پرونده ماجرا

سلطان

مریم - ف: زندانی سابق‌، حمیدرضا: شوهر اول مریم، میلاد: تنها فرزند مریم، داریوش: شوهر دوم مریم، مکان: تهران، زمان آغاز ماجرا: 1378 6 ماه بعد از آنکه کارم را از دست دادم متاسفانه مادرم هم فوت کرد. عزادار، تنها و بی‌کس، بیکار و فقیر. همین‌طور سیل مصیبت بود که بر سرم می‌بارید. اگر میلاد نبود قطعا خودکشی می‌کردم، اما به خاطر او به تلاشم ادامه دادم و بالاخره در یک آتلیه دیگر مشغول به کار شدم‌.
کد خبر: ۱۵۷۸۳۰

«زندگی من از جایی شروع می‌شه که دانشکده‌ام تموم می‌شه. فیلم «سلطان» را بیشتر از 20 بار دیده‌ام و این جمله مریم را که به شاگرد برج‌ساز می‌گوید، هیچ وقت فراموش نمی‌کنم. زندگی من خیلی شبیه به مریم است، البته به قول خودش «مریم خانوم» اما آخر فیلم، تازه شروع قصه من است.
«سلطان» من دزد نبود. اسمش حمیدرضا بود. یک جوان خوش تیپ و سر و زبان‌دار. کیفم را در اتوبوس اهواز  تهران پیدا کرده بود و خودش را به در و دیوار زده بود تا  پیدایم کند و امانتی را تحویلم دهد. این‌طور بود که من و حمید با هم آشنا شدیم و خیلی زود مراسم عقد و عروسی برگزار شد. درست مثل فیلم‌ها. یک دختر فقیر که پدرش سرایدار مدرسه بود، مرد سوار بر اسب سفیدش را که صاحب یک نساجی بود، پیدا کرد و از میان انبوهی از مه و غبار به سوی خوشبختی رفت.

آن موقع من دانشجوی سال اول رشته فلسفه بودم و حمید خیلی کمک می‌کرد تا درسم را تمام کنم، اما خیلی زود باردار شدم. مجبور شدم یک‌سال مرخصی تحصیلی بگیرم. «میلاد»‌ هشت ماهه بود که «سلطان» مرد، در یک انفجار، اما نه خودکشی در کار بود و نه نارنجک. گاز منفجر شد و زندگی‌ام، رویاهایم و آرزوهایم را ویران کرد. من مانده بودم و یک «سه‌راهی» که تا اعماق وجودم را خراشیده بود؛ میلاد هشت‌ماهه، غم از دست دادن حمید و کارگاهی که روز به روز به ورشکستگی نزدیک و نزدیکتر می‌شد. همیشه فکر می‌کردم «مریم خانوم» بعد از رفتن «سلطان» چه حالی داشته و اگر خبر مرگش را می‌شنید، چه می‌کرد. به هر حال من راه خودم را رفتم. دیگر درس را فراموش کرده بودم و تمام هوش و حواسم به میلاد و نساجی بود، اما شکست خوردم. میلاد دو ساله بود که ورشکست شدم و افتادم زندان. پسرم را تا 4 سالگی‌اش دیگر ندیدم. بعد از آن پدرم با پس‌اندازی که داشت یک خانه کوچک در نزدیکی بیمارستان شماره دو برایم اجاره کرد. در آن روزها همیشه به خودم می‌گفتم «زندگی من از جایی شروع می‌شه که دانشکده‌‌ام تموم بشه».

افتادم دنبال کارهای دانشکده‌ام و با دوندگی زیاد بالاخره توانستم اجازه ادامه تحصیل را بگیرم، اما یک چیز هنوز آزارم می‌داد؛ سربار پدرم بودم. او با حقوق بازنشستگی و درآمد زیرپله کوچکی که در خیابان.... اجاره کرده بود، بسختی خرج و مخارج خودش و مادرم را درمی‌آورد؛ چه برسد به من و بچه‌ای که هر روز هزینه‌هایش بیشتر می‌شد.

روزهایی که کلاس داشتم میلاد را به مادرم می‌سپردم، اما اگر می‌خواستم سر کار بروم باید فکر دیگری می‌کردم. از طرفی کار پیدا نمی‌شد. اوایل دنبال حسابداری و این‌جور کارها بودم، اما بعد به منشی‌‌گری هم راضی شدم و پس از آن در به در دنبال جایی می‌گشتم که نظافتچی باشم، اما هیچ فایده‌ای نداشت. در بن‌بست بدی گیر کرده بودم. گفتن و شنیدن و خواندن این‌جور دردها آسان است. تا آدم در آن شرایط قرار نگیرد، متوجه نمی‌شود من چه می‌گویم.

دوباره به سرم زده بود دانشگاه را ول کنم و بیشتر دنبال کار بگردم، اما این‌کار را نکردم. در همان دانشگاه بود که با داریوش آشنا شدم. او هم پسرخوش تیپ و پولداری بود. پدرش یک جواهر فروشی داشت و خودش هم در آن مغازه کار می‌کرد. داریوش یک بار ازدواج کرده و زنش را طلاق داده بود. وقتی از من خواستگاری کرد اولا در شرایطی نبودم که بخواهم « نه » بگویم و اصلا موقعیتم طوری بود که مهلت فکر کردن هم نداشتم. در آن روزهایی که در گرداب گیر افتاده بودم و لحظه به لحظه بیشتر فرو می‌رفتم داریوش مثل تکه چوبی بود که می‌توانستم با آن خود را بیرون بکشم، اما با ازدواج با داریوش در گردابی دیگر افتادم. ماه دوم عروسی‌مان بود که تازه فهمیدم زن اول داریوش چرا نتوانسته با او زیر یک سقف زندگی کند. شوهرم مرد هوس‌بازی بود و با زن‌های زیادی رابطه داشت. آخر شب‌ها هم که به خانه‌ می‌آمد دنبال بهانه می‌گشت تا صدایش را روی سرش بگیرد و از چپ و راست مشت و لگد حواله‌ام کند. بهانه همیشگی او میلاد بود. با این که قبل از ازدواج شرط کرده بودیم بچه‌ام پیش خودم باشد، هر روز سر این موضوع داد و قال راه می‌انداخت و سه چهار بار آن‌قدر کتکم زد که تمام تنم سیاه و کبود شد.
بالاخره راهی غیر از طلاق پیدا نکردم. مهریه 500 سکه‌ای خودم را اجرا گذاشتم، اما داریوش حاضر نبود آن را بپردازد. به قاضی گفته بود بی‌کار است، پولی در بساط ندارد. همه‌اش دروغ می‌گفت  و وقتی حکم جلبش را گرفتم و سه هفته افتاد زندان یکهو ثروتمند شد و تا قران آخر مهریه‌ام را داد.

با مهریه‌ام خانه‌ای کوچک اجاره کردم و تصمیم گرفتم همان‌طور که ترم آخر دانشگاه را می‌گذرانم، کار و کسبی راه بیندازم، اما راه و چاه را بلد نبودم و به همین خاطر هم ترجیح دادم بقیه پولم را بگذارم بانک و ماه به ماه سودش را بگیرم. بعد از آن که درسم تمام شد یکی از استادهایم مرا به یک مدرسه غیر‌انتفاعی معرفی کرد و یک‌سال در آن‌جا به‌تدریس مشغول شدم. یک روز درهفته کلاس داشتم و هر چند حقوقم زیاد نبود، اما کمک حالم بود. در آن دوران برای فوق لیسانس درس خواندم. می‌خواستم اقتصاد بخوانم، اما در کنکور قبول نشدم.

«میلاد» با سرعت سرسام‌آوری بزرگ می‌شد و دردسرهایش بیشتر. در همان روزها بود که سومین خواستگار در خانه‌ام را زد، اما بدون آن‌که فکر کنم جواب رد دادم و به اصرارهایش هم توجهی نکردم. بعد از مدتی تصمیم گرفتم سهام بخرم، اما پولم کم بود و چاره‌ای نداشتم جز این که کار تازه‌ای را شروع کنم. این بار شانس آوردم و یکی از دوستان دوران دانشگاه مرا به آتلیه‌ عکاسی‌اش برد و کار را یادم داد. عکاسی از خانم‌ها و مجالس عروسی بعد از مدتی روی دوش من افتاد و البته درآمد خوبی داشت. پولی که به دست می‌آوردم آن‌قدر بود که بتوانم در مدت یک سال پس‌اندازی برای خودم فراهم کنم و با پولی که از قبل در بانک داشتم سهام یک شرکت خودروسازی را بخرم.

