نگاهی به نمایش «کریستال تاور» نوشته رونالد گرنز به کارگردانی نصرالله قادری

سقوط‌ در ‌برج‌ شیشه‌ای

نصرالله قادری از آن دسته هنرمندانی است که در حوزه تئاتر همواره سعی کرده شیوه‌ها و قالب‌های اجرایی متفاوت را برای بیان اهداف محتوایی و مضامین مورد نظرش امتحان کند؛ بنابراین پیش از دیدن نمایش‌های او چه آنها که خودش نویسنده نمایشنامه بوده و چه متون دیگر بسختی می‌توان شکل و شیوه اجرای کارش را پیش‌بینی کرد، هر چند یک ویژگی مشترک در بیشتر آثار این نویسنده و کارگردان تئاتر وجود دارد. قادری نشان داده که بخوبی می‌‌تواند موقعیت‌ها، سوژه‌ها، قالب‌های اجرایی و موضوعات تاریخ مصرف‌دار را به روز کند و از دل این محمل‌های دراماتیک، زمینه‌ها و بسترهایی متناسب با نیاز و خواست معاصر یا مرتبط با مساله روز فراهم آورد.
کد خبر: ۱۶۴۹۵۲

شنیدن این‌که «کریستال تاور» داستانی مرتبط با اتفاق برخورد هواپیمای تروریستی با برج‌های دوقلوی تجارت جهانی در نیویورک (حادثه‌ 11 سپتامبر) است، شاید در نخستین بازخورد ذهن تماشاگر را به سمت تکرار موضوعات مشابه چند ساله اخیر در مورد این رویداد منحرف کند، اما واقعیت این است که نمایش هیچ‌گاه در محدوده یک فرصت زمانی مشخص و تکرار موقعیت‌ها و مضامین مشابه باقی نمانده و کارگردان سعی کرده است متن رونالد گرنز را در حد توان در انطباق با فرآیندی معاصر و تازه به تماشاگرش ارائه کند. اجازه بدهید پیش از بحث درباره ویژگی‌های معاصر و نزدیک به امروز نمایش بررسی کریستال تاور را از عنوان آن شروع کنیم.

نمایش نصرالله قادری پیش از هرچیز با عنوانش خود را به تماشاگر معرفی می‌کند. عنوان این نمایش در وهله نخست از نظر ادبی یک پارادوکس  به معنای تضاد و اختلاف  را با خود به همراه دارد؛ کریستال تاور، یعنی برج شیشه‌ای و این معنا از آنجا که شکنندگی و آسیب‌پذیری شیشه را در مقابل یا در تضاد با استحکام و استواری برج قرار می‌دهد، به تنهایی در اولین گام تماشاگر را برای قرار گرفتن در مقابل دنیای تضادها آماده می‌کند.

اولین و مهمترین تضاد نمایش که باز هم از عنوان و مکان نمایش می‌توان به آن دست یافت، در جایگاه شخصیت‌های داستان قابل بررسی است. اختلاف میان طبقات و تقابل بین جایگاه طبقاتی‌ انسان‌ها نخستین چالشی است که نمایش به طور مشخص مطرح می‌کند. محور این چالش حضور دختری به نام آنا پومر است که به عنوان متصدی آسانسور در برج تجارت جهانی نیویورک کار می‌کند. آنا پومر مثل آسانسورش که مرکز همه رویدادهای مهم نمایش است در واقع به رابط میان تضادهای طبقاتی تبدیل شده و همان‌طور که آسانسور دنیای پایین برج را به طبقات بالا ارتباط می‌دهد، آنا که رویای ترقی را در سر دارد نیز در فاصله میان گذشته تاریک زیرزمینی و آرزوی حضور در بالاترین طبقه برج کریستال نشان داده می‌شود.

فهم این جایگاه و تفسیر آن براساس موقعیت قصه است که دیگر محدودیت موضوعی و زمانی تخریب برج‌های نیویورکی را بی‌اهمیت جلوه می‌دهد و تماشاگر را وارد نمایش جامعه طبقاتی امریکایی و حتی فراتر از آن، دنیای تضادهای معاصر انسانی می‌کند.

اگر با این دید به نمایش نگاه کنیم کریستال تاور نه تنها قصد ندارد قصه برج‌های دوقلوی امریکایی را در ایران و برای مخاطب ایرانی روایت کند، بلکه حتی مخاطب احتمالی درگیر با موقعیت و فضای حادثه را نیز مقید به دنبال کردن این اتفاق نمی‌سازد. در واقع برج شیشه‌ای نماد یا نشانه‌ای است که به نشانه‌های دیگر تقسیم می‌شود و اجزای آن جامعه جزء به جزء شده معاصر را با انسان‌های بالا و پائین آن به نمایش می‌گذارند. کریستال تاور در نتیجه پرداخت این تضادها، جامعه ریاکار نظام سرمایه‌دار جامعه مورد اشاره‌اش را به باد انتقاد می‌گیرد؛ هر چند نمی‌توان تقصیر طبقه پایینی‌ها را در نابودی‌شان کمتر از اراده مقصد بالایی‌ها دانست. در این جامعه مناخیم که آلت دست طبقه بالایی‌هاست، آناپومر که رویای خیالی رسیدن به بالا را در سر دارد و ادواردتیک بیمار که مثل دملی چرکین نتیجه روابط کثیف این جامعه معرفی می‌شود همگی به همان اندازه در نابودی‌شان سهم دارند که هوبرت کان و آرتوگابریل طبقه بالایی در آن سهیم هستند.

نصرالله قادری در طراحی صحنه و شیوه قرار دادن بازیگران در صحنه نیز بخوبی این شبکه ارتباطی را به اجرا درآورده است. نمایش بخوبی توانسته اختلاف جایگاه شخصیت‌ها را با طراحی صحنه نشان بدهد، بنابراین آناپومر درسرنوشتی که برایش رقم می‌خورد مقصر است، چون در تثبیت نگاهش به سمت بالا پافشاری می‌کند و هیچ هشداری را در این مسیر جدی نمی‌گیرد. در نقطه مقابل نیز همواره نگاه سرمایه‌داران ریاکار طبقه بالا نسبت به طبقه پایینی‌ها مورد انتقاد قرار می‌گیرد. طراحی صحنه در تکمیل این میزان هدفمند به‌گونه‌ای عمل می‌کند که حتی اگر تماشاگر تمایل چندانی به درک و کشف موقعیت‌های ارتباطی مهم میان آدم‌های داستان نداشته باشد، باز هم ناخودآگاه متوجه تضاد ارتباط و نتیجه ریاکارانه این چالش پارادوکسیکال (حاصل تضاد) می‌شود.

صحنه کریستال تاور مانند شخصیت‌های این نمایش و برج شیشه‌ای‌اش دارای تضاد و برابری بصری است؛ صحنه علاوه بر این‌که در قسمت‌هایی بشدت شکننده و آسیب پذیر نشان می‌دهد (مثل آناپومر) در بخش‌هایی هم برنده و آسیب‌رسان است (مثل هوبرت کان و آرتور گابریل).

دقت کنید به آکواریوم زیر پله‌ها که هر بار شخصی از آدم‌های نمایش از روی آن می‌گذرد، تماشاگر را به چه سادگی نگران شکستن و فروپاشی آن می‌کند. آیا این آکواریوم شبیه شخصیت شکننده آنا یا ادواردتیک یا حتی عشق آسیب‌پذیر مناخیم نیست؟ آیا آکوریوم را نمی‌توان مشابه آسیب‌پذیری برج شیشه‌ای در مقابل انفجار و ویرانی دید؟

از طرف دیگر، هرم‌های کوچک و نوک تیز شیشه‌ای که در یک ردیف خطی در جلوی صحنه چیده شده‌اند باعث می‌شود هر بار که کسی از اشخاص نمایش به آنها نزدیک می‌شود، تماشاگر نگران زخمی شدن و آسیب دیدن او شود. این هرم‌های تیز و برنده چقدر شبیه بی‌رحمی ریاکارانه طبقه بالایی‌ها هستند؟ آیا نمی‌توان برندگی دلخراش  آنها را با شکل عمودی برج کریستال و خراش‌هایی که بالانشین ها به جسم و روح طبقه پایینی‌ها وارد می‌کنند، مقایسه کرد؟

از طرف دیگر لباس سرخ آنا، چراغ گردان قرمز بالای سقف، مبل قرمز قرار گرفته در لابی و... را با علائم و رویدادهای دیگری چون هشدارهای مداوم تکرار انگاره‌های پورنوگرافی و تکرار سلطه سرمایه‌داری، بورس، اقتصاد و... می‌توان مطابقت داد و مشاهده کرد که کارگردان جزییات و ریزه‌کاری‌های دیگری از نمایش و محتوای مورد نظرش را نیز در صحنه به صورت دیداری آرایش داده است.

