتور به طرف شیراز به راه افتادم. خونریزی داشتم و حالم خیلی بد بود. بالاخره در شهرضا خودم را به یک بیمارستان رساندم و زخم‌هایم را مداوا کردم.

در بیمارستان مشکلی برایت پیش نیامد؟

کمی دروغ گفتم و کسی به من شک نکرد، اما خودم بشدت عذاب وجدان داشتم و نمی‌توانستم باور کنم کسی را کشته‌ام آن هم بر سر هیچ و پوچ.

از دستگیر شدن نمی‌ترسیدی؟

اصلا برای همین بود که فرار کرده بودم. موبایلم هم خاموش بود تا کسی نتواند پیدایم کند.

بعد از بیمارستان به کجا رفتی؟

تا صبح در شهرضا ماندم و بعد به سمت شیراز به راه افتادم. هنوز به مقصد نرسیده بودم که احساس کردم بشدت خسته‌ام. بخش زیادی از خستگی‌ام به خاطر عذاب وجدان و افکار مغشوش‌ام بود. بخش دیگر هم به خاطر جراحتی بود که برداشته بودم. به هر حال به استراحت مشغول شدم ولی هنوز نمی‌توانستم صحنه‌ای را که با چاقو به محسن ضربه زدم از خاطر ببرم. چهره آن جوان از مقابل چشم‌هایم محو نمی‌شد دیگر طاقت نیاوردم و تصمیم گرفتم خودکشی کنم به همین خاطر رگ دستم را بریدم و خون فواره زد.

چه طور از مرگ نجات پیدا کردی؟

در همان شرایط که لحظه به لحظه به مرگ نزدیک می‌شدم موبایلم را روشن کردم و تلفن یک‌ دفعه زنگ زد اصلا نفهمیدم چه کسی پشت خط است فقط یک نفر به من گفت خبری که درباره محسن به من داده‌اند دروغ است و او زنده است. با شنیدن این حرف انگار جانی دوباره گرفتم همان‌طور که خونریزی داشتم بلند شدم و سوار بر موتور دوباره به راه افتادم اما مسافت زیادی نتوانستم بروم و زمین خوردم. تا این که یک رهگذر مرا نجات داد.

آن رهگذر از تو نپرسید به چه دلیل مجروح شده‌ای؟

اول تا من را دید با موبایل خودم با اورژانس و پلیس تماس گرفت بعد هم که ماموران سر رسیدند گفتم تصادف کرده‌ام و آنها هم حرفم را باور کردند به این ترتیب به بیمارستان منتقل شدم. در آنجا بود که دوباره عذاب وجدان به سراغم آمد هر چه فکر کردم نتوانستم به یاد بیاورم چه کسی از بهبودی محسن به من خبر داده بود. باور نمی‌کردم وی زنده باشد.

این بار بعد از ترخیص چه کردی؟ باز هم فرار؟

چاره نداشتم. لباس‌های خون‌آلودم را سوزاندم و لباس‌های نو پوشیدم و به تهران آمدم. چند روزی را در تهران سرگردان و مضطرب بودم تا این که با یکی از اقوامم تماس گرفتم تا با او درباره این حادثه مشورت کنم و او از من خواست خودم را تسلیم کنم.

پس با توصیه فرد دیگری تسلیم شدی؟

خودم هم به این نتیجه رسیده بودم، هم عذاب وجدان داشتم، هم نمی‌‌توانستم آواره و سرگردان بمانم این وضعیت مرا خسته کرده بود. می‌دانستم آخرش یک روز باید به زندان بیفتم برای همین دوباره به اصفهان برگشتم و خودم را معرفی کردم.

در اداره آگاهی چه اتفاقی افتاد؟

همین که گفتم چه کسی هستم و به چه دلیل آنجا آمده‌ام به پرس‌وجو از من پرداختند و از نحوه رفتارشان دیگر کاملا مطمئن شدم محسن مرده است. پس از آن یک برگه بازجویی پر کردم و مرا به بازداشتگاه فرستادند.

اکنون چه احساسی داری؟

بشدت پشیمانم. می‌‌دانم آینده تلخی در انتظارم است، اما دیگر نمی‌توانم کاری بکنم. همان موقع که با آن جوان بی‌دلیل دعوا کردم و به رویش چاقو کشیدم باید فکر چنین روزی را می‌کردم.

داوود ابوالحسنی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها