سرما می‌خورم، سرما می‌خوری، سرما می‌خوریم‌

ای خدا ما از دست این سرماخوردگی به کجا پناه ببریم؟ این دفعه هشتم است که سرما می‌خوریم و هیچ کاری‌اش هم نمی‌توانیم بکنیم.
کد خبر: ۱۵۷۶۸۱

تازه قسمت دردناک ماجرا اینجاست که هیچ کس پیدا نمی‌شود یک جرعه آب بریزد توی گلویمان.
ای خدا مردیم از بی‌کسی.
آقا پیش از هر چیز برای آنهایی که ایمیل زده بودند و جریان این اسم رها روستا را از ما پرسیده بودند که هر چند هفته یک بار پای مطلب مان می‌خورد باید بگوییم اینجا یک جانوری وجود دارد به نام ایادی مشت بر دهان خورده که هر وقت حالش را می‌گیریم مثل موزمار می‌گذارد سر جای خودش تلافی می‌کند. چند هفته پیش سر یک جریانی که خیلی طولانی است ما یک دل سیر به این جناب مشت بر دهان خورده خدا زده خندیدیم، جوری که روده‌هایمان داشت به هم گره می‌خورد، ایشان هم نامردی نفرمودند و گذاشتند سر وقتش اسم همکارمان خانم روستا را گذاشتند پای مطلب کافه که مثلا حال ما را گرفته باشند. البته کتکش را هم میل فرمودند که نوش جانشان، ولی شما بدانید و آگاه باشید که اینها توطئه دشمن است.

خب، برویم اول سراغ طلبکارها تا بعد برسیم به باقی مشتری‌ها: «بابا مهناز عالمی از ایلام، باز چه خطایی از ما سر زده که آسمان نامه‌ات ابری شده؟ خدا وکیلی، هر نامه‌ای که از تو رسیده ما با همین دست‌های چلاق مان جوابش را نوشتیم و گذاشتیم توی صفحه، باز چرا شاکی هستی؟ نکن خواهر من، نکن، این جوان مردم گناه دارد به خدا. بعد هم اگر دقت کنید استراتژی صفحه عوض شده یعنی ما که کافه کاغذی باشیم سعی می‌کنیم بیشتر نامه‌های شما را منعکس کنیم تا جواب‌های خودمان را. پس هی ننویسید که چرا دو خط بیشتر به نامه ام جواب ندادی! بعد هم انصافا اگر قرار باشد من به همه نامه‌ها جواب بدهم یک صفحه که چه عرض کنم کل صفحه‌های جام‌جم باید برود زیر تیول بنده که آن هم از محالات است.

خب، این زینب محمدزاده، شاعر بزرگ! هم نامه نوشته و ایمیل زده که: «روزها سپری شد به امیدی که سه‌شنبه آید/ سه‌شنبه، آمد و دیدم جواب نامه‌ام نیامد/ ای کافه کاغذی دعا کن من آواره مبادا/ در حسرت جواب تو جانم به لب آید.» بله، اینها که خواندید سروده‌های خودشان بود. از این دست سروده‌ها بسیار دارند ایشان، شد، هر هفته یکی‌اش را می‌چاپیم.

و اما پیرهن زرد گلدار قشنگ، حسین درزی، اولا که داداش خدا وکیلی تو هفته‌ای 6 تا نامه می‌نویسی بعد می‌گویی چرا سراغ نامه‌های همه را می‌گیری به جز نامه‌های من؟ خب، داداش من بذار نوبت ما بشه چشم سراغ نامه‌های شما را هم می‌گیریم ولی وقتی تو  دستت درد نکنه، دمت هم گرم  هفته‌ای شیش تا نامه میدی دیگه از چی‌چی‌اش سراغ بگیرم؟ دوم اینکه اون چیزا چی بود که توی یکی از نامه‌هات نوشتی دارم می‌رم آلمان دوا و درمون و این حرف‌ها؟ سر کاری بود دیگه؟ باز نشستی فیلمی چیزی دیدی؟ و مهم‌تر از همه، مهم‌تر از همه (الهی کچل شوی اگر این را هم دروغ گفته باشی) بله؟ جنابعالی دارید تشریف می‌برید قاطی طایفه بسیار بسیار محترم مرغ‌ها؟ یا شترمرغ‌ها؟ یا هر چه فرق نمی‌کند. آقا دست راستت زیر سر... زیر سر همه جوان‌هایی که آرزوی ازدواج دارند. به سلامتی.

شاعر در این مواقع می‌فرماید: «بادا بادا مبارک بادا/ ایشالاه مبارک بادا» خب، می‌بینم که داری عاقبت به خیر می‌شوی. کلی خوشحالی از خودمان صادر فرمودیم، فی‌الواقع احساس می‌کردیم فرزند دلبندمان دارد به خانه بخت می‌رود! کلی هم پز عروسی کردن جنابعالی را به دیگران فروختیم. در ضمن داداش چرا می‌خوای شیرینی بفرستی؟ دعوت کن خودمان الساعه خدمت می‌رسیم! البته شوخی کردیم، همین که خبرش را به ما دادی صد تا شیرینی بود پیرهن قشنگ جان، فقط واسه عروس خانم خداوکیلی از این شعرهای قشنگ قشنگ نگو که یک وقت دیدی سکته کرد؟! از ما گفتن بود.

سرکار خانم هامی هومی از ساری (انصافا جای سبزشدن بسی شاخ روی سر ما وجود دارد با این اسم‌هایی که برای خودتان می‌گذارید) نامه شما هم رسید. خواندیم، پیشنهادات را منتقل فرمودیم (کو گوش شنوا؟) در مورد اسم و رسم هم بی‌خیال!

صونا از گیلان هم کلی از جاذبه‌های شهرشان نوشته و دل ما که همین جوری هلاک گیلان و ماهی سفیدهایش هست، حالا با این چیزهایی که نوشته کباب هم شده! این صونا خانم یا همان 1992 خودمان یه کاریکاتور هم کشیده که از بس قشنگ بود چسبانده‌ایم بالای سرمان تا همه ببینند. هر کس هم می‌آید می‌گوید عجب این کاریکاتور چقدر شبیه خودت است! راستی خدا وکیلی ما را جایی دیده بودی؟ یا همین جوری خلاقیتت گل کرده و ما را این شکلی کشیدی؟ از آن طرف جناب شتر چقدر شبیه است به این زرافه‌ای که کشیدی، ای خدا! تا دو سال می‌خندیدیم! باز هم از این کارها بکن. شاید بشود این شاهکارت را چاپ کرد شاید هم نشود. باید ببینیم!

دو تا رفیق فابریک هم به نام نگین و نسیم برایمان نامه نوشته‌اند: «... متاسفانه ما معتادیم. سرگذشت غم‌انگیزیه. امیدواریم نصیب گرگ بیابون نشه! (اگر شما هم مثلا‌ سکته کرده‌اید، چند ثانیه دست نگه دارید تا بقیه‌اش را بخوانید، یعنی چی؟ فکر قلب آدمو نمی‌کنند) اگه مواد به دستمون نرسه می‌زنیم توی کاسه و کوزه فک و فامیل و وای به داد کسی برسید که اون موقع سر به سرمون بذاره (او ا... فکر نکنی مواد مخدر را می‌گوییم ها) منظورمان این نسل سوم است که با 4 تا تیکه کاغذ ما را بدجوری خاطرخواه خودش کرده.

اگر یک هفته نخوانیمش با همه ملت سر جنگ داریم.» بعد هم کلی شم کارآگاهی شون گل کرده و گفتند یکی از آشناهایشان با ما هم دانشکده‌ای بوده و تازه در کمال اعتماد به نفس خواستند فکر کنیم ببینیم یادمان نمی‌آید!!! بله، این جوریه! البته نامه دو قبضه این دو تا رفیق یازدهم شهریور پست شده اما حالا به دست ما رسیده! به خدا راست می‌گوییم.

خب، جناب آقای جنگل هم بعد از مدت‌ها فیلشان یاد هندوستان کرده و برایمان نامه نوشتند. داداش تو که اون همه توی نامه‌هات از دست کنکور نالیده بودی نباید یه خبر بدی اصلا دانشگاه قبول شدی، نشدی؟ فلانی چی شد؟ آخه این چه رسمشه؟ فقط ما باید بامعرفت باشیم؟ شما نباید از حال و روز خودت به ما خبر بدی؟ حالا به جای این کارها بردار زودتر بنویس ببینیم دانشگاه کجا قبول شدی و وضع و روزت چطور است.

خب، برویم. مردیم از بس عطسه کردیم و سرفه زدیم و یک نفر یک چیکه آب نریخت توی گلویمان. مواظب خودتان باشید، پیاده‌رو هم که بله، یادتان نمی‌رود و دیگه... هیچی دیگه، عزت همگی زیاد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها