آی قصه، قصه

عینک شکسته‌

کد خبر: ۱۶۷۳۰۶

حال و حوصله درستی هم نداشت. از دیروز که با بچه‌ها تو حیاط دعواش شد و عینکش شکست تا حالا سردرد گرفته بود.

از ترس به بابا و مامانش هم چیزی نگفته بود. با برپا گفتن مبصر سروصداها یکدفعه خوابید. باربد اصلا حوصله بلند شدن رو هم نداشت.

خانم معلم دفتر حضور و غیاب‌رو گذاشت، جلوی دستش و شروع کرد به حاضر و غایب کردن. به اسم باربد که رسید چند بار صداش کرد تا جواب داد.

خانم معلم با تعجب نگاش کرد و بهش گفت که حواسش کجاست و باربد از جواب دادن طفره رفت.

خلاصه تا آخر ساعت خانم معلم تمام حواسش به باربد بود و می‌خواست بدونه که چرا آنقدر ناراحته.

وقتی کلاس تموم شد خانم معلم باربدرو صدا کرد و ازش سوال کرد که چه اتفاقی براش افتاده.

باربد هم جریان دعوارو برای خانم معلم تعریف کرد و عینک شکسته‌شو آورد و به خانم معلم نشون داد.

خانم معلم به باربد گفت که به کسی چیزی نگه و عینک رو براش درست کرد.

باربد خیلی خوشحال شد چون دوباره تخته سیاه‌رو خوب می‌دید و از این که به خانم معلم حقیقتو گفته بود، خوشحال بود.

اون به خانم معلم قول داد که دیگه هیچ وقت با کسی دعوا نکنه و همیشه حقیقتو به پدر و مادرش بگه، چون ممکن بود که به چشاش آسیب برسه و بعد هم خوشحال و خندون با عینک جدیدش به طرف خونه حرکت کرد.

بهاره سدیری‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها