***
ساعت 30/21 شب نهم شهریور 1371 مردی سراسیمه در حالی که همسرش را در آغوش کشیده بود به بیمارستان مراجعه و از پزشکان برای نجات جان او کمک میطلبد. مرد را پیرزنی همراهی میکند که به شدت اشک میریزد و از این که عروسش مورد حمله قرار گرفته بشدت نگران است.
پزشکان بلافاصله به معالجه زن میپردازند، اما کاری از دست آنها ساخته نیست. زن جوان جان خود را از دست میدهد و برای همیشه خاموش میشود. بدون آن که رازی را از آن شب شوم به زبان آورده و پرده از قتل دردناک خود کنار بزند.
موضوع قتل فریده بلافاصله به ماموران اطلاع داده میشود و ماموران کلانتری پس از انجام تحقیقات مقدماتی، پرونده قتل را به اداره آگاهی ارجاع و کارآگاهان تحقیقات خود را پیرامون قتل زن جوان آغاز میکنند. اولین کسی که تحت بازجویی قرار میگیرد جلال شوهر 36 ساله مقتوله است. وی که بشدت متاثر و ناراحت است به کارآگاهان میگوید: ساعت 9 شب بود.
من به اتفاق همسر و مادرم از خانه بیرون آمدیم. قبل از آن برای خرید بیرون رفته بودیم که همسرم یک مانتو خرید ولی وقتی به خانه برگشتیم، مانتو کمی برایش تنگ بود. لذا در آن ساعت برگشتیم و مانتو را عوض کردیم، موقع برگشت به خانه همین که وارد کوچهمان که بسیار هم طولانی است شدیم، من ایستادم تا مادرم که چند قدم عقبتر از ما بود برسد. آن شب برق کوچه رفته بود و کوچه در ظلمات فرورفته بود. در این بین همسرم همچنان جلوجلو میرفت.
در یک لحظه ناگهان دو مرد از پشت تیر چراغ برق بیرون آمدند و زنم را مورد حمله قرار دادند. تا من خودم را به آنها رساندم، آنها از طرف مقابل گریختند. لحظاتی دست و پایم را گم کردم. نمیدانستم چه کار کنم، همسرم از درد به خود میپیچید. به مادرم گفتم تو زود برو در خانه را باز کن.
بعد هم زنم را روی دوشم انداختم و با عجله او را به خانه بردم. در خانه فهمیدم زخمی که بر بدنش وارد شده بسیار عمیق است. ماشینم را روشن کردم و با کمک مادرم او را به بیمارستان رساندیم. اما کار از کار گذشته بود و زخم آنقدر عمیق و کاری بود که از دست پزشکان هیچ کاری ساخته نبود و همسر بیچارهام مادر تنها فرزندم برای همیشه خاموش شد.
جلال که به شدت ناراحت و عصبی به نظر میرسید، افزود: من آن دو نفر را از نزدیک ندیدم ولی میتوانم حدس بزنم که چه کسانی بودند. آنها نسبت به من دشمنی دارند و به دنبال فرصتی بودند که زهرشان را به من بزنند و آخر هم این کار را کردند و همسر بیچارهام را کشتند.
جلال، فریدون و صفا را قاتل همسرش معرفی کرد و افزود: من از دست این دو نفر شکایت دارم. آنها به زنم حمله کردند و او را به آن طرز دلخراش به قتل رساندند.
وی در مورد این دو نفر گفت: سال پیش بر سر معاملهای با فریدون و صفا درگیر شدم که آنها با چاقو مرا مجروح کردند که با شکایت من حدود 3 ماه در زندان بودند. پس از آزادی، تهدیدم کردند که انتقام خواهند گرفت و الان از همسر بیچارهام انتقام گرفتند. شاید هم علت حمله آنها به زن بیچارهام به این علت بود که او مرا مجبور کرد که شراکتم را با آنها به هم بزنم و به هم خوردن شراکت باعث اختلاف و درگیری ما شد.
اقدس مادر 61 ساله جلال نیز اظهارات پسرش را تایید میکند. کارآگاهان بلافاصله تحقیقات برای شناسایی و دستگیری فریدون و صفا را آغاز میکنند. روز بعد فریدون در مقابل خانهاش دستگیر میشود. اما صفا به شهرستان رفته بود و اثری از او نبود که کارآگاهان راهی شهرستان میشوند.
فریدون پس از دستگیری در بازجویی اظهارات جلال را رد و با صراحت اعلام میکند که در قتل همسر جلال هیچ نقشی نداشته و در شب حادثه تمام مدت با خودرواش مسافرکشی میکرده است و روحاش هم از ماجرا خبردار نبوده است. اما شاهدی نداشت که ثابت کند او تمام آن روز تا شب را به کار مشغول بوده است.
فریدون بیشتر از آن نتوانست اطلاعاتی در اختیار کارآگاهان قرار دهد. ضمن این که درگیریاش با جلال را تایید کرد و گفت: این درگیری مربوط به مدتها پیش بود و من تاوان حمله به او را هم پس دادم و هیچوقت هم او را تهدید نکردم.
ماموران روز بعد صفا را نیز در شهرستان دستگیر و او را به تهران انتقال میدهند، صفا در طول بازجویی اعلام میکند که در روز حادثه در شهرستان بوده و تمام اقوام و خویشاوندانش هم شاهد این موضوع هستند. بررسیهای کارآگاهان نیز اظهارات وی را تایید نمود. آنها در طول ساعتها بازجویی از فریدون و صفا درمییابند که این دو نمیتوانند نقشی در قتل فریده داشته باشند. لذا برای یافتن سرنخی از این جنایت تحقیقات گستردهای را در محل انجام میدهند.
ماموران که متوجه میشوند در شب حادثه برق محل قطع بوده است،از یکایک همسایهها پرس و جو میکنند. یکی از همسایهها میگوید: ساعت 30/20 شب بود که از خانه خارج شدم. دم در خانه، فریده را دیدم که با دخترش در جلو خانهشان ایستاده بود. شوهرش نیز دم در مادرش را صدا میکرد.
این همسایه میگوید: برق رفته بود و کوچه کاملا تاریک بود. در همان تاریکی با فریده احوالپرسی کردم. او گفت که قرار است باشوهرش به خرید برود. بعد هم خداحافظی کردیم و ما دیگر خبری از او نداشتیم. تا این که 2 ساعت بعد متوجه شدم که فریده بیچاره مورد حمله قرار گرفته و کشته شده است.
تحقیقات ماموران در محل ادامه مییابد تا این که نوجوانی به نام سعید اسرار تازهای را بازگو میکند. او به کارآگاهان میگوید: آن شب از منزل عمهام به سوی خانه خودمان میرفتم که در فاصله 3020 متری خانم و آقایی را دیدم که از خیابان به کوچه پیچیدند. در یک لحظه بین آن آقا و خانم بگومگو شد و بعد دیدم خانمی که همراه آن آقا بود به زمین افتاد.
من خیال کردم غش کرده، کنجکاو شدم و به سمت آنها دویدم. وقتی به آن زن رسیدم، روی زمین افتاده بود و شوهر آن خانم، حالت عادی داشت. تا منو دید گفت کمک کن. منم کمکش کردم تا زنش را که روی زمین افتاده بود، به دوش بگیرد. در همان موقع فهمیدم که خون از بدنش سرازیر است بعد هم کیف آن خانم را برداشتم و همراه آن مرد به راه افتادم.
سعید اضافه کرد: مرد با سرعت به جلو خانهای در انتهای کوچه رفت. با لگد چند ضربه به در زد و وقتی در باز شد، سراسیمه وارد خانه شد. من هم کیف را به پیرزنی که در را باز کرده بود دادم و از آنجا دور شدم و دیگر نفهمیدم چی شد.
سعید در پاسخ این سوال کارآگاهان که وقتی زن مجروح را دیدی به غیر از همسرش، شخص یا اشخاص دیگری هم بودند، پاسخ داد: هیچکس در آن اطراف نبود و آن زن و مرد تنها بودند، من هیچکس را ندیدم.
با اظهارات این شاهد، جریان پرونده قتل فریده وارد مرحله تازهای شد. کارآگاهان مجددا از جلال بازجویی کردند و به وی تفهیم نمودند که فریدون و صفا از قتل همسر او اظهار بیاطلاعی میکنند و در این ماجرا هیچ نقشی نداشتهاند، چراکه هیچ دلیل و مدرکی علیه آنها وجود ندارد.
جلال این بار ادعا میکند که دقیقا فریدون و صفا را ندیده است و فقط شبح دو مرد را دیده و از آنجا که با آنها اختلاف داشته و توسط آنها تهدید شده است، احتمال میداده آنها به زنش حمله کردهاند.
جلال همچنین اظهارات سعید را ناقص قلمداد کرده و میگوید: او دقایقی پس از این که همسرش مورد حمله قرار گرفته نزد او آمده است و از ابتدا شاهد ماجرا نبوده است.
وی همچنان تاکید میکند که مادرش آن شب با آنها بوده است. مادر جلال که بشدت متاثر بود و اشک میریخت اظهارات پسرش را تایید میکند. او میگوید: به خاطر پا درد و تنگی نفس، آن شب از عروس و پسرم عقبتر راه میرفتم و وقتی سر و صدای عروسم را شنیدم خودم را به آنها رساندم. بعد هم با درخواست پسرم زودتر به خانه رفتم... .
ماموران که در طول بازجوییهای مکرر متوجه اظهارات ضد و نقیض جلال میشوند او را با سعید رودررو میکنند. سعید با صراحت اعلام میکند که آن شب جلال تنها بوده و مادرش همراه آنها نبوده است. ضمن این که شاهد درگیری لفظی زن و شوهر نیز بوده است.
با این که سعید با صراحت و در جلو چشمان جلال اظهارات خودش را بازگو میکند، اما جلال همچنان سرسختانه منکر شده و سعید را متهم به دروغگویی میکند.
کارآگاهان که دلایل و شواهد بسیاری بر علیه جلال به دست آوردند دامنه بازجویی را تنگتر میکنند تا این که بالاخره جلال مقاومت را از دست میدهد و لب به اعتراف باز میکند و به قتل همسر جوانش اعتراف میکند.
وی میگوید: آن شب وقتی برای همسرم مانتو خریدم و به خانه آمدیم، شروع به غر زدن کرد و تکرار نمود که این مانتو را دوست نداشته و به اصرار من آن را خریده است. من هم لج کردم و گفتم برویم پس بدهیم. وقتی مانتو را پس دادیم، موقع برگشتن دوباره شروع به غر زدن کرد. هی غر زد و فحش داد و عامل نخریدن مانتواش را هم مادرم دانست. او آنقدر نق زد که از خودم بیخود شدم. چاقویی که همراه داشتم از جیبم درآوردم. خواستم او را بترسانم، به طرف او گرفتم. یک لحظه نمیدانم چی شد چاقو به شکمش فرو رفت و...
این سرنوشت شوم من بود که گرفتار شدم و تا آخر عمر پشیمانم.
جلال در اعترافات خود اضافه کرد: من ابدا قصد قتل فریده را نداشتم. ولی وقتی بگومگویمان شد، تصمیم سریع و عجولانهای گرفتم که بترسانمش و زهرچشمی از او بگیرم. ضربهای به او وارد کردم که این حادثه دردناک رخ داد. او باعث شکستن غرورم شد و من هم ناخواسته این کار را کردم.
با اعترافات جلال راز قتل فریده برملا شد. او رفت، جلال راهی زندان شد و دختربچه بیگناهی چشم به آینده مبهم خود دوخت.
علیرضا رحیمینژاد