عید آمد و‌ما خانه ‌خود‌ را نتکاندیم

کد خبر: ۱۶۴۰۶۷

پرده‌های بزرگ و سنگین را که تو عادت داری پشت‌شان پنهان شوی و رقص باد را در چین‌هایشان تماشا کنی، می‌اندازند پایین و با چوب می‌افتند به جان قالی و قالیچه. هر کدام‌شان روشی دارند برای شکوفا کردن گلبرگ‌های کدر و شاخه‌های در هم پیچیده و زندانی شده در نقش فرش. راه می‌افتی دنبال‌شان روی پشت بام، یا حیاط. آب می‌پاشند روی فرش‌ها و تو خیره می‌شوی به طرح گل‌ها که انگار وقتی آب می‌خورند پررنگ‌تر می‌شوند. بعد، پاچه شلوارشان را می‌زنند بالا و قوطی مقوایی پودر لباسشویی در دست، راه می‌افتند روی ساقه نحیف گل‌ها. جوری پودر را می‌پاشند که انگار دانه می‌ریزند برای پرنده‌ها. تو خیال می‌کنی برف باریده روی باغ خیس قالی. نگاه‌شان می‌کنی که پا برهنه راه می‌روند و فرش زیر پایشان چلپ چلپ صدا می‌کند. کم کم حباب کف‌ها بلند می‌شود. یکی‌شان برس را محکم به صورت لطیف گل‌ها می‌کشد. چند دقیقه، دیگر صورت خراشیده‌شان را نمی‌توانی ببینی. کف راه می‌افتد روی زمین و بعد قسمت قشنگ‌تر ماجرا شروع می‌شود. گل‌ها یکی یکی باز می‌شوند و قامت سنگین فرش‌ها می‌افتد روی شانه مادر که کشان‌کشان تا نرده‌ها می‌رساندشان. تصویر باغ‌های معلق روی تمام پشت بام‌های همسایه تکرار می‌شود. سرت را که بلند می‌کنی، همه جا رنگین کمانی است؛  گل‌های ریز تیغ ماهی؛ بیشه‌های  درهم  و شکارگاه... و باغ  سرخ کاشان و نایین.

مادر روسری‌اش را گره می‌زند دور پیشانی‌اش و تو را در بازی لگد زدن در دریاچه پرده‌ها شریک می‌کند. حباب‌ها را فوت می‌کنی و بوی تند صابون بینی‌ات را می‌سوزاند. دست‌های ما در سرخ  می‌شود از جنگ با ذره‌های غبار که تا عمیق‌ترین لایه‌های تار و پود پرده نفوذ کرده‌اند. تو کف‌ها را کنار می‌زنی و به سیاهی آبی نگاه می‌کنی که زیر سپیدی کف‌ها جمع شده است.

پنجره‌های باز، پر از لکه‌های آخرین باران چند روز قبل، زیر دست‌های مادر از زور تمیزی جیرجیر می‌کنند. تو آرام انگشتت را می‌کشی روی لیزی شیشه و صورتت را می‌چسبانی به سردی‌اش. یک بغل هوای تازه سرریز می‌شود توی اتاق و مادر صدایت می‌کند برای خوردن غذای حاضری روز تکاندن خانه. توی آشپزخانه، پای پنجره لخت و بی پرده، بشقاب‌های ملامین پر از دانه‌های گندم و عدس، قدر یک بند انگشت قد کشیده‌اند.  مادر می‌گوید چند روز دیگر که قدشان بشود اندازه کف دست تو، عید می‌شود.

2- هزار گل اگر بشکفد در باغچه خانه، در شهر، دردامنه کوه‌ها و پای درخت‌ها و زیر سنگ‌ها،  معنی‌اش این نیست که بهار آمده است. حتی اگر دیگر هیچ برگی نریزد و از لای دیوارها و سنگفرش خیابان هم گل بروید، معنی اش این نیست که بهاری در راه است. وقتی همه تصویرهای قشنگ کودکانه در گیر و دار کارهای بی پایان بزرگسالی مخدوش می‌شود، دیگر کسی حوصله تکاندن خانه را ندارد. آدم‌ها زنگ می‌زنند به یک شماره ناشناس، کسی می‌آید و در رخوت آفتاب کم رمق زمستانی، دستمال چرکش را روی دیوارها و شیشه‌ها می‌کشد و همه جا لکه‌های سیاه به جا می‌گذارد. تصویر باغ‌های معلق دیگر زینت پشت پنجره‌ها نیست. گل‌های قالی را لگد می‌کنند و پرت‌شان می‌کنند روی وانت‌ها و وقتی برشان می‌گردانند، رنگ گل‌ها قاطی شده و خبری از درخش‌شان نیست.

بهانه‌ها هر روز بی بهانه تر می‌شوند. دخترخاله‌ها می‌گویند عید حوصله دید و بازدید نداریم؛ می‌رویم مسافرت و حتی ماهی قرمز هم نمی‌خرند. رسم سبزه سبز کردن ورافتاده و جوانه زدن دانه‌ها، حالا دیگر یک جور تجارت است. مادربزرگ، به هرکدام از بچه‌ها سبزه کوچکی هدیه می‌دهد و دعا می‌کند سبز شدن را یاد بگیرند. مادر دیگر پرده‌ها را با صابون نمی‌شوید.

3- ریشه‌ها اما کاری به کار زردی شاخه‌ها ندارند. اتفاقی زیر زمین می‌افتد. قل قل و جوششی هست در ذره‌های خاک که قلقلک‌شان می‌دهد. تکان می‌خورند و آب را سر می‌کشند. آب توی رگ‌هایشان نفوذ می‌کند و از ساقه‌هایشان بالا می‌رود. چیزی از زیر پوست نازک‌شان بیرون می‌زند.

شکافته می‌شوند و سبز نرم ملایم کمرنگی به چهره دنیا می‌پاشند. خودشان را به سرما، به زردی، به خشکی و پوسیدگی تحمیل می‌کنند و از لای شاخه‌های جوان‌شان، خورشید برف‌ها را آب می‌کند. در آخرین روزها، کسی نمی‌تواند از دست پرنده‌هایی فرار کند که سکوت را شکسته‌اند و آوازشان را به بهار تقدیم کرده‌اند. در هیاهوی دستفروش‌هایی که تازگی و زندگی را حراج کرده‌اند و ارزان می‌فروشند، کسی نمی‌تواند در برابر وسوسه خریدن زندگی مقاومت کند. کسی نمی‌تواند غبار و سیاهی را تحمل کند. در آخرین لحظه‌ها، وقتی همه دنیا در یک لحظه کوتاه جمع می‌شود و ماهی قرمز صاف می‌ایستد و تیک تاک ساعت با صدای قلبت هماهنگ می‌شود، فکر می‌کنی همه چیز می‌تواند همین جا و برای همیشه عوض شود؛ پایان همه دردهای عالم، تمام شدن همه جنگ‌ها و نقطه نهایت تمام زشتی‌های روح و شهر و خیابان... .

 شاید آنهایی که به مسافرت می‌روند هم، سرشان را بلند کنند و تکه‌ای از آسمان را بخرند. بهار هدیه‌هایش را رایگان می‌دهد.

نعیمه دوستدار

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها