آنچه در این میدان جدید اهمیت مییابد، نه هدفگذاری مستقیم افراد، بلکه نشانهرفتن فرآیندهایی است که علم را تولید، نیروی انسانی را تربیت و تصمیمهای کلان را شکل میدهند. در این وضعیت، نخبه همچنان حضور دارد، فعال است، مدرک میگیرد، مقاله منتشر میکند اما ریلهایی که او را پیش میبرند، بهتدریج از مسیر اصلی خود منحرف شده و به مقصدی میرسند که نه برای جامعه سودمند است و نه برای خودش.
این انحراف خاموش هم در دانشگاه رخ میدهد و هم در سازمانهای راهبردی کشور. مدیری که سالها در یک نهاد تصمیمساز فعالیت میکند، ممکن است تمام مراحل ارتقا را طی کرده باشد اما خروجی تصمیماتش نه گرهی از مشکلات کشور میگشاید و نه قدرت ملی را تقویت میکند. نخبه حذف نشده اما عملا خنثی شده است.
برای درک عمق و ضرورت مقابله با این پدیده، باید نخست به ذات جنگ شناختی بازگردیم. میدان اصلی این جنگ، ذهن انسان است؛ نه صرفا مخزن اطلاعات، بلکه پردازشگری که اطلاعات را به ادراک، قضاوت و کنش تبدیل میکند. هدف جنگ شناختی، تغییر محتوای دادهها نیست، بلکه دگرگونی نظام پردازش آنهاست؛ چیزی شبیه به دستکاری «سیستمعامل ذهن». دو نفر ممکن است دادههای یکسانی دریافت کنند اما اگر چارچوب پردازش آنها متفاوت باشد، به تصمیمهایی کاملا ناهمسان خواهند رسید. در شکل پیشرفتهتر این جنگ، جامعه حتی میتواند بهصورت خودجوش تصمیم بگیرد و اقدام کند، در حالی که برآیند نهایی این کنشها، دقیقا همان چیزی است که بازیگر راهبردی خارجی طراحی کرده است. این ویژگی، جنگ شناختی را از نبردهای سنتی متمایز میسازد. در آنجا دشمن را میشناسی اما در اینجا ممکن است دشمن در ساختارهای روزمره، عادتهای فکری و رویههای اداری خودت پنهان شده باشد.
وقتی این منطق به حوزه علم و دانشگاه و همچنین به سازمانهای تصمیمساز راه مییابد، با پدیدهای مواجه میشویم که میتوان آن را «جنگ مینیاتوری» نامید. مینیاتوری در اینجا نه به معنای کوچکی و کماهمیتی، بلکه بیانگر دقت نقطهای و عملکردی شبیه به لیزر است. درست همانگونه که یک مینیاتور در ابعادی کوچک، تمام جزئیات یک تصویر بزرگ را با دقت تمام بازسازی میکند، جنگ مینیاتوری نیز در مقیاسی محدود و متمرکز، تمام اجزای یک نظام بزرگ را با ظرافت نشانه میرود و از درون تغییر میدهد. هدف، دیگر تودههای عمومی نیستند، بلکه نخبگانی هستند که علم تولید میکنند، تصمیم میسازند یا بر نظامهای مدیریتی و حاکمیتی اثر میگذارند. اهمیت این گروه انکارناپذیر است، زیرا تصمیمهای آنها جریانساز است و میتواند مسیر یک دانشگاه، یک سازمان راهبردی یا حتی بخشی از حاکمیت را دگرگون کند. بنابراین، هرگونه اختلال در فرآیندهای شکلدهنده به این گروه، بهمعنای از کار انداختن موتور محرکه پیشرفت کشور است.
در همین چارچوب است که مفهوم «ترور علمی» معنا مییابد. ترور علمی با حذف یک دانشمند آغاز نمیشود؛ بلکه ممکن است با شکلگیری فرآیندهایی بهظاهر علمی کلید بخورد که همه مؤلفههای رسمی را دارند: دانشگاه، آزمون، مدرک، استاد، پایاننامه و مقاله، همه سر جایشان هستند اما پرسش اساسی این است که خروجی این فرآیند چیست؟ اگر دانشگاه نتواند کارشناسانی تربیت کند که برای مسائل واقعی جامعه راهحل داشته باشند، اگر مدرک به هدف نهایی بدل شود نه ابزار دانش، و اگر تولید علمی از حل مسأله فاصله بگیرد، آنگاه ساختار علمی همچنان برپاست اما کارکرد آن بهتدریج تهی میشود. در سازمانهای راهبردی نیز دقیقا همین رخ میدهد. ساختار کارشناسی برپاست، جلسات برگزار میشود و گزارشها نوشته میشوند اما تصمیم نهایی، نه مبتنی بر تحلیل عمیق، بلکه حاصل رویههای فرسایشی و بروکراتیک است. در هر دو عرصه، ظاهر فعالیت پابرجا مانده اما روح آن، یعنی توانایی مواجهه با چالشهای عینی، از میان رفته است. نمونه بارز این آسیب را میتوان در نظام ارزیابی علمی و همچنین در نظام ارزیابی عملکرد سازمانی مشاهده کرد. در دانشگاه، وقتی استاد برای ارتقای خود ناچار میشود بیش از هر چیز به تعداد مقالات بیندیشد، وقتی پایاننامهها صرفا برای تکمیل پروندههای کتابخانهای نوشته میشوند و امتیازهای شکلی جای اثرگذاری واقعی پژوهش را میگیرند، بهمرور فاصلهای عمیق میان «تولید علم» و «حل مسأله» پدید میآید. در سازمان راهبردی نیز وقتی معیار ارتقای مدیران صرفا سابقه و تطابق شکلی با ضوابط باشد، وقتی گزارشها به جای تحلیل واقعی به پر کردن فرمهای از پیش طراحیشده تبدیل شوند، و وقتی جلسات کارشناسی به جای رسیدن به تصمیم، به تکرار مباحث پیشین ختم شوند، همان فاصله مرگبار شکل میگیرد. این فرآیند در هر دو حوزه ممکن است در ظاهر کاملا قانونی و مورد تأیید مراجع باشد اما در عمل، دانشگاه از ایفای نقشی که در قبال جامعه دارد بازمیماند و سازمان راهبردی از توان تصمیمسازی بهموقع و کارآمد تهی میشود.
نتیجه طبیعی این وضعیت، بیاعتبار شدن مراجع علمی و کارشناسی داخلی و شکلگیری «وابستگی معرفتی» است. وقتی شمار زیادی کارشناس و صاحبمدرک وجود داشته باشند اما کیفیت کارشناسی آنها با عنوانشان تناسبی نداشته باشد، اعتماد به نظام علمی و تصمیمسازی درونزا بهشدت کاهش مییابد. از این نقطه به بعد، جامعه علمی و مدیران راهبردی بهتدریج به منابع و مراجع بیرونی رجوع میکنند؛ نه فقط برای استفاده از دانش، بلکه برای کسب اعتبار و مشروعیت. به همین دلیل است که گاه یک سخن یا نظریه وقتی معتبرتر به نظر میرسد که به نام یک دانشگاه خارجی یا نظریهپرداز بینالمللی پیوند خورده باشد، و گاه یک تصمیم سازمانی زمانی قابل دفاع به نظر میرسد که با ارجاع به یک مدل یا استاندارد بینالمللی پشتیبانی شده باشد. به این ترتیب، اعتبار از درون تولید نمیشود و به بیرون منتقل میگردد. این دقیقا یکی از مهمترین دستاوردهای جنگ شناختی است: ایجاد وابستگی علمی، فکری و تصمیمسازی، بدون آنکه نیاز به تحمیل آشکار باشد.
نکته شایان تأمل این است که چنین وضعیتی لزوما نتیجه نفوذ مستقیم یا توطئهای سازمانیافته نیست. «جنگ زیرآستانهای» دقیقا از همین نقطه اهمیت مییابد. ممکن است فرآیندی طی سالیان چنان عادی شده باشد که نهفقط تهدید تلقی نشود، بلکه کاملا معقول، علمی و پیشرفتمحور به نظر برسد. افراد نیز منافع فردی و گروهی خود را با آن فرآیند تنظیم کردهاند و خود در تداوم و بازتولید آن نقش دارند. در دانشگاه، استاد، دانشجو و مدیر گروه همگی در چرخهای مشارکت میکنند که خروجی نهایی آن با هدف اولیه فاصله گرفته است اما هر کدام به سهم خود از آن نفع میبرند. در سازمان راهبردی نیز مدیر، کارشناس و ارزیاب همه در رویهای مشارکت میکنند که تصمیم واقعی را به تأخیر میاندازد اما هرکدام به سهم خود احساس امنیت میکنند. در چنین حالتی، برای پایداری یک ساختار ناکارآمد، نیازی به هدایت هرروزه از بیرون نیست؛ خود ساختار با مکانیسمهای درونیاش آن را بازتولید میکند.
این همان معنای زیرآستانهای بودن است: تأثیرات کوچک و تدریجی که بهسبب تکرار و عادیشدگی، با مقاومت روبهرو نمیشوند، زیرا هیچکس احساس نمیکند در مسیر اشتباه گام برمیدارد. فرد تصور میکند که مشغول اجرای روشی علمی، قانونی و منطقی است اما در نهایت، آن روش توان حل مسأله را از او سلب میکند.
برای ملموستر شدن این منطق، میتوان به دستورالعملی اشاره کرد که سال ۱۹۴۴ از سوی دفتر خدمات استراتژیک آمریکا تهیه شد. این دستورالعمل که برای تضعیف ساختارهای اداری کشورهای دشمن طراحی شده بود، شامل توصیههایی بود که ظاهرا بیضرر و حتی محتاطانه به نظر میرسیدند اما در عمل، کارایی سازمان را از درون تخریب میکردند. طولانی کردن جلسات، بازگشایی مجدد تصمیمات پیشین، ارجاع مکرر مسائل به کارشناسیهای موازی، و ایجاد رویههایی که تصمیمگیری را به تعویق میانداختند، نمونههایی از این توصیهها بودند. من در کتاب «خودویرانگری سازمانی» که اصول آن دقیقا برگرفته از همین دستورالعمل خرابکاری ساده است، به تفصیل نشان دادهام که چگونه این توصیههای تاریخی امروزه در کالبد فرهنگ سازمانی ما تنیده شدهاند. نکته تأملبرانگیز این است که امروزه بسیاری از این رفتارها ــ هم در نهادهای اجرایی و هم در ساختار اداری دانشگاهها ــ نهتنها بهعنوان خرابکاری شناخته نمیشوند، بلکه بهعنوان عادتهای اداری معمول و حتی نشانههای دقت و احتیاط تلقی میشوند. مدیر سازمانی این رفتارها را نشانه رعایت سلسلهمراتب میداند و مدیر دانشگاهی آنها را نشانه پایبندی به ضوابط علمی میپندارد، در حالی که هر دو در عمل، همان نتیجهای را تولید میکنند که آن دستورالعمل 82 سال پیش وعده داده بود.
این همان نقطهای است که مرز میان دستکاری اطلاعات و دستکاری «سیستمعامل» را آشکار میکند. اگر تنها دادهها دستکاری شوند، با اصلاح آنها یا ارائه اطلاعات درست میتوان بخش بزرگی از مسأله را حل کرد اما اگر خود سیستم پردازش، یعنی چارچوبهای ذهنی، رویههای سازمانی و سازوکارهای ارزیابی دچار آسیب شده باشند، هر دادهای که وارد آن شود، سرانجام به همان خروجی نامطلوب خواهد انجامید. نظام اداری در بزنگاههای تصمیمگیری، توان تصمیمسازی را از دست میدهد. نظام علمی همه ظواهر فعالیت را حفظ میکند اما خروجی لازم را تولید نمیکند. دانشگاه بهجای آنکه فضای یادگیری و حل مسأله باشد، به مسیری برای تکمیل چکلیستها و دریافت مدارک تبدیل میشود. سازمان راهبردی بهجای آنکه قدرت ملی تولید کند، به ماشینی برای تولید گزارش و حفظ وضع موجود بدل میشود. این دقیقا همان ترور خاموشی است که در سایه جنگ شناختی رخ میدهد و از هرگونه حذف فیزیکی، پایدارتر و مخربتر است؛ زیرا قربانی آن نه یک فرد، بلکه یک نسل از نخبگان و یک نظام کامل تصمیمسازی و تولید دانش است.
در مواجهه با این تهدید، نخستین گام «شجاعت معرفتی» است: شجاعت پذیرفتن اینکه برخی مسیرهای طولانیمدت و عادیشده ــ هم در دانشگاه و هم در سازمانهای راهبردی ــ ممکن است به بازنگری اساسی نیاز داشته باشند. این پذیرش آسان نیست، زیرا افراد و سازمانها به روشهای موجود خو گرفتهاند و گاه منافع آنان با ادامه همان روشها گره خورده است اما تا زمانی که امکان خطا در خود فرآیندها پذیرفته نشود، هیچ اصلاحی آغاز نخواهد شد. بنابراین، شجاعت در اینجا به معنای جسارت نقد ساختاری و پرسش از کارآمدی رویههای بهظاهر علمی و قانونی است. مدیر دانشگاه باید بپرسد که آیا این همه مقاله و پایاننامه واقعا مسألهای از جامعه حل کرده است. مدیر سازمان راهبردی نیز باید بپرسد که آیا این همه جلسه، گزارش و فرآیند کارشناسی، واقعا به تصمیم بهتر و بهموقعتر منجر شده است.
اصلاح واقعی باید از درون ساختارها آغاز شود: اصلاح نظام اداری، بازنگری در فرآیندهای علمی، تغییر شیوههای انتصاب و ارتقای افراد، و بازگشت جدی به شایستهسالاری. معیار یک دانشگاه نباید صرفا کمیات باشد، بلکه باید پرسید که این تولیدات چه مسألهای از جامعه حل کردهاند. معیار یک سازمان راهبردی نیز نباید تعداد گزارشها، جلسات و فرآیندهای طیشده باشد، بلکه باید پرسید که آیا تصمیمات اتخاذشده واقعا اثرگذاری ملموس داشتهاند. همانگونه که داشتن شمار زیادی کارشناس بهتنهایی نشانه قدرت نیست، افزایش حجم تولیدات علمی یا بروکراتیک نیز زمانی ارزشمند است که به توان حل مسأله منجر شود. در غیر این صورت، با انبوهی از دادهها، مدارک و گزارشها مواجهیم که هیچ گرهی از مشکلات کشور نمیگشایند.
از این منظر، ترور نخبگان در عصر جنگ شناختی، صرفا مسأله حفاظت از جان دانشمندان نیست. حذف فیزیکی همچنان آشکارترین و خشنترین شکل ترور است اما در لایههای پنهانتر، میتوان مسیر علم، آموزش و تصمیمسازی را هدف گرفت و بدون آنکه کسی حذف شود، سرمایه علمی، انسانی و مدیریتی کشور را بهتدریج خنثی کرد. اگر نخبگان در فرآیندهایی قرار گیرند که خروجی آنها به قدرت، نوآوری و حل مسأله نینجامد، آنگاه بخش عظیمی از سرمایهای که باید موتور پیشرفت کشور باشد، عملا بیاثر خواهد شد. این شکل از ترور، بهمراتب فراگیرتر و ماندگارتر از ترور فیزیکی است؛ زیرا هم تشخیص آن دشوار است و هم ریشهکن کردن آن، نیازمند بازنگری بنیادین در نظامهای علمی، اجرایی و مدیریتی است.
در نهایت، مقابله با این تهدید بیش از هر چیز به حساسیت نسبت به خود فرآیندها نیاز دارد. هر آنچه عنوان علمی یا کارشناسی دارد، الزاما بیطرف و کارآمد نیست؛ و هر رویهای که سالها اجرا شده، لزوما بهترین مسیر نیست. اگر قرار است علم به قدرت ملی تبدیل شود و تصمیمات راهبردی به پیشرفت کشور بینجامند، باید بتوانند از ظاهر تشریفاتی عبور کنند و در حل مسائل واقعی جامعه خود را نشان دهند. در عصر جنگ شناختی، مراقبت از نخبه، تنها مراقبت از فرد نیست؛ بلکه مراقبت از همان ریلهایی است که علم، تصمیم و قدرت ملی روی آنها حرکت میکنند. این مراقبت، جز با نگاهی نقادانه به ساختارها، شجاعت در بازنگری آنها و پایبندی به شایستهسالاری ــ در هر دو عرصه دانشگاه و نهادهای راهبردی ــ میسر نخواهد شد.