حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
از چگونگی کار و ورود به شهر حلبچه، پس از بمباران شیمیایی بگویید؟
من و گروه فیلمبرداری با یک پاترول از دوراهی باینگان، از یک جاده فرعی صعبالعبور راهی شهر سوخته حلبچه شدیم. شب در 5 کیلومتری غرب سد دربندیخان، جایی که بچههای جهادسازندگی در حال جادهسازی بودند برای استراحت توقف کردیم. با روشن شدن هوا به سمت شهر راه افتادیم. هیچ ذهنیت و آشنایی قبلی نسبت به فضای شهر نداشتیم. ورودی شهر یک گورستان قدیمی بود که به نوعی به شهر هم مشرف بود. سنگرهای انفرادی و کمی جلوتر، تانکهای سوخته رژیم بعث اولین نشانه های جنگ بود که در دل دوربین ما جا گرفت. کنار قبرستان تلی بزرگ از گل بود که توجه همه ما را به خود جلب کرد.
با ورود به شهر چه اتفاقی افتاد؟
با ورود به شهر، باران و تگرگ شدیدی شروع به باریدن کرد، به طوری که دقایقی نگذشته بود که سیل تمام کوچه و خیابان و معبرها را فرا گرفت. دوربین فیالبداهه تصویر میگرفت. از باد، باران، کوچه و مادری که تکیه به دیوار، انگار برای کودکش لالایی میخواند، در خم کوچه بعدی پدری کودکش را به بغل گرفته بود و در آستانه در خشک ایستاده بود انگار که به ما مینگریست و منتظر بود عکسش را بگیریم و کودکی با چکمههای آبی رو به آسمان پشت وانت دراز کشیده بود و پس از یک هفته هنوز آثار کف غلیظی در اطراف دهانش ماسیده شده بود. شهر، شهر عجیبی بود سکوتی تلخ شهر مه گرفته را فرا گرفته بود و کمکم میرفت تا صدای رعد و برق نیز در کوچه و پسکوچهها میان اجساد به خواب رفته فراموش شود. انگار که سهم آنها در این دنیا خاموشی بود و سکوت تنها صدایی بود که از انزوای لبهای متورم آنها به گوش میرسید. ما آرام و بیصدا میان اجساد قدم برمیداشتیم و از خانهای به خانه دیگر سرک میکشیدیم تا اینکه صدای توپخانه دشمن تمام شهر را به لرزه درآورد و تک تیراندازها شروع به شلیک کردند. معلوم هم نبود گلوله از نیروهای رژیم بعث است یا گروهکهای ضدانقلاب. آنها هر کسی که در تیررس بود مورد هدف قرار میدادند.
در آن لحظات چه کردید؟
باید ریسک میکردیم؛ زیرا آمده بودیم تا وقایع را ثبت کنیم. خودمان را به خدا سپردیم و راهمان را در پیش گرفتیم.
تکاندهندهترین صحنهای که در شهر با آن مواجه شدید چه بود؟
زمانی بود که میخواستیم از شهر خارج شویم. از کنار قبرستان که میگذشتیم دیگر اثری از تل خاکی نبود، زیرا باران خاکها را شسته و جنازههای زنان و کودکان روی هم انباشته شده بود. شوک بر همه ما وارد شد. سرهایی که گویی از میان آنها خود را بیرون کشیده بودند تا آسمان را یک بار دیگر ببینند و دستهایی که به سوی ما دراز شده بودند. واقعا صحنه دلخراش و عجیبی بود.
مسلما در هر فیلم یکسری حذفیاتی بهوجود میآید با توجه به اوج فاجعه حلبچه آیا صحنههایی بوده که از آن غافل شده و در فیلم نیامده باشد یا تلویزیون بخشهایی را و شما بهعنوان کارگردان صحنههایی را با توجه به مسائل انسانی حذف کرده باشید؟
به هر حال فاجعه هر چقدر که بزرگ باشد، مستندساز باید بر اعصاب خود مسلط باشد. ولی گاهی شرایطی پیش میآید که نمیشود تمام ابعاد فاجعه را ضبط کرد. مثلا وقتی به حیاط یک خانه در حلبچه وارد شدیم کفشهای زیادی کنار در زیرزمین آن خانه توجه مرا به خود جلب کرد. از پلهها پایین رفتم، خیلی تاریک بود. پایینتر که رفتم، بوی تندی مرا آزار داد. برگشتم و ماسک زدم اما بو آنقدر زیاد بود که تحمل نکردم و برگشتم و حتی نخواستم با نورپردازی و دوربین به پایین بروم. آن لحظه گفتم به خانههای دیگر میرویم و از آن خانه بدون ضبط حتی یک پلان بیرون آمدیم. یا صحنه گورستان شهر، که براثر بمباران یک سری از جنازهها از قبر بیرون آمده و قبرها شکافته شده بودند، از ضبط این صحنه هم خودداری کردم. شاید آن لحظه استدلالم این بود که شهر پر از جنازه است دیگر نیازی به ضبط آشفتگی گورستان نداریم اما تلویزیون هم یک پلان از نمای سنگ قبری را در گورستان حذف کرده بود زیرا روی آن سنگ قبر نوشتههایی بود که تلویزیون آن پلان را حذف کرد. باز مجموعهای از صحنهها بود که به دلایل وخامت شیمیایی شدید مثلا جنازههایی کبود یا تاول زده بودند که رغبتی برای نشان دادن آنها نشان ندادم و آنها را حذف کردم.
صدام از چه نوع بمبهای شیمیایی استفاده کرده بود؟
از بمبهای شیمیایی سیا نور و خردل استفاده کرده بود. یادم است همان زمان یک کودک 10 ساله که از بازماندگان فاجعه حلبچه بود بازگو میکرد که در کوچه و خیابان شهر مردمی را دیده بود که بدنشان تاول شدید زده بود یا گروهی میخندیدند و میمردند و تعدادی نیز مایع سبز رنگی را استفراغ میکردند و گروهی هم خشکشان زده بود.
چرا پس از مدتی مستند مرثیه حلبچه 2 را ساختید؟
حدود 40 روز از بمباران گذشته بود. تصمیم گرفتم برای بار دوم به حلبچه سفر کنم در میان راه مردمی را میدیدم که اثاث و وسایل خود را بار وانت کرده بودند و به این طرف مرز به سمت اردوگاهها میرفتند.
فضای شهر چگونه بود؟
شهر به ظاهر پاکسازی شده بود، اما خانهها هنوز پر از اجساد بود. داخل حیاط یک خانه رفتیم ودیدیم گاوهای گرسنه بهدنبال خوراکی بین اتاقها و آشپزخانه در رفت و آمد بودند و عملا خانه در دست آنها بود.
به یاد پاییز پدر سالار گابریل گارسیا مارکز افتادم که گاوها قصر را به تصرف خود درآورده بودند.
همینطور بود. فکرکن عکس صاحبخانه در قاب بزرگ در بالای دیوار اتاق آویزان است و لبخند میزند و پوستر برج ایفل هم کنار عکس صاحبخانه، خودنمایی میکند، بعد روی فرشهای نفیس جای سم گاوهاست که مرتب در ساختمان تردد داشتند. شهر ، شهر عجیبی بود.
تجربه این مستند با مستند سوسنگرد چه تفاوتی داشت؟
در سوسنگرد هم شهر خالی از سکنه بود و مشخص بود که مردم ناگهانی خانه و کاشانه خود را ترک کرده بودند. در آنجا شهر به نوعی امن و تکلیف مرزها مشخص بود. دشمن در یک سو و جبهه خودی نیز در سوی دیگر بود، اما در هر خانه حلبچه گروههایی از ضدانقلاب و نیروهای رژیم بعث بودند که پشت دیوارها کمین کرده بودند و ماندن در شهر یک ریسک بود.
آیا در سفر دوم با خانوادهها صحبت کردید؟
بله. در اردوگاههای پاوه و هرسین توانستم با آنها از نزدیک دیداری داشته باشم.
چه تفاوتی بین آوارگان عراقی در اردوگاهها و آوارگان ایرانی در چادرها وجود داشت؟
در ابتدا بگویم هیچ مهاجر جنگی دوست ندارد از خانه و کاشانه خود آواره شود. زیرا زندگی در چادر در کوتاهمدت قابل تحمل است، ولی چنین زندگیای در درازمدت به بینش و انگیزه و پایداری فرد نیاز دارد. مسلما زندگی در چادر برای آوارگان ایرانی هر چقدر سخت بود، اما یک احساس پایداری و مقاومت باانگیزه صبر و پیروزی را با تحمل مصائب به دنبال داشت. ولی احساس یک عراقی آواره در خاک ایران درست عکس احساس یک ایرانی آواره بود. زیرا آنها در چادر حس پایداری و مقاومت نمیکردند. آنها دوست داشتند هر چه زودتر به شهرشان بروند و آنجا مقاومت را شروع کنند و همان طور هم شد؛ زیرا در ایران سر و سامان گرفتند و وقتی به دیار خود رفتند؛ علیه رژیم بعث مقاومت کردند.
با استشمام چه بویی به یاد حلبچه میافتید؟
وقتی باران میبارد به یاد حلبچه میافتم. زیرا وقتی وارد شهر شدم، باران شدیدی شروع به باریدن کرد. یک فضای تضاد بین زیبایی طبیعت و جنایت بشری در آن شهر رقم خورد. نمود آن را در فیلم مرثیه حلبچه میتوانید ببینید.
وقتی خبر اعدام علی شیمیایی، مقصر اصلی این فاجعه را شنیدید چه احساسی پیدا کردید؟
جنگ اصولا با مصائب همراه است. منتها گاهی آگاهانه گروهی رودرروی هم قرار میگیرند و میجنگند؛ اما زمانی شهری مسکونی مورد هجوم ناجوانمردانهترین سلاح، آن هم از نوع شیمیایی قرار میگیرد، این جنگ قابل مقایسه با میدان نبرد نیست. اینجا فاجعه دردناک بشری به وقوع پیوسته است. فاجعهای که میتواند در سردشت ایران یا حلبچه عراق یا در آینده در سرزمین مسکونی دیگر اتفاق بیفتد. به نظر من، فرد صرفا مقصر نیست. مقصر آن سیستمی است که صدام و علی شیمیایی را به وجود میآورد.
حتی مقصر، نگاه جهانی است که در مقابل چنین فجایعی عکسالعملی نشان نمیدهد و سکوت را اختیار میکند. من روزی که به شهر حلبچه رفتم، برایم مثل روز روشن بود که روزی عاملان این جنایت به سزای اعمالشان خواهند رسید. اما سوال اینجاست که چه تضمینی وجود دارد که چندین سال بعد، بمبی خطرناکتر از بمبهای شیمیایی حلبچه ساخته نشود و در نقطهای دیگر فاجعهای عظیمتر نیافریند.
سفره آراستهای که خونین شد
یکی از دردآورترین مسائل، هنگامی بود که وارد خانهای شدیم و یک لحظه فکر کردم اگر به جای آنها عزیزان من بودند، چکار میکردم. وارد خانه که شدیم، در یکی از اتاقها سفرهای بلند پهن بود و انواع و اقسام غذاها در بشقابها چیده شده بود. چیدمان بشقابها، کاسهها، قاشق و چنگالها مرتب و با سلیقه بود. از ظاهر سفره مشخص بود که بمباران حوالی ظهر بین ساعت 30/11 تا 12 اتفاق افتاده معلوم نبود کدام یک از جنازههای در کوچه متعلق به این خانواده بوده ولی مهم این بود که جو صمیمی و سالم آن خانواده از هم پاشیده شده و تعدادی از آنها کشته و تعدادی نیز مصدوم و آواره شده بودند.
جواد شادانلو
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....