طاووسی مسرور: تجدیدنظرطلبی جدید، ادامه همان شرق‌شناسی استعماری است که این‌بار با ابزار متون سریانی و باستان‌شناسی، هویت تاریخی اسلام را هدف گرفته است

بن‌بست جریان شکاکان و منکران اصالت پیامبر و قرآن

سعید طاووسی مسرور
در سال‌های اخیر، جریان تجدیدنظرطلب و شکاک در مطالعات تاریخ اسلام، با تکیه بر متون غیرمسلمان معاصر دوران اولیه (مانند منابع سریانی و کتیبه‌ها) و تأکید بر فقدان شواهد باستان‌شناختی مستقیم، ادعای گسست میان تاریخ متنی و تاریخ واقعه را مطرح کرده و گاه حتی خاستگاه جغرافیایی اسلام را از حجاز به مناطق دیگر منتقل دانسته است.
کد خبر: ۱۵۶۴۴۹۸
این رویکرد، منابع کلاسیک اسلامی همچون سیره و مغازی را به‌دلیل فاصله زمانی فاقد اعتبار می‌شمارد و گاه تا انکار اصالت قرآن یا وجود پیامبر پیش می‌رود. با‌این‌حال، پژوهش‌های جدید نشان می‌دهد بسیاری از این ادعا‌ها با یافته‌های زبان‌شناسی تاریخی، تاریخ‌گذاری نسخ کهن و شواهد متون غیراسلامی همخوانی ندارد و روش‌شناسی آنها برای عبور کامل از روایت سنت‌گرا کافی نیست. به همین مناسبت با دکتر سعید طاووسی مسرور، پژوهشگر تاریخ اسلام گفت‌و‌گو کردیم.
 
جریان تجدیدنظرطلب با تکیه بر متون غیرمسلمان معاصر دوران اولیه اسلام (مانند کتیبه‌ها یا منابع سریانی)، ادعای گسست میان تاریخ متنی و تاریخ واقعه را مطرح می‌کند. آیا این روش‌شناسی مبتنی بر فقدان شواهد باستان‌شناختی مستقیم، از نظر علمی به‌تنهایی برای ابطال روایت سنت‌گرا کافی است؟
 
نه، این اصلا کافی نیست برای عبور از منابع سنتی و کلاسیک اسلام و منابع مورد استناد جریان سنت‌گرا. این راهی است که تجدیدنظرگران و جریان شکاک قبلا هم رفته‌اند و به بن‌بست خورده‌اند. اول این ادعا که در تاریخ، برای هر چیزی باید شاهد باستان‌شناسی از همان دوره پیدا شود، هم مطالبه‌ای نابجاست و هم نشدنی. ربطی هم به تاریخ اسلام ندارد. گزارش‌ها و اخبار مورخان، که موضوع علم تاریخ همین است و موضوع علم تاریخ وقایع نیست. گزارش وقایع را با روش‌های دیگری می‌توان اعتبارسنجی و بررسی کرد؛ لزوما نیاز به شاهد باستان‌شناسی نیست.
اما این‌که گفتم راهی که قبلا رفته‌اند و به بن‌بست رسیده‌اند، امثال پاتریشیا کرون و جریانی که حتی منکر وجود پیامبر و اصالت قرآن‌کریم بودند، بعد از پژوهش‌های آقای بهنام صادقی در مورد اصالت قرآن، بعضا از این ادعا برگشته‌اند. دوستم آقای دکتر سعید شفیعی مقاله‌ای دارد در مورد نقد جریان شکاکیت‌گرا در خود غرب در نسبت با قرآن‌کریم، که همین را البته در مورد پیامبر هم می‌توان مطرح کرد: اصلا بسیاری از ادعا‌های اینها در خود غرب دیگر رد شده و خریدار ندارد. منابع سریانی هم که به‌دست‌آمده، اینها در واقع بعضا هماهنگ هستند با منابع سنتی و اطلاعات آنها را تایید و تکمیل می‌کنند و برای تکمیل آن منابع و نقد آنها نیز قابل استفاده‌اند، ولی برای عبور از آنها اصلا کافی نیستند.
باید توجه داشته باشیم که گزارش منبعی که سریانی یا ارمنی است، نهایتا یک گزارش تاریخی است و می‌تواند آسیب‌هایی مانند تحریف، جعل یا بی‌اطلاعی (مثلا دور بودن از محل واقعه) در آن متن‌ها نیز داشته باشد. این‌طور نیست که هرچه در آن منابع آمده، درست باشد؛ هرچه منابع عربی نوشته‌اند، به دیده تردید باید نگاه شود. آنها هم همین هستند. روش‌های بررسی تاریخی عبارتند از: نقد درونی و نقد بیرونی. در مورد منابع سریانی نیز باید به کار گرفته شود. این ادعا که بین واقعه و متن گسست و فاصله زیادی بوده، خود اینها هم پیش‌فرض‌هایی دارند که محل تامل است. امثال واقدی با روش خودشان، که روش اسناددهی است و زنجیره اسناد اطلاعات را برمی‌گرداند به نسل اول یعنی صحابه، و از اسناد خانوادگی استفاده می‌کنند که در بین فرزندان و نوادگان یک صحابی اخبار جریان داشته و از منابع متعدد و متنوع مکتوب و غیرمکتوب استفاده می‌کنند. منابعی مثل فهرست ندیم یا رجال نجاشی اینها نشان می‌دهند که سابقه متون مکتوب از بین رفته چیست. ما فکر کنیم مثلا در قرن دوم طرف بلند شده، توهم زده و از روی خیال مطالبی را نوشته؛ این فرض غلطی است.
به‌هرحال، در واقع این گنجینه‌ای که از منابع سریانی و حتی به زبان‌های دیگر به‌دست‌آمده، می‌تواند سرفصل جدیدی در تاریخ اسلام باز کند، ولی به معنای عبور از منابع سنتی تاریخ اسلام نیست.
 
ادعای کریستوف لوکزنبرگ مبنی بر این‌که زبان قرآن در اصل سریانی بوده است، تا چه حد با دستاورد‌های زبان‌شناسی تاریخی در حوزه زبان‌های سامی غرب باستان همخوانی دارد و آیا نادیده‌گرفتن بستر عربی کلاسیک، نوعی تقلیل‌گرایی زبانی نیست؟
 
ادعا‌هایی از قبیل سریانی یا آرامی بودن قرآن، اینها شاید در زمان طرحش، ادعای جذابی بوده و مثلا در غرب ذهن‌ها را درگیر کرده، ولی امروزه با پژوهش‌هایی که در مورد اصالت قرآن انجام شده و آقایان بهنام صادقی و مرتضی کریمی‌نیا انجام داده‌اند، دیگر رد شده و مردود است. نکته‌ای که هست، در واقع اصالت قرآن‌های کهن عربی است که شومیکر برای این‌که بخواهد آن را رد کند، آمده و تاریخ‌گذاری به روش کربنی را که در مورد قرآن‌ها انجام شده، زیر سؤال برده، نه این‌که این مورد را زیر سؤال برده باشد. کلا تاریخ‌گذاری کربن را که یک روش رایج و پذیرفته‌شده بین‌المللی است، ایشان رد کرده، چون اگر ابزار دیگری داشت، به آن تمسک و توسل می‌کرد؛ لذا در واقع زیر میز زده مثل این‌که یک کسی با قرآن مخالف باشد و برای رد آن بیاید و معانی تمام لغات عربی را مثلا باطل بداند یا مثلا بگوییم معانی غیر این معانی هستند و ممکن است علم لغت بشود؛ لذا در واقع چنین ادعا‌هایی مثل سریانی یا آرامی بودن قرآن یا این‌که قرآن در زمان حجاج بن یوسف مروان و اینها تدوین شده، دیگر امروزه محلی از اعراب نمی‌تواند داشته باشد.
 
برخی از این آثار، منابع اسلامی (مانند سیره ابن‌اسحاق یا مغازی واقدی) را به‌دلیل فاصله زمانی طولانی با وقایع، فاقد اعتبار تاریخی می‌دانند. از نظر شما، حد مرز «مشروعیت تاریخی» برای این منابع کجاست و چگونه می‌توان بین «اسطوره» و «واقعیت تاریخی» در این متون تفکیک قائل شد؟
اشاراتی به واقدی کردم و در مورد ابن اسحاق، ابن هشام و منابعی از این دست، با همان روش‌هایی که داریم در بررسی تاریخ، که عبارت است از نقد درونی و نقد بیرونی، می‌شود بین تاریخ و اسطوره مرز گذاشت و هر منبع را در کنار سایر منابع می‌شود درواقع بازشناسی کرد، چون در خود نقد درونی برای یک گزارش که محتوای مورد توجه قرار می‌گیرد، هماهنگی آن گزارش با بافت سایر گزارش‌ها موضوعیت پیدا می‌کند؛ لذا دانش تاریخ یک علم روش‌شناسی دارد و آن را می‌شود در مورد هر منبعی ازجمله واقدی یا ابن اسحاق هم به کار گرفت. آقای پروفسور مادلونگ نگاهی که دارند این است که حدیث هم همین است؛ یعنی برخی مستشرقین کلا حدیث را کنار می‌گذارند و می‌گویند اصلا چیزی به نام حدیث معتبر و غیرمعتبر وجود ندارد و همه اینها متون قرن دوم به بعد است. ایشان می‌گویند همان‌طور که در واقع گزارش‌های منابع تاریخی قابل اعتبارسنجی است، گزارش‌های منابع حدیثی هم قابل اعتبارسنجی است و نمی‌شود از آنها به‌طور کلی عبور کرد. این یکی از نقد‌های مهمی که بر مستشرقین پیش از خودش، خصوصا سنت آلمانی در شرق‌شناسی وارد می‌کند درباره دیگر مستشرقانی که نگاه بسیار بدبینانه‌ای به منابع روایی اسلامی داشته‌اند.

در کتاب‌هایی مانند «از مدینه تا تیسفون»، تغییر خاستگاه تاریخی وقایع از حجاز به مناطق دیگر خاورمیانه مطرح شده است. چالش‌های اصلی باستان‌شناختی برای اثبات یا رد این جابه‌جایی جغرافیایی چیست؟
بحث انتقال جغرافیای اسلام از حجاز به مناطق دیگر، به‌ویژه سرزمین‌های شام و اردن، که هم در آثار مکتوب و هم در مستند‌های تصویری مطرح شده است، با یک اشکال اساسی روبه‌روست: شواهد و قرائنی که در تایید این دیدگاه ارائه می‌شوند، لزوما تنها یک تفسیر ندارند و می‌توان آنها را به گونه‌ای دیگر نیز تفسیر و فهم کرد. مثلا فرض کنید گفته می‌شود مساجد کهن، به‌جای آن‌که رو به کعبه باشند، رو به پترا در اردن ساخته شده‌اند. خوب، این ادعا حتی در خود غرب نیز مورد نقد قرار گرفته است؛ چراکه مساجد کهنی را نشان داده‌اند که قبله آنها رو به کعبه بوده است. درباره مساجدی هم که جهت‌شان به‌سوی اردن است، می‌توان این احتمال را مطرح کرد که سازندگان آنها در تشخیص دقیق قبله چندان توانا نبوده‌اند و جهت‌گیری بنا با مقداری انحراف انجام شده است. چنین انحرافی در فاصله‌های طولانی می‌تواند باعث شود امتداد آن جهت، به نقطه‌ای کاملا متفاوت برسد. عرض من این است که اینها به‌طور کلی به شواهد رقیب و مخالف پاسخ نمی‌دهند، حالا چه شواهد باستان‌شناسی و سایر شواهد مثل شواهد متنی و گزارش‌ها و اینها. مثلا در همین منابع سریانی در رویدادنامه خوزستان که متن کهن است، درواقع مرکز اسلام را همین حجاز می‌داند و از مدینه صحبت می‌کند و از گنبد ابراهیم که تعبیری که برای کعبه به کار برده، هرچند اسم مکه را نمی‌آورد ولی جغرافیای حجاز را دارد بیان می‌کند. این خیلی متن کهن و متعلق به نیمه اول قرن اول است، شاید حدود سال‌های ۲۰ و ۳۰. مثلا یکی از شواهد خلاف این دیدگاهی که دارد مطرح می‌شود در منابع سریانی و حتی شواهد باستان‌شناسی که از اکتشافات در مسجدالحرام به دست آمده، مثلا از دوره عثمان بن عفان و مطالب این‌چنینی؛ لذا اینها حدس و گمانه‌هایی است که مطرح شده و به شواهد مخالف هم پاسخ نمی‌دهند. این به نظر من حالت خوشبینانه که بگوییم که اینها برای در واقع دغدغه علمی و پژوهشی این مسائل مطرح شده، بدبینانه‌اش این است که اینها در واقع ادامه همان جریان شکاکیت‌گرا هست در مورد مکه و کعبه و پیامبر و اینها و در نهایت منجر به زیرسؤال بردن تاریخ اسلام به‌صورت کلی خواهد شد؛ و بعضا مطالب عجیبی هم انسان می‌بیند؛ مثلا متنی می‌خواندم طرف آمده گفته که کعبه در مکه نبوده مثلا در اردن بوده، بعد آمده به رفتن امام حسین (ع) از مکه به کربلا استناد کرده و گفته این مسافت ۲۲ روزه نشان می‌دهد که کعبه اینجا نبود و خیلی جالب بود که به این همه گزارشی که راجع به مکه و کعبه است و همچنین مکانش استناد نمی‌کند، بعد به گزارش زمان سفر ابی‌عبدالله (ع) که چند روز طول کشیده و اینها استناد می‌کند، چون مؤید مثلا حرف خودش است. شما چطور به گزارش‌های مورخین در مورد مکان استناد نمی‌کنید ولی به گزارش‌های مورخین در مورد زمان استناد می‌کنید، چون به نفع نظر شماست؟ خب، این‌که علمی نیست اصلا و چنین اشکال‌هایی در کارشان وجود دارد.
 
بسیاری از این آثار مدرن در ادامه سنت شرق‌شناسی قرن نوزدهم هستند. آیا می‌توان گفت که این آثار به‌جای تاریخ‌نگاری بی‌طرفانه، در حال تولید روایتی جدید با همان سوگیری‌های پیشین برای بازتعریف هویت اسلام هستند؟
ما اگر به عقبه شرق‌شناسی نگاه کنیم، از جهاتی اصلا کارنامه خوبی نداشته و در خدمت استعمار بوده و گفته می‌شود که یک شرق‌شناسی اگر بگوید ما سفید هستیم، خوشحال نشوید، چون ما اساسا سفید نیستیم یا اثبات سفیدی ماست مقدمه برای نفی سیاهی از زغال است. دقت کردید؟ این مال دوره‌های گذشته شرق‌شناسی است، زمانی که امثال لامنس و اینها قلم می‌زدند و می‌نوشتند، ولی جلوتر که آمدیم فضا تغییر کرد و اسلام‌شناسی و شیعه‌شناسی به‌صورت علمی و روشمند و با فاصله نسبت به آن سابقه هم ایجاد شد با رویکرد انتقادی نسبت به آن گذشته. در مثلا نوشته‌های مادلونگ می‌توانیم ببینیم، هرچند آثار خود مادلونگ هم از جانب مسلمان یا یک شیعه می‌تواند خیلی محل نقد باشد، ولی نسبت به گذشته شرق‌شناسی خوب خیلی جلوتر است؛ و البته آثار مفید درخشان هم در کارنامه اینها دیده می‌شود، مثل مثلا کتابخانه ابن‌طاووس احوال آثار و کتابخانه او از اتان کلبرگ یا مقاله‌ای که در مورد اصول اربعمأه نوشته. بله، عرض می‌کردم که در واقع فضای جدید مطالعات‌شناسی شیعه‌پژوهی هم به نظر من خیلی از آن دوران تاریک و سیاه فاصله نگرفته، ولی شیوه و روشش فرق کرده. البته همه را نمی‌شود متهم کرد، اما در جریان شکاکیت‌گرا و تجدیدنظرطلب این احتمال بیشتر داده می‌شود که این یک شیوه جدید و نوین برای حمله به اسلام و کاهش منزلت و جایگاه دین اسلام است که، چون از روش‌های قبلی جواب گرفته نشده، از این منظر وارد شده‌اند که اصلا در اصل وجود پیامبر و مکه و خلاصه مدینه و چیز‌های دیگر تشکیک ایجاد شود و همین‌طور در مورد منابع مسلمانان، حالا اعم از قرآن و حدیث و حتی گزارش‌های تاریخی.
 
آیا نگاه انتقادی به تاریخ اسلام در این کتاب‌ها، بیشتر متأثر از یافته‌های جدید است یا تحت تأثیر پارادایم‌های فکری سکولار که به دنبال تهی کردن متون مقدس از تقدس تاریخی هستند؟
به نظر من حداقل برخی از این کسانی که کار می‌کنند در غرب، ادامه همان نگاه سکولار و تقدس‌زدا از دین هستند و یافته‌های جدید را هم به صورت گزینشی ابزار قرار دادند برای هدف‌شان که همانا نگاه غیرقدسی به دین و تاریخش است و حتی تندتر از این یعنی نگاه اسلام‌ستیزانه.
 
چرا جریان آکادمیک اصلی در دپارتمان‌های تاریخ اسلام جهان، هنوز با احتیاط زیاد با این نظریات (نظیر آغاز اسلام از اوگاریت به سامره) برخورد می‌کند؟ آیا این به معنای ضعف استدلال‌های این کتاب‌هاست یا مقاومت ساختاری آکادمی؟
هر دو عامل تأثیر دارد؛ یعنی هم این‌که برخی مطالب و استدلال‌ها را سست می‌دانند و در حد پاسخ نمی‌دانند، ولی یک عامل دیگر هم این است که ابزار پاسخ دادن به اینها را ندارند. یعنی فرض کنید طرف دارد به متون سریانی استناد می‌کند، ولی طرف مقابل که می‌خواهد پاسخ بدهد سریانی بلد نیست؛ لذا این مسأله است که من سخنرانی‌ام عرض کردم که برای تاریخ اسلام نیاز داریم که با زبان‌هایی اعم از سریانی، آرامی، عبری، ارمنی، فارسی آن دوره آشنا باشیم و حالا ابزار‌هایی هم که امروزه هست از هوش مصنوعی و اینها می‌تواند کمک کند برای آشنایی با این زبان‌ها یا ترجمه‌شان و آن وقت بتوانیم در واقع به نقد این مطالب ورود جدی‌تری داشته باشیم. البته کار‌های خوبی هم شده و دارد می‌شود، مثلا من یک رساله دکتری دیدم که در نقد دو اسلام‌پژوه صهیونیست بود که با استفاده از شواهد باستان‌شناسی سعی در تشکیک در تاریخ اسلام داشتند و متون سریانی هم شواهد باستان‌شناسانه مثل کتیبه‌ها و هم متون سریانی که در آن رساله دکتری به‌خوبی در واقع آن کار نقد شده بود با همان ابزار‌هایی که طرف مقابل استفاده کرده این نقد صورت گرفته بود؛ که این رساله دکتری از آقای حجت‌الاسلام سیدمحمد سلطانی بود در نقد دو اسلام‌پژوه اسرائیلی نام‌های نوو و کورن که کار بسیار خوبی بود و از این دست کار‌ها توسط برخی محققان ما در حال انجام، ازجمله آقای احسان روحی را می‌توانم اسم ببرم و دیگران هم هستند و امید است که گروه‌های تاریخ اسلام ما در دانشگاه‌ها هم سرفصل‌های درسی در این موضوعات داشته باشند و هم اساتید به این میدان ورود کنند.
 
این آثار عمدتا بر تأثیر محیط یهودی ــ مسیحی بر تکوین اسلام تأکید دارند. چگونه می‌توان بین تأثیر فرهنگی ادیان پیشین و نوآوری پیامبر اسلام در تاریخ‌نگاری انتقادی توازن برقرار کرد؟
این تلقی که اسلام یک جنبش نویهودی بوده از دیدگاه‌های مطرح در اسلام‌پژوهی غربی است که اتفاقا با همین ابزار‌های متون کهن غیراسلامی این نظریات و این دیدگاه در واقع نقد شده و امثال رابرت هویلند و دیگران آمده‌اند و متون غیراسلامی که غیرمسلمانان نوشته‌اند به زبان‌های مختلف را مبنا قرار دادند و این دیدگاه را در واقع نقد کردند. با ظرفیت‌های تاریخ‌نگاری سنتی هم می‌شود این را نقد کرد که آقای دکتر زرگری‌نژاد در تاریخ صدر اسلام این را نشان دادند که قرآن برگرفته از عهدین نیست و اسلام یک تحول است و همین‌طور اشکالات قدیمی مستشرقین که پیامبر امی نبوده و تاجر بوده و اینها را ایشان به‌خوبی پاسخ داده، یعنی چه آن اشکالات قدیمی مستشرقین در این باره که قرآن برگرفته از عهدین است و اسلام نوعی بازتولید یهودیت و مسیحیت هست پاسخ داده شده، چه ادعای جدید دراین‌باره که براساس یافته‌های جدید هم این نگاه امروزه به حاشیه رفته، نگاهی که اسلام را یک جنبش نو یهودی در واقع معرفی می‌کرد.
 
اگر تمامی یافته‌های این آثار انتقادی را بپذیریم، چه چیزی از «واقعیت تاریخی» ظهور اسلام باقی می‌ماند؟ آیا این نگاه منجر به نوعی بن‌بست معرفت‌شناختی نمی‌شود که در آن هیچ روایت معتبری از آغاز اسلام قابل بازسازی نیست؟
پرسش شما اگرچه در قالب سؤال مطرح شده ولی خودش راهگشای فهم مطالعات این جریان هست و اگر نه همه این جریان بخش مهمی از آن در واقع به دنبال همین است که چیزی از تاریخ اسلام باقی نماند و اتفاقا تشکیک‌هایی که در وجود خود پیامبر و حتی خلفای اربعه مطرح می‌کردند، در سایه یافته‌های جدید همین‌ها کاملا رد شد و کلی شواهد از غیرمسلمانان در مورد اصالت اسلام به دست آمده: نوشته‌هایی روی انجیل که درباره پیامبر است و پنج سال با آن فاصله دارد و آثار متعددی که به سریانی است و همین‌طور زبان‌های دیگر مثل تاریخ سبئوس که به ارمنی است رسوایی و بطلان این دیدگاه تجدیدنظرطلبان و جریان شکاکیت‌گرا را به خوبی نشان داد که حضرت محمد (ص) یک حقیقت غیرقابل انکار تاریخی است؛ و همین‌طور پژوهش‌هایی که اصالت قرآن را نشان می‌دهند مثل پژوهش‌های بهنام صادقی و حالا با مطرح شدن اینها این شک و شکاکیت و انکار را به مسائل دیگر منتقل کرده‌اند ازجمله مکه و کعبه و تاریخ متقدم اسلامی و ظاهرا به دنبال همین هستند که چیزی از تاریخ اسلام باقی نگذارند، ولی خب اسلام در دوره روشنی تاریخ ظهور کرده و بحمدالله علاوه بر نوشته‌های خود مسلمانان شواهد متعدد در مورد تاریخ اسلام هم باستان‌شناسانه و هم متون نگاشته شده توسط غیرمسلمانان وجود دارد و در رأس همگان هم قرار دارد که ضعف روشی این جریان را نشان می‌دهد و قوت و اصالت تاریخ اسلام را. هرچند بنده ممکن است نگاه انتقادی و بررسی‌های روشمند تاریخی در منابع تاریخ اسلام نیستند، ولی در مورد کلیات و مسائل اساسی این تردید‌ها نشان داده شده که چقدر سست است و در واقع نتایج این تحقیقاتی که انجام دادند و نوشتند، جریان شکاکیت و تجدیدنظرطلب و اشکالاتی که داشته، باز آدم را به همین سؤال شما می‌رساند که ظاهرا هدف همین است یعنی نوعی مبارزه جدید با اسلام هست در این دوره، چون روش‌های قبلی جواب ندادن از این مسیر استفاده کردند که تا جایی که من بررسی کردم و مطالعه داشتم و آشنا هستم این روش هم به نتیجه نخواهد رسید.
newsQrCode
ارسال نظرات
کالابرگ هست، فروشگاه نیست!

رئیس کل بانک مرکزی: با تدبیر رئیس‌جمهور مقرر شده کسری منابع پیشین کالابرگ از منبع دیگری تامین و مطالبات فروشگاه‌ها هرچه‌سریع‌تر تسویه شود

کالابرگ هست، فروشگاه نیست!

نیازمندی ها