در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
داستانهایی که در جوانی خوانده بودم و برایم هولناک بودند انگار همگی واقعیت داشت و باید همه آنها را تجربه میکردم. وجود همسری که هیچ علاقه و احترامی برای من نداشت اولین مشکل زناشویی من بود و تا زمانی که ما از هم جدا شدیم این مشکل هرگز برطرف نشد. مرگ فرزندان عزیزم که تنها امیدهای زندگی من بودند هم ضربهای بزرگ در زندگی است که انگار مرا فلج کرده است. واقعا بدون وجود سه فرزندم چه امیدی برای ادامه این زندگی باید داشته باشم؟» خانم دکتر «ایمی کاستیلو» 41 ساله تاکنون چند بار در دادگاه حاضر شده است تا در مورد همسرش صحبت کند. آقای «مارک کاستیلو» متهم است زمانی که در کشمکش جدایی از همسرش بوده است سه فرزند 7، 4 و 2سالهشان را در وان حمام هتلی در مریلند امریکا به قتل رسانده است.
این مرد پس از انجام این عمل وحشیانه خود با پذیرش هتل تماس گرفت و ادعا کرد فرزندانش را به قتل رسانده و اکنون قصد خودکشی دارد. زمانی که ماموران پلیس و آتشنشانی در اتاق طبقه دهم این مرد که با 3 فرزندش در آن مانده بودند وارد شدند با صحنه بسیار دلخراشی مواجه شدند که تصور آن غیرممکن بود. «مارک» 3 فرزندش را در وان حمام به قتل رسانده بود و سپس سعی کرده بود با ضرباتی که بر گردن خود وارد کرده بود جان خود را نیز بگیرد که با به موقع رسیدن پلیس در محل او از مرگ حتمی نجات یافت. «من پزشک بودم و همسر سابقم مربی ژیمناستیک بود. زمانی که ما با هم آشنا شدیم او به من گفت که همیشه دلش میخواسته خانوادهای بزرگ داشته باشد که همیشه به آن افتخار کند. من هم عاشق بچه بودم و دوست داشتم پس از ازدواجمان تعداد زیادی بچه بیاوریم. مدت کوتاهی که ما با هم رفت و آمد کردیم کافی بود تا ما نامزدیمان را اعلام کرده و خیلی زود ازدواج کنیم. من پزشکی بودم که خیلی خوب پول درمیآوردم و به خاطر درس زیادی که خوانده بودم و تلاشی که میکردم پلههای ترقی را به سرعت طی میکردم. اما مارک انگار افسرده بود. هر چه وضعیت مالی ما بهتر میشد و من به درجات بالاتری دست پیدا میکردم انگار شرایط برای او سختتر میشد. او اوایل کلاسهای خصوصی ژیمناستیک داشت اما خیلی زود آنها را هم تعطیل کرد و خانهنشین شد. اوایل تصور میکردم که این اتفاقات برای او عادی است و خیلی زود خود را پیدا میکند و به سرکارش بازمیگردد اما انگار اینطور نبود، بعد از بچهدار شدنمان وضعیت او بدتر شده بود. اصلا حوصله کار کردن نداشت مدام به من میگفت چون تو به اندازه کافی پول درمیآوری دیگر لزومی ندارد که من به خودم سختی بدهم و سرکار بروم. کمکم از رفتارهایش خسته شدم. دلم میخواست من هم مثل هر زن دیگری که ازدواج کرده است مردی در خانه داشته باشم که به او تکیه کنم و او مشکلات مرا درک کند. اما در خانه ما اوضاع کاملا برعکس بود. او سرکار نمیرفت و حاضر بود همه کارهای خانه را انجام دهد اما به دنبال کار کردن نرود. کمکم من هم دیگر به این موضوع بیاهمیت شدم. بچهدار شدن ما تاثیر زیادی روی زندگیمان گذاشته بود و دلم نمیخواست جمعی را که در کنار هم داشتیم از دست بدهم. اما زمان به جای آن که کار را برای مارک آسانتر کند حال او را بدتر میکرد.
صبحها تا عصر که سرکار بودم او بارها و بارها به من زنگ میزد و از من میخواست که سریعتر به خانه برگردم و زمانی که مریضهایم را مرخص میکردم و خود را به خانه میرساندم بهانههای واهی میآورد. کمکم اوضاع روحیاش وخیمتر شد. نشانههای افسردگی در او بیشتر شده بود و دیگر به طور کامل خانهنشین بود. بارها سعی کردم با او صحبت کنم تا شاید از طریقی بتوانم او را بار دیگر به زندگی خوبمان برگردانم اما بیفایده بود. از چند همکارم که در بیمارستان با من بودند و از روانشناسان قابلی بودند برای مارک وقت گرفتم و او را پیش آنها فرستادم اما او هر بار پس از یک جلسه حاضر شدن پیش روانشناس از ادامه دادن سرباز میزد، همه همکارانم که او را دیده و با او صحبت کرده بودند به من میگفتند که او بشدت به افسردگی دچار است و این بیماری در او خطرناک شده است، اما راهی نداشتم. بشدت به او علاقهمند بودم و از این که میدیدم فرزندانم هم پدرشان را بسیار دوست دارند قلبم به درد میآمد. تحملم دیگر تمام شده بود و بالاخره وقتی تولد 2 سالگی فرزند کوچکمان را جشن گرفتیم به او گفتم که دیگر نمیتوانم به زندگی مشترکمان ادامه دهم.
انگار مارک انتظار شنیدن چنین حرفی را نداشت. نمیدانم شاید تصور میکردم تا پایان عمرمان در کنار او باقی میمانم و با تمام رفتارهای عجیب و غریبش میسازم، اما بالاخره حرفم را خیلی رک به او زدم. او قول داد که پیش روانشناس برود و از قرصهایش مصرف کند، اما میدانستم دروغ میگوید.
در چشمهایش نوعی تنفر موج میزد که تا به حال آن را ندیده بودم. با گذشت یک ماه و زمانی که رفتارهایش هیچ تغییری نکرد به او گفتم که وکیلی گرفتهام که از او جدا شوم و او سکوت کرده بود، به خاطر درآمد بالایی که داشتم و مجبور بودم خرج خانه را هم بدهم به ناچار هفتهای 500 دلاربه او میدادم تا بتواند زندگیاش را بچرخاند. حاضر بودم همه کار برایش بکنم اما این ماجرای زندگی مشترکمان را به بهترین شکل و آرامترین روش خاتمه دهیم، اما برای او اینطور نبود. هرچه زمان میگذشت تنفر او نسبت به من بیشتر میشد و تهدیداتش را شروع کرده بود. او به من تلفن میزد و میگفت در صورت جدا شدنمان حتما بلایی سر من میآورد و باید منتظر مرگم باشم. صدایش را ضبط کرده بودم و وکیلم هم آن را در پرونده جداییمان قرار داده بود. اما هیچ وقت فکرش را هم نمیکردم که او چنین بیرحمانه بتواند این تهدیدها را عملی کند. بالاخره روز موعود فرا رسید. من با دوندگی بسیار توانستم همه مراحل قانونی جداییمان را انجام دهم و نامهای برای او ارسال شد که نشان میداد همه چیز بین ما تمام شده است. شب آخری که ما قرار بود از فردای آن به طور کامل از هم جدا شویم او با گریه و عجز از من خواست تا از 3 کودکمان برای آخرین بار نگهداری کند. این بود که اجازه دادم با آنتونی 7 ساله، آستین 4 ساله و آتنا 2 ساله به خانه برود.
او بچهها را با خود به هتل «ماریوت» برد و نمیدانستم که نقشه قتل آنها را در سر پرورانده است. وقتی صبح خبری از بازگشت بچهها نشد، بلافاصله با پلیس تماس گرفتم، غافل از این که آنها هم در جریان یک فاجعه در طبقه دهم هتل قرار گرفته بودند. شوهرم فرزندان عزیزم را به شکل وحشیانهای به قتل رسانده و سپس اقدام به خودکشی کرده بود. اکنون دیگر امیدی برای ادامه به زندگی ندارم و تنها دلخوشیام این است که این مرد بیرحم را به سزای عمل زشتش برسانم. نمیدانم او چطور دلش آمد با فرزندانمان چنین کاری بکند؟»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: