سفینه بادبادکی‌

کد خبر: ۱۶۷۳۰۸

خیلی خسته بود چون از صبح خیلی زود واسه فروختن بادبادک‌ها از خونه زده بود بیرون و تا همین حالا که ساعت درست 12 ظهرو نشون می‌ده یه ریز سر پا بود و با صدای کوچولوی مهربونش داد می‌زد، بادبادک، بادبادک‌های رنگی، بادبادک.

اما همین که سوار تاب شد و کمی نمونده بود که به آسمون برسه، خوابش برد. سوار یک سفینه، بادبادکی لابه‌لای ابرها چرخ خورد و از همه اشون سبقت گرفت تا رسید به خورشید خانم.

خورشید هم که از سر و صدای سفینه پسرک بادبادک فروش، چرت سرظهرش پاره شد، پلک‌هاشو رو هم گذاشت و گفت: به چه سفینه بادبادکی قشنگی؟ از کجا خریدی؟

پسرک گفت: خودم ساختمش. اگه خوشت اومد می‌‌تونم بدمش به تو.

خورشید گفت: باشه، من هم کیک شوکولاتی داغ دارم که می‌دمش به تو.

پسرک کیک رو گرفت، خواست که سفینه رو بده، یادش اومد که می‌خواد یه سر هم به خونه <ماه> بزنه. پشیمون شد و کیک رو برگردوند.

خورشید وقتی سر از کار پسرک در آورد، بهش گفت: تو راه برگشت از خونه ماه سفینه بادبادکی رو ازش می‌گیره. پسرک چشماش خندید و باز هم با ابرها مسابقه داد و رسید دم خونه ماه.

ماه که هنوز تو خونه‌اش بود و خیال بیرون اومدن نداشت و سخت مشغول بازی با ستاره‌ها بود. با ضربه‌های محکم پسرک هم در خونه رو باز نکرد. پسرک مجبور شد چند ساعتی رو به خاطر دیدن ماه، دور خونه‌اش بچرخه. ماه وقتی با لباس‌های تمیز و اتو کشیده و موهای آب و شونه کرده، پاهاشو از در خونه‌گذاشت بیرون، چشماش به سفینه بادبادکی پسرک افتاد. گفت:‌ به، چه سفینه رنگی قشنگی، می‌شه من رو هم سوارش کنی. پسرک که یاد قولش به خورشید افتاد، اول گفت: نه. اما باخودش فکر کرد و گفت: آره، به شرطی که دم خونه خورشید پیاده‌شی، چون این سفینه بادبادکی رو با یه کیک  شوکولاتی داغ به خورشید خانم فروختم. ماه خندید و قبول کرد. با دو تا نوشابه یخی سوار سفینه بادبادکی پسرک شد. تو ابرها چرخیدن چرخیدن اما سراغی از خورشید خانم نبود. پسرک پیشونی ماه رو بوسید و نزدیکای زمین پیاده‌اش کرد، خودش هم یه راست وسط پارک فرود اومد. تاب یه تکونی خورد و چشم‌های پسرک باز شد. ماه وسط آسمون نشسته بود و به پسرکی که سفینه بادبادکی داشت، چشمک زد.پسرک دیرش شده بود و هنوز واسه فردا بادبادکی درست نکرده بود.

نرجس ندیمی دانش‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها