درست روبهرویم، اتاق بزرگی است که سر در آن نوشته، کلینیک خرخر. وارد اتاق میشوم، دفترچه تامین اجتماعی را روی میزی که خانمی با لباس سرمهای، پشت آن نشسته، میگذارم. منشی بعد از نوشتن مشخصات من در دفتر بزرگی که روی میز باز گذاشته، با انگشت به خانمی که یک متر آن طرفتر نشسته، اشاره میکند. به سمت خانم جوان که لباس سفید پوشیده، میروم.
ــ بنشین.
روی چهارپایه چرخداری که کنار دستش است، مینشینم.
ــ چند سالته؟
ــ 50 سال.
ــ مشکلت چیه؟
ــ زیاد خرخر میکنم. بچهها از دستم عاصی شدن. رفتم دکتر گوش و حلق و بینی، اونم گفت که باید بیام بیمارستان آندوسکوپی بشم.
به دستهایش خیره میشوم. هر چه میگویم، مینویسد. بعد از روی میزی که کنار دستش است، از توی قوطی استیلی که پر است از پنبههای فتیله شده، چند فتیله پنبه برمیدارد، میگذارد توی ظرفی که شبیه کرهخوری است و یک قوطی قطره بینی خالی میکند روی پنبهها.
ــ سرت رو بالا بگیر، تکون نخور.
گردنم را به سمت عقب خم میکنم و خانم دکتر یکییکی پنبههای فتیله شده را فرو میکند تو دماغم. دلم آشوب میشود و از ترس لرزه میافتد توی تنم. چه بلایی میخواهد سرم بیاورد، نمیدانم.
ــ پاشو برو بیرون بشین تا صدات کنم.
از اتاق بیرون میروم و مینشینم روی صندلی. کمکم لبهایم و فک بالای دهانم بیحس میشود. انگار که دندانهایم هم مال خودم نیست. سرم را که یک کم پایین میآورم، قطرهای که روی پنبهها ریختند، سرازیر میشود روی لبم. گردنم رادوباره خم میکنم به سمت عقب و چشمهایم را میبندم. سالن شلوغ و پر سرو صداست. برای این که وقت بگذره، به عادت همیشه شروع میکنم با دلم که یکه و تنها، اسیر قفس سینه شده، درد دل کنم.
ــ ای خانمی، نکنه روزگار باز به بازی دیگه و اسم شروع کرده.
دلم، فشاری به قفسه سینه میآورد و میگوید:
ــ ما که ندیده کار نیستیم، خانم. گرفتاری هم چیز تازهای نیس. در ثانی دیگه بچهها هم سروسامون گرفتن. هر چی میشه، بشه. یکه و یالغوز روزگار گذروندن، همچنین هم با صفا نیس.
ــ راست میگی، من خیری از روزگار ندیدم.
ــ اینطورها هم نبود، پس سید چی بود. اون خدا بیامرز،همهاش خیر بود.
ــ آره، از حق نگذریم، سید اقبال بلند من تو زندگی بود. درسته که همیشه خدا، دستش خالی بود، اما دلش مونس دلم بود.
یاد سید، یاد گذشته را هم با خودش همراه میآورد.
15 سال بیشتر نداشتم،تو کاشان، دختر ته تغاری حاج عزت، صاحب کارخونه گلابگیری، گل سرسبد محله بود و خواستگارهای زیاد.
وقتی سید، مادرش را فرستاد خواستگاری، حاجی سر برداشت به مخالفت که:
ــ این ته تغار رو به هر کسی نمیدم.
اما وقتی دید دلم گیر سید است، گفت:
ــ به یه شرط که وقتی از این خونه رفتی، دیگه پشت سرت رو هم نگاه نکنی، از ارث هم محرومت میکنم.
عاشق هم عاشقای قدیم. پشتپا زدم به هر چی که داشتم و شدم یک سر و بالین سید. وقتی با سید پا از خونه حاجی بیرون گذاشتم، دیگه برنگشتم. هر چی انتظار کشیدم، پیغامی چیزی از حاجی یا لااقل خواهر و برادرها بیاد، انگار نه انگار، همه من را فراموش کرده بودند. حتی به یکی از فامیلها پیغام داده بودند که چون حاجی من را از ارث محروم کرده، دیگه هیچ نسبتی با من ندارند.
نیم ساعت بعد من را صدا میکنند و میخوابانند روی تخت. یک تلویزیون کوچک هم کنار تخت هست. خانم دکتر پنبهها را از تو دماغم درمیآورد. دکتر دیگری که همه استاد صدایش میکردند، میآید بالای سرم، میلهای را برمیدارد که به یک لوله وصل است. سر میله یک لامپ کوچک روشن است. دکتر استاد، میله را میکند توی دماغم. هیچ دردی ندارم ولی هول میافتد توی دلم. آنقدر که دلم شروع میکند به لرزیدن. نصیحتش میکنم، دلداریش میدهم که طاقت بیاورد، اما فایدهای ندارد. درست مثل آن روز که دکترها سید را جواب کردندو گفتند مرضش لاعلاج و بیدرمان است.
باز اسم سید میآید و من یاد دربهدریها و بیکسیام میافتم. سید که رفت به رحمت خدا، دو تا بچه قد و نیمقد ماند رو دستم؛ مجبور شدم بروم در خانه حاجی. در را که باز کردند نه کسی از دیدنم خوشحال شد، نه کسی تعارفم کرد به یک استکان چای. اصلا باورم نمیشد که من را دور انداخته باشند؛ حتی گلاب خانم، مادرم. انگار همه با من غریبه بودند. با این کارشون انگار دلم را کبریت کشیدند. گر گرفتم و از همان دم در برگشتم و قسم خوردم که دیگر هیچ وقت پا آنجا نگذارم. چند سال بعد؛ وقتی یکی از آشناها خبر آورد که حاجی مرده، تو مراسمش شرکت نکردم. فقط از دور رفتنش را تماشا کردم و یکی دو بار هم رفتم سر قبرش؛ آن هم برای گلهگذاری.
استاد دکترها، نمیدانم تو صفحه تلویزیون چی میبیند که شروع میکند با دستیارهاش حرف زدن و بحث کردن. کلمههای عجیب و غریب میگوید و آنها هم سر تکان میدهند. وقتی که مشورت دکترها تمام میشود، جواب آندوسکوپی را مینویسند و من را میفرستند به اتاق دیگری که یک دکتر هم آنجا مینشیند. دکتر ورقه را میگیرد، کمی من را معاینه میکند. یک چیزهایی هم روی ورق مینویسد و من را میفرستد پیش دکتر اولی. استاد دکتر از من میخواهد که دوباره روی تخت بنشینم. دکترهای جوان هم دورم جمع میشوند. استاد دکترها میپرسد:
ــ فکر نمیکنی انگشترت به دستت تنگ شده
ــ بله آقای دکتر چند ماهی است که انگشترم به دستم تنگ شده
ــ فکر نمیکنی دستهات بزرگ شدن
ــ بله آقای دکتر ولی فکر کردم ورم کردن.
ــ فکر نمیکنی گوشهاتم یک کمی بزرگ شدن
ــ راستش این یکی رو دیگه نگاه نکردم.
ــ زبونت رو بیرون بیار
ــ ...
دکتر به دستیارهاش نگاه میکند و میگوید:
ــ اگر دقت کنید متوجه میشید که نسوج نرم مریض بزرگتر از قبل شده.
دکتر استاد، همانطور که حرف میزند، به دست، پا، گوش، صورت و ... من اشاره میکند.
ــ تنگ شدن انگشتر، تغییر بیرویه سایز کفشها، تغییرات چهره بیمار مثل بزرگ شدن لبها، بینی و خشن شدن صورت شخص، از علائم بیرونی بیماری آکرومگالی است.
همان طور که گفتم همه اینها به علت بزرگ شدن بافت نرم بدن، بروز میکنه.
به دلم میگویم:
ــ یادته؟... اون روز که عروس عمه منیره رو تو خیابون دیدیم. بعد از مرگ حاجی بود. یادته چی گفت؛ میگفت که از عمه شنیده که حاجی قبل از مرگش به بیماری غولی دچار شده بود. غلط نکنم، من هم مرض حاجی روگرفتم.
دکتر جوانی میپرسد:
ــ استاد ممکنه، علائم داخلی را هم یک بار مرور کنید.
ــ همانطور که میدونید آکرومگالی زمانی ایجاد میشه که وجود یک تومور در غده هیپوفیز بیمار، در دوره بلوغ یا بعد از اون، باعث تولید بیش از حد هورمون رشد بشه. این بیماران به دلیل اینکه ترشح هورمون رشد توسط هیپوفیز انجام میشه، دچار اختلالات روانی نظیر توهم و گاهی حرکاتی نظیر صرع هم میشن. در ضمن نامرتب بودن ابروها، عرق ریزی و فشار خون بالا از علائم دیگر این بیماری است.
حرف دکتر را قطع میکنم:
ــ اما من فشار خون ندارم.
ــ دکتر لبخند میزند و به حرفهای خودش ادامه میدهد:
ــ معمولا این بیماران شکایت خاصی ندارند و به صورت اتفاقی به وسیله خانواده یا پزشک تشخیص داده میشوند.
با اشاره دکتر، خودم را جمع و جور میکنم واز روی تخت میآیم پایین. دکتر چیزی روی کاغذ مینویسد و کاغذ را میدهد به دستم.
ــ معرفی کردم به یک دکتر متخصص غدد. آنجا تشخیص میدهن که از چه راهی درمانت کنن.
ــ دکتر یعنی خوب میشم؛
ــ انشاءالله برو به سلامت.
ــ ولی پدرم خدا بیامرز، قبل از مرگش همین مرض رو گرفت.
ــ نه مادر من، این بیماری ارثی نیست.
ــ اگه ارثی نیست چرا از پدرم به من رسیده؛
ــ از هر یک میلیون نفر 4 نفر مبتلا میشن. تصادفی شما و پدرتون، هر دو به این بیماری مبتلا شدین.
ــ از دکتر خداحافظی میکنم. به دلم میگویم:
ــ هیچ هم تصادفی نیس. کار خداست. حاجی، مالش رو از من دریغ کرد، اما نتونست جلو ارثیهاش رو بگیره از در درمانگاه که خارج میشوم، صدای دکتر استاد را میشنوم:
ــ افراد مبتلا به غول آسایی، مرتب فکر میکنن کسی با آنها در حال گفتگوست.
ناهید هاشمی
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)