زندگی‌ام بعد از مدت‌ها روی روال افتاده بود و همه چیز خوب پیش می‌رفت تا این که پدرم فوت کرد. دوباره احساس بی‌پناهی کردم. مادرم را به خانه خودم بردم. این طور هم او راحت‌تر بود و هم من و میلاد، اما بیماری قلبی مادرم دوباره همه چیز را بهم ریخت. او باید هر چه سریعتر عمل می‌شد. هزینه‌اش بالا بود. چاره‌ای نداشتم جز این که سهامم را بفروشم. بعد از عمل مادرم اتفاقی رخ داد که دوباره زندگی‌ام آشفته شد. یک روز که در آتلیه سرگرم کار بودم، صاحب آنجا سر صحبت‌ را باز کرد و کم‌کم حرف‌هایش به جایی کشید که ترس به جانم افتاد. او دیوانه شده بود. یک لحظه به سویم حمله کرد و من با جیغ و فریاد توانستم خودم را از چنگش نجات دهم. از آن روز به بعد باز هم بیکار شدم، بدون هیچ پس‌اندازی.

6 ماه بعد مادرم هم فوت کرد. عزادار، تنها و بی‌کس، بیکار و فقیر. همین‌طور سیل مصیبت بود که بر سرم می‌بارید. اگر میلاد نبود قطعا خودکشی می‌کردم، اما به خاطر او به تلاشم ادامه دادم و بالاخره در یک آتلیه دیگر مشغول به کار شدم، اما شرایط فرق کرده بود و حقوق زیادی نداشتم، چون به جز من یک عکاس زن دیگر هم بود که بیشتر برنامه‌ها را به او می‌‌دادند. تنها راه چاره‌ای که برایم باقی‌مانده بود، این بود که با ارث ناچیزی که از پدر و مادرم به من رسیده بود یک پیکان قسطی بخرم و با آن مسافرکشی کنم. اوایل می‌ترسیدم. آن روزها زن مسافرکش مثل امروز زیاد نبود و مدام جور دیگری به من نگاه می‌کردند. برخوردهای زشت و زننده‌ای که آزارم می‌داد. سه بار هم دخلم را زدند و هر چه پول داشتم بردند.

شب‌ها به خانه که می‌رسیدم می‌چپیدم توی حمام، شیر آب را باز می‌کردم تا میلاد صدایم را نشنود و بعد زار زار گریه می‌کردم. دیگر طاقتم تمام شده بود و نمی‌توانستم این شرایط را تحمل کنم. اگر حمید زنده بود حتما زندگی‌ام جور دیگری بود. انگار سیاه‌بختی پیشانی‌نوشت من بود.

مسافرکشی و کلنجار رفتن با مردان مسافری که به چشم یک ... به من نگاه می‌کردند و کار نیمه وقت در آتلیه سرانجام باعث شد تا یک بار دیگر به مسیر زندگی بازگردم و با روحیه بیشتری ادامه دهم. البته در آن دوران پیش یک روان‌شناس هم می‌رفتم که خیلی کمکم می‌کرد. بالاخره هم در مرکز مشاوره او کارم را شروع کردم و شیفت صبح منشی بودم.

با این که حجم کارم چندین و چند برابر شده بود، اما خیالم راحت بود که لااقل می‌توانم چرخ زندگی را بچرخانم. میلاد که به مدرسه رفت خیالم راحت‌تر شد.

البته او هم به لحاظ روحی وضعیت خوبی نداشت و مجبور شدم پسرم را هم پیش روان‌شناس ببرم. ولی به هر حال هر طور که بود روزها می‌گذشت و من باز هم پولی پس‌انداز کرده و در بانک گذاشته بودم. بعد از مدتی بالاخره در یک آتلیه دیگر کار ثابت برای بعدازظهرهایم پیدا کردم، اما دنبال شغلی بودم که بتوانم زمان بیشتری پیش پسرم باشم و این خواسته‌ام با لطف خدا برآورده شد و در یک شرکت خارجی که در ایران نمایندگی دارد، مشغول به کار شدم و هر روز ساعت 3 بعدازظهر به خانه برمی‌گشتم. البته هنوز هم در آنجا کار می‌کنم و زندگی‌ام بار دیگر سر و سامان گرفته است و از خدا می‌خواهم به من کمک کند تا پسرم، یادگار حمید را به خوبی بزرگ کنم.


مرجان لقایی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها