حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
سردبیر نشریه ادبی کامبیو درباره شعر کامنر مینویسد:
«او شاعری است که نظریههای سنتی شعر را کنار میگذارد بیآنکه حود و خوانندهاش را دچار بیهویتی کند. او رویگردان از آفتهای شعر امروز که به رغم سطحی بودن تظاهر به ابهام و ایهامی متفکرانه و عارفانه میکند، با صدایی واضح و روشن حرفهای ساده و در عین حال عمیق خود را به روی کاغذ میآورد و خواننده گریزپای معاصر را با شعر که سالهاست جز فضلفروشی و خودنمایی هدفی ندارد آشتی میدهد».
او که شیفته ایران و مخالف سرسخت سیاستهای دولت ایالات متحده است در این گفتگوی اینترنتی درباره شعر و سیاست سخن گفته است.
مترجم این متن خانم فریده حسنزاده مصطفوی برای معرفی شعر ایران امروز به آن سوی مرزها با تعدادی از نشریات امریکایی و انگلیسی همکاری دارد. ترجمههای او از شعرها و نامههای نیما یوشیج در سایت بینالمللی جهات به چاپ رسیده است و تعدادی از اشعار خود او در دو آنتولوژی شعر امریکایی منتشر شدهاند. ترجمههای حسنزاده از ادبیات جهان معاصر عبارتند از: زندگینامه فدریکو گارسیا لورکا، شعر زنان جهان و مجموعه شاعران برتر جهان. وی همچنین سه آنتولوژی از شعر امریکای شمالی، امریکای جنوبی و آفریقا منتشر کرده است. مصاحبههای او با شاعران شرق و غرب و کتاب مقالاتش به نام «شب آخر با سیلویا پلات» از کتابهای آتی او هستند.
***
شاعران را در نقش رهبران چگونه میبینید؟ فکر میکنید دنیا به کمک شعر اوضاع بهتری پیدا میکند؟
فکر خوبی است در صورتی که رهبران، شاعران واقعی باشند. تفاوت بسیاری است میان شاعران و کسانی که شعر مینویسند. شاعران واقعی چهبسا در طول عمرشان یک خط شعر هم روی کاغذ ننویسند، اما در زندگیشان واقعا شاعرند. برعکس شاعرانی هستند که کتابهای شعر بسیاری به چاپ رساندهاند اما شاعران واقعی نیستند.
میخواهم بگویم در ایالات متحده امریکا بیشتر شاعران معروف از استادان دانشگاهند و از محققان و پژوهشگران.
منظورم این نیست که یک فرد با تحصیلات تخصصی نمیتواند شاعر خوبی باشد فقط حرفم این است: هستند کسانی که سواد شعر گفتن دارند و با ابزار کار شاعری آشنایند: وزن و قافیه، موسیقی درونی، فرم و همه رموز و فنون شعری را میدانند اما جانشان از جدال ابدی خیر و شر بیخبر است. نه فرشتهها روحشان را تسخیر کردهاند نه دیوها. بسیاری از این شاعران آکادمیک به ماشینهای شعرسازی مانندهاند.
به عنوان یک شاعر چه احساسی در مورد جنگ دارید؟ چرا در ذهن دولتمردان کشور شما تحریم و جنگ تنها راه رسیدن به صلح و امنیت تعبیر میشود؟
ظاهرا کسانی که به جنگ توسل میجویند یا مثل بوش آن را تنها راهحل مشکلات میدانند به کبک میمانند، غافل از سرپنجه شاهین قضا.
یقینا شما میدانید که بیشتر مردم امریکا مخالف حضور امریکا در عراقاند. من یکی از آنهایم. من فکر میکنم بوش پسر این کار را فقط برای انتقام گرفتن از پدرش انجام داد و برای تحت تاثیر قرار دادن او.
بسیاری از امریکاییها این جنگ را «غیراخلاقی» توصیف کردهاند. البته من از دستگیری و اعدام صدام ناراحت نیستم؛ خیلی هم خوشحالم اما صدام از عوامل 11 سپتامبر نبود. او جزو گروهی که به کشور ما حمله هوایی کردند نبود و من بعید نمیدانم بنلادن را لااقل تا وقتی بوش هست بتوانند پیدا کنند. ثابت شده که فامیل بوش با فامیل بنلادن معاملات تجاری داشتهاند. این سرنخ خوبی است. متاسفانه واقعیت این است که تعداد بسیار زیادی انسان بیگناه در این جنگ جان خود را باخته و میبازند. جنگ واقعا دیوانگی است اما انگار هرگز به پایان نمیرسد.
آیا شما با این نظر «سام همیل» شاعر موسس سایت ضد جنگ موافقید که تاریخ امریکا بعد از انتخاب مجدد بوش به ریاستجمهوری دو پاره شد: بعد و قبل از سقوط دموکراسی در امریکا؟
بوش مسوولیت کاری را به عهده گرفته که کفایت لازم برای انجام آن را ندارد. او دنیا را به سمت نابودی کشانیده است. شاید اهمیت او که سام همیل را واداشته به چنین تقسیمبندی تازهای بیندیشد همین است.
خطمشی بوش دارد امریکا را برای همیشه از صحنه جهانی طرد میکند. از نظر بسیاری از امریکاییها بوش بدترین رئیسجمهور این کشور در تمام طول تاریخ امریکا بوده است. او فقط به خاطر نفوذ پدرش به کاخ ریاستجمهوری راه یافته و نه هیچ دلیل دیگر. واقعا غمانگیز است. بوش اصلا قدرت درک ملتهای دیگر و فرهنگهای آنها را ندارد. از چنین آدمی جز جنگ چه کاری ساخته است؟
گاهی فکر میکنم بوش هدفی جز راه انداختن جنگ سوم جهانی ندارد. او در واقع دموکراسی را برای همه جا میخواهد جز خود ایالات متحده. کنگره امریکا سعی کرد ارتش مستقر در امریکا را برگرداند اما او موافقت نکرد. حالا آنها دارند 35 هزار نفر دیگر را به عراق میفرستند. هیچیک از اهالی قلم رفتار او را بر نمیتابند. بیشک بوش دیوانه شده است و جهان نیاز به کمک دارد.
شما نمیترسید که اینقدر راحت درباره بوش حرف میزنید؟ یکی از شاعران امریکایی که من با او مصاحبه میکردم از جواب به سوالهای سیاسی من طفره میرفت و سرانجام رسما اعتراف کرد از جواب دادن میترسد چون دولت امریکا نسبت به انتقادات نویسندگان حساس است و آنها را از حق تدریس یا انتشار محروم میکند.
من نگرانی آن امریکایی مدرس دانشگاه را از تنبیه شدن در صورت انتقاد درک میکنم. بوش با تهدید و ارعاب رایدهندگان روی کار آمد. هرگز نباید فکر کنیم او واقعا توسط مردم انتخاب شد. بوش در واقع با اعمال نفوذ پدرش به این مقام رسید. اطراف مکانهای جمعآوری آرای مردم، ماموران او در اتومبیلهای سیاه کشیک میدادند. آنها رایدهندگان را تهدید میکردند. کار این مملکت که روزی براساس آزادی بنا نهاد شد به کجا کشیده شده! من فاش میگویم که بوش یک احمق بالفطره است و خیلی هم از شجاعت خودم مشعوفم. حماقت عامل بسیار خطرناکی است و سیاستهای خارجی دولت بوش واقعا احمقانهاند. هر بلایی میخواهند سرم بیاورند. نخیر! من هیچ ترسی ندارم. نویسندگان نباید بترسند. کار نویسنده تشخیص درست از غلط و هدایت دنیا به سمت راستی و خوبی است. هر سیاستمداری دنبالهروهایی دارد. دنبالهروهای بوش مردم ثروتمندند. صرفا پولدار بودن دلیل عاقل بودن نیست. نمونهاش همین بوش دیوانه و طرفداران او.
در این وانفسا آیا شعر جایی در زندگی روزمره امریکایی دارد؟
جواب هم آری است و هم نه. تعدادی از مردم که دارند روز به روز بیشتر میشوند، به شعر روی آوردهاند زیرا در این روزگار تیره و یاسآور دنبال امیدند. آنها چراغ شعر را برای روشن کردن راهشان میخواهند. البته هنوز دلالانی هستند (من آنها را دلال خطاب میکنم) که فقط به پر کردن جیبشان فکر میکنند و واقعا هیچ چیز نمیفهمند. متاسفانه در مملکت ما سیاستمداران اکثرا از قماش دلالانند.
از نظر افلاطون، خلاقیت همانا جنون است یا حتی جنون، همانا خود خلاقیت. او معتقد بود شاعر تا وقتی ملهم نگشته، قادر به خلاقیت نیست. تا پیش از رسیدن به این حال از خود رانده نشده و عقل خود را نباخته تا قادر به بیان عالم غیرمحسوس باشد.
من با جنبه جنونآسای خلاقیت شاعرانه موافقم. شاید برای همین است که با شاعران منطقی و خردگرای آکادمیک سر سازش ندارم. بسیاری از آنها بیش از حد عاقلاند. مدارک آنها نشان میدهد که مدارج بسیاری را طی کردهاند اما من نشانی از شیفتگی جان و سرمستی جانان در آنان نمییابم. همین دیشب در شب شعری با تعدادی از حاضرین بحثی درباره همین موضوع داشتیم. آنها نظر مرا درباره کارگاههای شعر و رشتههای خلاقیت ادبی در دانشگاه جویا میشدند و من همه را منکر شدم. رسما به آنها گفتم همه این فعالیتها را بیهوده میدانم.
میخواهند بپذیرند یا نه من سر حرفم هستم. نشستن در یک اتاق و شنیدن دستورالعملهایی درباره شاعر شدن هیچکس را شاعر نمیکند. جنونی که افلاطون از آن میگوید مهلک است. من چهره به چهره با آن دیدار داشتهام و آن را برای هیچکس آرزو نمیکنم. تحمل آن طاقتفرساست. باید توانست آن را تا ساحل سپید کاغذ به عقب راند تا امکان همزیستی با آن در این دریای متلاطم روزمرگی ممکن باشد.
بیشعر چه چیزی را از دست میدادید؟
بیشعر صدایم را و قدرتم را برای رفتن و درنوردیدن از دست میدادم. اما بپرسید شعر بی من چه را از دست میدهد؟ آشفتهحالی که صحنه را میگرداند و نمیگذارد تاریکی چیزی را ناگفته بگذارد. شعر نباید ریسک کند و مرا تنها بگذارد. من هم قول میدهم همیشه هوای او را داشته باشم.
کیستند شاعرانی که آثارشان را میخوانید؟
راستش چندان زیاد نیستند شاعرانی که آثارشان را مطالعه میکنم. همیشه از وقتی جوانتر بودم فکر میکردم چرا بخوانم وقتی میتوانم بنویسم. دلیل دیگر این که نمیخواستم تحت تاثیر شاعر دیگری باشم. دوست داشتم اول صدای خودم را پیدا کنم. به هر حال شاعرانی که گاه مطالعه میکنم عبارتند از آلن گینزبورگ و جک کراوس. بقیه بیشتر شاعران آکادمیکاند که قبلا گفتم تا چه حد برای من ملالآورند.
دوستی داشتم که میگفت وقتی پدرش مرد نتوانست برایش گریه کند اگرچه او را دوست میداشت اما وقتی خبر مرگ شاعر محبوبش را شنید اشکهایش بیاختیار جاری شدند زیرا در لحظات سخت زندگیاش شعرهای آن شاعر او را تسکین داده بود. آیا شما هرگز با شاعری چنین پیوند روحی محکمی داشتهاید؟
من خوشبختانه چنین رابطه شاعرانهای را با پدر خودم داشتم که سالها پیش درگذشت و ناراحتیام بعد از مرگ او وقتی اوج گرفت که نامهای از او به دستم دادند مربوط به زمانی که من 3 ساله بودم. در آن نامه که من به کلی از آن بیخبر بودم او خطاب به من مینویسد: این دنیا پر است از آدمهای بینوایی که همواره گره در کار تو خواهند انداخت و تو باید همواره راهی برای کنار آمدن با آنها بیابی. حیرتآور است که مدتها بعد از آن زمان، وضع هنوز هم هیچ تغییری نکرده است. این واقعا غمانگیز است.
تلنگری به شیشه
خواسته باشی یا نه/ شیشه اتومبیلات را دستمال میکشد/ به امید چندرغاز.
زیر پای مجسمه آزادی مثانهاش را خالی میکند
فقط برای این که حرف دلش را زده باشد
بعد با خواندن آگهیهای ترحیم/ سر خودش را گرم میکند.
خیابان گرد است و کارتنخواب/ گرسنه و درمانده
گاهی جیب توریستها را میزند/ و همیشه منتظر چراغ قرمز میماند
تا بلکه به نوایی برسد.
با تلنگر او بر شیشه اتومبیلت/ قفل میکنی درها را از داخل
میپرهیزی از نگریستن در چشمانش
و با سبز شدن چراغ پشت سر میگذاری او را/ در ابری از غبار و دود.
اکنون میتوانی به آسودگی نفسی تازه کنی
اما همچنان که پای میفشاری بر پدال گاز/ در آینه عقب او را میپایی
و او را مییابی، هنوز خیره به تو/ که لحظه به لحظه دورتر و کوچکتر میشود
و سرانجام هیچ اثری از او باقی نمیماند.
اما او همیشه تو را به خاطر خواهد سپرد/ لمیده در صندلی چرمیات
خیره شده به روبهرو برای دیدن او/ در هزاران هزار سال پیش.
برگرفته از منظومه: «کارتنخوابهای امریکایی»
فریده حسنزاده (مصطفوی)
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....