حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
با اینکه راه خانهاش دور و ناهموار بود ولی با سختی و جدیت تمام همه دانههای گندم را دانه دانه از شاخه جدا کرد و به لانه برد. وقتی که کارش تمام شد خیلی خسته و تشنه بود. زیر برگها و لابهلای علفها دنبال یک قطره آب میگشت. اما آفتاب همه جا را خشک کرده بود از درختی بالا رفت و دور و برش را نگاه کرد در دوردست یک چشمه آب دید، از درخت پایین آمد و به طرف چشمه به راه افتاد و به آنجا رسید. کبوتر سفیدی در کنار چشمه در حال آواز خواندن بود. مورچه با کبوتر سلام و احوالپرسی کرد و به سمت چشمه رفت تا آب بخورد ولی ناگهان افتاد داخل آب چند بار رفت زیر آب و آمد بالا. چند قلپی آب خورد، اما فایده نداشت. کبوتر که خیلی نگران شده بود یک برگ برداشت و انداخت داخل آب در کنار مورچه. مورچه که همینطور دست و پا میزد بالاخره توانست برگ را بگیرد و از آن بالا رود. مورچه روی برگ نشسته و نفس نفس میزد. بادی ملایم آمد و برگ را به سمت خشکی هدایت کرد. مورچه که خیلی خوشحال بود از کبوتر تشکر کرد که نجاتش داده است. کبوتر سرش را تکان داد و گفت: برای یک دوست کار مهمی نبود.
مورچه به سمت لانهاش حرکت کرد و در راه با خودش میگفت کاش من هم میتوانستم به اندازه کبوتر بزرگ باشم و به همه کمک کنم. چند روز گذشت مورچه داشت به سمت چشمه میرفت ناگهان دید که کبوتر روی شاخه درختی نشسته است و شکارچی کمین کرده تا او را شکار کند. مورچه با دیدن این صحنه آرزو کرد که ایکاش بال داشت و میپرید و میرفت کبوتر را خبر میکرد و یا صدای بلندی داشت و میتوانست کبوتر را خبر کند در همین وقت مورچه فکری به خاطرش رسید و با پاهای نازکش شروع به دویدن کرد و به سمت پاهای شکارچی رفت و در همان وقت که میخواست کبوتر را شکار کند انگشت پای شکارچی را گاز محکمی گرفت و شکارچی فریاد کشید و کبوتر پرید و روی شاخه دیگری نشست و از مورچه تشکر کرد و مورچه با صدای ضعیف و نازکش گفت: برای یک دوست کار مهمی نبود.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....