بازیگری را هم در تناسب با محتوا و مفاهیم مورد انتظار نهفته در نمایش می‌توان مورد بررسی قرار داد. بازیگران کریستال تاور هم در یک تضاد درونی و بیرونی با محتوای آن هماهنگ هستند. آنها یا طبقه پایینی‌اند یا طبقه بالایی.

طبقه بالایی‌ها به واسطه فیزیک و آرایش چهره‌شان نمونه‌ای مشابه طبقه خاص خود هستند. لباس رسمی و شیک، موهای رنگ شده و مرتب، آرایش تمیز صورت، تکلم فاخر و صورت متناسب با تونالیته‌ کنترل شده و حرکات آرام و گاهی سکون و تسلط در حرکت، ویژگی‌هایی است که حسام منظور و وحید جباری براساس آنها روی صحنه قرار گرفته‌اند. سارا عباسپور در نقش یک طبقه پایینی که وصله سرمایه‌داران طبقه بالا شده، از طرفی بی‌نظمی حرکت طبقه پایین را در بازی‌اش دارد و از سوی دیگر، اغواگرانه و تسلیم شده نشان می‌دهد. در سمت مخالف، محسن حسینی که یک آلت دست طبقه پایینی است با حرکات بی‌نظم و پلشتی در انجام این حرکات یا با تحرک معلق و عروسکی دست‌ها و بدنش بازی‌ای متناسب با نقش ارائه می‌کند و بالاخره تمام آشفتگی‌ها و تضادهای دنیای واقعیت و جهان ریاکار با رویاهای انسانی را می‌توان در بازی اکتیو و تلاش جسمی و روانی مهرخ افضلی (آناپومر) بر صحنه دید. بازیگران کریستال تاور قراردادهای بازیگری را به تناسب نقشی که دارند به هر حال در وجه بیرونی خودشان به اجرا درآورده‌اند، اما در میان همه آنها باید تلاش محسن حسینی، مهرخ افضلی و سارا عباسپور را بهتر و چشمگیرتر از بقیه تعریف کرد.

نصرالله قادری در اجرای متن رونالد گونز نه‌تنها درگیر موقعیت داستانی نشده، بلکه همواره با قرار دادن نشانه‌های مختلف در شخصیت‌های نمایشی و فضای ارتباطی پیرامون آنها سعی کرده جهانی واقعی و ملموس را بر بستر موقعیت آشنا در معرض ارتباط با مخاطب قرار دهد که جامعه و جهان اطراف او اشتراک و انطباق داشته باشد.

در حقیقت کریستال تاور، نمایش آدم‌هایی است که در حاشیه 11 سپتامبر زیر آوار رویای شیشه‌ای امریکایی مدفون شدند و همچنین روایت قصه آدم‌هایی است که همین حالا نیز به امید ترقی و در رویای صادقانه پیشرفت زندگی‌شان در طبقات برج‌های شیشه‌ای دیگر مدام بالا و پایین می‌روند.

کریستال تاور، قصه برج‌های شیشه‌ای است که به وسیله گروهی از انسان‌ها ساخته و مثل خرواری بر سر انسان‌هایی دیگر خراب می‌شود؛ بنابراین بسختی می‌توان مضمون محتوای نمایش را در محدوده و قالب زمان و مکان مشخصی محدود کرد. شاید اگر نمایش تنها در قید و بند موقعیت تاریخی اتفاق می‌افتاد، هرگز نمی‌شد آن را در زمینه ارتباط با مخاطب اثر موفقی دانست، اما نصرالله قادری در اجرای کارش تلاش کرده دیوارها را از پیش رو بردارد و پشت آنها را به مخاطبش نشان بدهد.

مهدی نصیری‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها