از خودت بگو. از خانوادهات، میزان تحصیلات، کار، کسب و ...
من 17 سال دارم و خانوادهام در روستایی در استان خراسان رضوی سکونت دارند. وضع مالیام اصلا خوب نیست و به همین خاطر مجبور به ترک تحصیل شدم و برای کار به تهران آمدم.
نوجوانی تنها در شهری بزرگ و غریب. از این مساله هراس نداشتی و فکر نمیکردی ممکن است چه خطراتی تهدیدت کند.
من دنبال کار میگشتم هر طور که شده باید پول در میآوردم و به این موضوعها فکر نمیکردم البته حواسم جمع بود.
کارت در تهران چه بود؟
لبو فروشی. با یک چرخ دستی لبو فروشی میکردم که البته درآمد زیادی نداشت ولی به هرحال امیدوار بودم روزی به آرزوهایم برسم و زندگیام را بسازم.
با ناصر مقتول چطوری آشنا شدی؟
من، ناصر و مردی دیگر به نام حمید هر سه چرخدستی داشتیم و همگی در یک محل کار میکردیم. لبو، باقلا و آلوچه میفروختیم و مشکل خاصی با هم نداشتیم و روز حادثه نیز من دعوا را شروع نکردم.
درگیری چطور شروع شد؟
آن روز حمید کراک کشیده بود و حالت طبیعی نداشت به همین خاطر ناصر با برادر او لج کرد و بر سرمحل قرار دادن چرخدستیهایشان به بگومگو با یکدیگر پرداختند و حمید به ناصر توهین کرد و اینطور بود که آن دو با هم درگیر شدند.
تو چطور وارد غائله شدی؟
من از ناصر و حمید خواستم از این کارها دست بردارند من به آنها گفتم ما باقالی فروش هستیم و مردم ما را میبینند و برایمان زشت است. در این لحظه ناصر با سنگی که در دست داشت ضربهای به بینیام زد و خون جاری شد. او سپس دوباره با حمید درگیر شد و من ناخواسته با چاقو ضربهای به وی زدم.
علت این که ناصر با برادر حمید درگیر شد فقط کراک کشیدن برادرش بود؟
ناصر همیشه به ما میگفت چون از روستای ... هستیم حق نداریم آنجا بایستیم و باید بساطمان را جای دیگری ببریم.
چاقو را چطور به بدن مقتول وارد کردی؟
من آن چاقو را برای پوست کندن لبو همراه داشتم وقتی آن را برداشتم حمید، ناصر را به طرفم هل داد، چاقو وارد شکم ناصر شد. در واقع من اصلا قصد کشتن او را نداشتم.
بعد از حادثه چه کردی؟
وقتی ناصر را غرق در خون دیدم وحشت زده شدم و به سرعت فرار کردم.
چه طور دستگیر شدی؟
من بعد از قتل به روستای خودمان بازگشتم و چند روز بعد ماموران به آنجا آمدند و مرا دستگیر کردند.
خانوادهات میدانستند چرا نزد آنها برگشتهای؟
درباه قتل چیزی به آنها نگفتم. نمیخواستم آزارشان دهم. البته خودم در آن روزها به شدت عذاب وجدان داشتم. من نمیدانستم ناصر مرده است چون زمانی که فرار کردم او هنوز زنده بود و امیدوار بودم او را به موقع به بیمارستان رسانده باشند و زنده مانده باشد اما وقتی دستگیر شدم تازه فهمیدم چه کردهام و خانوادهام نیز در جریان قرار گرفتند.
پس از روشن شدن ماجرا، خانوادهات چه برخوردی با تو داشتند؟
آنها شوکه شده بودند و باور نمیکردند من آدم کشته باشم. هنوز هم آخرین نگاههای پدر را فراموش نکردهام و از روی آنها خجالت میکشم. من قرار بود کمک حال او باشم اما تبدیل به مایه آزار و بیآبروییاش شده بودم این مساله خیلی مرا آزار میداد.
پس از آن که به تهران منتقل شدی چه اتفاقاتی رخ داد؟
مرا مستقیم به اداره آگاهی بردند. در بازجوییها ماجرا را شرح دادم و مرا به بازداشتگاه فرستادند. شب اول بازداشت برایم خیلی سخت گذشت دچار وحشت و دلتنگی شده بودم. زندگیام را از دسته رفته میدیدم و بابت مرگ ناصر خیلی ناراحت بودم.
در این مدت در کجا نگهداری میشدی؟
در کانون اصلاح و تربیت بودم که آنجا برخوردها خیلی خوب بود و خیلی تلاش میشد به من و بقیه مددجویان کمک شود اما به هر حال زندگی در بند برای همه خیلی سخت است مخصوصا که ندانی سرنوشتت چیست.
در جلسه دادگاه اولیای دم مقتول اول برای تو درخواست قصاص کردند اما در ادامه خواستهشان را تغییر دادند در اینباره چه میگویی؟
من آدم کشته بودم و باید مجازات میشدم. قصاص حق آنها بود اما در حقم لطف کردند و مرا بخشیدند. من حاضرم برایشان هر کاری انجام بدهم حتی در همان جلسه محاکمه به طرف پدر و برادر مقتول رفتم و دست و صورتشان را بوسیدم آنها لطف بزرگی در حق من انجام دادند.
آیا میتوانی دیه مقتول را بپردازی؟
هر طور که شده این مبلغ را فراهم و پرداخت میکنم.
حالا که به این حادثه فکر میکنی، چه عاملی را مقصر اصلی میدانی؟
مقصر اصلی حمید بود اگر او آن موقع چرخش را برمیداشت درگیری بهوجود نمیآمد.
تصمیم داری بعد از آزادی چه کار کنی؟
میخواهم اول پیش خانوادهام بروم. دلم برایشان تنگ شده بعد از آن هم سعی میکنم در آرامش زندگی کنم و با کار وتلاش خودم را به جایی برسانم. دیگر هرگز طرف چاقو و دعوا نمیروم.
نوجوانان و جوانان زیادی هستند که در شرایطی مشابه تو برای کسب و کار به شهرهای بزرگ میروند، حرفی برای گفتن به آنها داری؟
از همهشان میخواهم فقط به کار و آرزوهایشان فکر کنند و برای رسیدن به هدفشان تا میتوانند تلاش کنند و هرگز دنبال پول حرام، درگیری و دعوا و این جور مسائل نباشند.
داوود ابوالحسنی