حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
بگذریم! حال و احوال و فال و قال و بخت و تخت و رخت چطور است؟ عید خوش گذشت؟ ما که ترکیدیم از بس آجیل و شیرینی خوردیم، کار به جایی رسیده که حالا تنمان پر شده از کهیر و نمیدانیم چه خاکی بر سرمان بریزیم عرضم به حضورتان که در این 13 روز دوست داشتنی ما از بغل دل وروجک تکان نخوردیم. فقط تا توانستیم از سروکول هم بالا رفتیم و یا با هم کشتی گرفتیم یا توی کوچه و خیابان ولگردی کردیم. البته از آنجایی که جناب وروجک تازه راه رفتن را یاد گرفتهاند جیگر ما را هر روز در میآورند بس که به جای رفتن از پیادهرو، میزدند وسط خیابان و دِ برو که رفتی. هر چقدر هم بهش میگفتیم آخه به چه حسابی ما به تمام عالم سفارش میکنیم از پیادهرو بروند آن وقت تو باید بری وسط خیابان قدم بزنی تو گوشش نمیرفت که نمیرفت. هر بار هم که بهش میگفتیم وروجک جان دیگه بسه! بیا بریم خانه، بدون اینکه نگاهمان کند شروع میکرد به دویدن و فریادمیکشید بس نه! بس نه! خلاصه که دنیایی داشتیم با وروجک خان!
و اما بشنوید از استاد اعظم، نویسنده بزرگ جناب شتر که گر چه به سفر رفتند ولی لحظهای ما را راحت نگذاشتند و دم به ساعت گزارش تلفنی دادند. البته خیلی وقتها ما کر میشدیم که صدای زنگ تلفن را نشنویم اما فایده نداشت. حالا نه اینکه فکر کنید ما حسودیم و وقتی فکر میکردیم جناب شتر رفته سفر و ما ماندهایم و حوض و وروجک مان میخواستیم از زور حسادت بترکیم، نه، ولی خب این رفتار هم خیلی مؤدبانه نیست که شما بروی سفر و دم به ساعت زنگ بزنی به رفیق بیچارهات که بهبه چه آب و هوایی و از این حرفها. اصولا این عید همه چیزش خوب است جز دید و بازدیدهایش! چون مثل آدمهای عصاقورت داده هی باید بنشینی و لبخند ژوکوند تحویل جماعت بدهی، ولی امسال به یمن وجود وروجک ما هم دل سیری از عزا درآوردیم، چون وروجک خان از خجالت هر چی شکلات و شیرینی بود به نحو احسن برمیآمد و خب، البته ما را هم بینصیب نمیگذاشت. خلاصه چه دردسرتان بدهم توی این 13 روز ما که کافه کاغذی باشیم همراه با جناب وروجک هر آتشی که دلمان خواست سوزاندیم. به همین دلیل به شکلی اساسی بهمان خوش گذشت امیدواریم شما هم خوش گذرانده باشید. البته خبرش را دارم که خیلیهایتان مثل معین از اصفهان در این تعطیلات عید نشستهاید و برای کنکور درس خواندهاید! راستش اولش خواستیم به حال و روزتان کلی هر و کر کنیم که بعد خیلی زود خودمان را دعوا کردیم و گفتیم خجالت بکش! عوض همدردی است؟ به خاطر همین سر سفره هفتسین (البته ما سر سال تحویل خواب بودیم، بعد که بیدار شدیم نشستیم پای سفره) دعا کردیم همگی جمیعا امسال در کنکور قبول شوند و خیالشان راحت شود.
اما نامههایی که شما جوابشان را در سطرهای بعدی میخوانید، هم نامههای آن ورسالی است که تازه به دست ما رسیده. این را گفتیم که اگر جواب نامهتان در این شماره نبود شاکی نشوید و فکر نکنید خدای نکرده نامههایتان نرسیده است.
و اما جواب نامهها:
بهبه چه عجب دختر امیدوار، میبینم که دست پیش را گرفتهای فیالواقع که پس نیفتی!! بقول خودت بعد از 2 ماه نامه دادی و تازه همهاش گله و شکایت؟ به عرض میرسانم آن نامهای که در آن شما از ما سوالات حیاتی پرسیده بودی هیچ به دست ما نرسیده که نرسیده، از آنجایی هم که کف دست ما بو ندارد و علم غیب هم نداشتیم و نداریم، نمیدانستیم که جنابعالی برای ما نامه فرستاده بودی. البته همه اینها دلیل نمیشود که از دیدن نامهات مقادیر معتنابهی خوشحال نشویم، بلکه بر عکس نیشمان تا بناگوش باز شد و خیالمان راحت که خدا را شکر تو یکی دیگر با ما قهر نکردهای. باز هم از این کارها بکن که ما همیشه منتظر نامههای تو از هر نوعش چه پیشتاز و چه غیرپیشتاز هستیم. ایمیل را هم که داری، اگر خواستی هم، میتوانی ایمیل بزنی که هم خرجش کمتر است و هم صرفهاش بیشتر!
بعد خواهر من، «من که باشم که از آن خاطر عاطر گذرم» جنابعالی به ما زیادی لطف داری. ولی خدا وکیلی اگر کوتاهی شده و جواب نامههات را یک خط در میون دادم، از دست ما ابری نباش که حسابی پنچر میشویم. حالا برای اینکه حسننیتام را بهتو ثابت کنم به طور اختصاصی فقط بهتو میگویم که جواب آن سوالی که آخر نامهات پرسیده بودی، مثبت است. فیالواقع آن هم کار خودماست! ولی بین خودمان بماند. امیدوارم دیگر از دست ما که کافه کاغذی کور نشده باشیم دیگری نداشته باشی. راستی از این دستمال بودار!!! (البته زدند توی سرم و گفتند اسمش دستمال عطری است، خوب چیکار کنیم ما از این چیزها ندیدهایم به عمرمان) خیلی ممنون، راستش بوی این دستمال یه نوستالژی عجیب و غریب داشت و مرا بیاد قدیمها میانداخت ولی هر چه فکر کردم یادم نیامد این بو را کجا استشمام کردهام همی!
خب در جواب این فرمایشات فقط میتوانم بگویم ای همدرد عزیز! امیدوارم خداوند بهتو برجزین عنایت کند. همان طور که به ما عنایت کرده و گرنه هر دو میبایست سر از امینآباد دربیاوریم!
حسین درزی هم همچنان حضور فعالی داشته و دو تا نامه برایمان فرستاده و گفته دیگه حرف از سرطان نزنم! ما هم به دیده منت، دیگر حرف نمیزنیم و از میان مریضیها به همان سرماخوردگی قناعت میکنیم. لابد میگویید: واه! زمستون که تمام شد، نه عزیزان من اشتباه نکنید، زمستان تمام شد ولی اصولا در فصل بهار این گلها و درختهای محترم یک چیزی را از خودشان در هوا ول میکنند به اسم گرده که جایتان خالی، دلتان خرم، چنان پدر چشم و چار و دماغ را در میآورد که از هر چی گل و گیاه است بیزار میشویم. دکتر هم که میرویم میگوید آلرژی است و هیچ کاریاش نمیشود کرد.
و چنین است که ما یک جعبه دستمال کاغذی ابتیاع میکنیم و میگذاریم توی کیفمان تا جلوی مردم آبرویمان نرود. تازه این همهاش نیست، این هوای بهار همه را شنگول میکند و حسابی طربانگیز است ولی ما را چنان به خروپف میاندازد که بیچاره میشویم. کار به جایی میرسد که همین جور ایستاده خوابمان میبرد و هیچ دست خودمان هم نیست. این است که اصولا در فصل بهار، احتمال اخراج شدن ما درصد بالایی بخود میگیرد، چون یا سر کار نمیرویم و توی رختخوابمان هفت هشت تا پادشاه را با هم خواب میبینیم یا وقتی که سرکاریم داریم چرت مبسوط میزنیم!
علیمحمد از شهر لار هم نوشته: «در این سال نو سعی کن کمی دست از این مسخره بازیها برداری و آدم شوی»! به جان خودم همین جوری رک و راست نوشته، ما که هر چقدر فکر کردیم نفهمیدیم منظور این جناب از مسخره بازی چیست. اگر شما فهمیدید به ما هم خبر بدهید.»
خب ما رفتیم. لطفا پیادهرو را فراموش نکنید. تا هفته بعد عزت همگی زیاد!
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....