مزار شهدا تنها میراث مردم‌ساخته ایران در طول تاریخ است
با مهدی آیت‌ ثانی درباره آخرین وضعیت بهسازی گلزار شهدا در سراسر کشور گفتگو کردیم

مزار شهدا تنها میراث مردم‌ساخته ایران در طول تاریخ است

روایتی از سرباز وظیفه «محمدباقر نوروزی» که فروردین امسال به شهادت رسید

مرد میدان، پسرِ لاله‌ها

شهادت
در دل کوچه‌های کوهستانی خوانسار، جایی که بوی نان تازه و لاله‌های واژگون به‌هم گره خورده، جوانی قد کشید که عاشق سکوت دشت و شور عاشورا بود.
کد خبر: ۱۵۶۱۸۱۲
نویسنده زهرا شکراللهی - گروه دفاع مقدس
 
محمدباقر نوروزی، نوجوانی که زودتر از هم‌سالانش مرد شده بود، راهی پادگان ۴۴ توپخانه اصفهان شد تا از ناموس و وطنش دفاع کند. این روایت، قصه‌ کوتاه یک زندگی پرمعناست؛ از بوسه بر قرآن و دست‌دادن مردانه با برادر کوچک، تا شبی که آسمان اصفهان آتشین و نامش با جوانه زدن لاله‌های خوانسار جاودانه شد.
وداعی که بوی بهار می‌داد
مادر قرآن را بالا گرفت و محمدباقر بوسه بر آن زد. کاسه گل سرخ مالامال آب بود، جرعه‌ای از آب را نوشید و به روی مادر لبخند زد. نازگل، خواهر خردسالش را در آغوش گرفت. با محمدطاها، برادر کوچک‌ترش دست مردانه داد. خم شد و بند پوتینش را محکم روی ساق پایش گره زد. از پله‌ها پایین رفت، در پاگرد اول ایستاد، نگاه عمیق و گرم را از مادرش گرفت و رفت.
جاده‌ای به سوی پادگان
بوی صبح بهاری کنار بید مجنون آمد. پیازهای گل لاله واژگون خوانسار هنوز جوانه نزده بودند که محمدباقر از کوچه پس‌‌کوچه‌ها رد شد و به سمت پادگان ۴۴ توپخانه اصفهان راه افتاد. جاده باریک، پیچ و تاب می‌خورد بین کشتزارها. کشتزارهای گندم و جو تازه جوانه زده و باران بهاری خوانسار سیراب‌شان کرده بود. شکوفه‌های درخت بادام شوریده بودند تو دشت و بیابان. بوی گیاهان دارویی و سبزی کوهی تازه‌رسته از میان تخته‌سنگ‌های پوشیده از برف‌سفید می‌آمد. او عاشق ماندن در دشت لاله‌های واژگون در دامنه گلستان کوه بود. بهار، فصل روییدن لاله‌های واژگون سرخ آتشین بود. محمدباقر هر سال دره باریک گلستان‌کوه را بالا می‌رفت تا ساعتی با لاله‌ها سپری کند و طعم ماندن در دشت و سکوت را چشیده بود؛ طعم دیدن کوهستان پر از آهو و قوچ و گوزن را.
شور عاشورایی
سکوت را فقط در دشت دوست داشت. پای روضه امام حسین(ع)، شور می‌گرفت، دودمه می‌خواند. «مکن ای صبح طلوع» را زمزمه می‌کرد. قرار هر سالش ظهر عاشورا، دم علمداری و علم بلند کردن بود. اصلا با پدرش کل‌کل می‌گرفت و نمی‌گذاشت پدرش زیر علم عباس(ع) برود. هیأت حیدری شهر خوانسار می‌دانست علم‌کش حضرت عباس(ع)، محمدباقر و دوستانش هستند. خلطی است میان بچه‌شیعه و عاشورا. همین که کمربند چرمی را می‌بست، یا اباالفضل(ع) می‌گفت. کسی جلودارش نبود. علم را بلند می‌کرد و به نیت شهدا ۱۰ قدم می‌برد، کافی بود یک یا اباالفضل(ع) دیگر بگوید. علم را می‌چرخاند، شور تو جمعیت می‌افتاد، صدای یا اباالفضل(ع) جمعیت سر به آسمان می‌سایاند.
مرد شدن در نوجوانی
شناسنامه محمدباقر تاریخ ۳ فروردین سال ۸۵ را نشان می‌داد اما دستانش چیز دیگری می‌گفت. دبستان را در مدرسه شهید غضنفری گذراند و راهنمایی را مدرسه مهدوی، سال اول هنرستان راهش را انتخاب کرد. راهی کارگاه شیرینی‌پزی شد. سوغاتی معروف خوانسار نان خوانساری و کلوچه است که محمدباقر را واداشت این شغل بومی را انتخاب کند. روغن جامد و شکر را می‌بست زیر ماشین همزن، وقتی به درجه سفیدی و پوک شدن می‌رسید، بوی شلوغ و تند گلاب و هل زعفران را سرازیر می‌کرد تو پاتیل. چند قاشق عسل اصل دامنه‌های خوانسار امضای کارش بود. نان یکدست بیضی در فر قنادی می‌رفت. بوی سبک نان خوانساری موج زد در جان کارگاه. محمدباقر سنی نداشت که خلیفه نان خوانساری شد. خلیفه شدن یعنی استاد و ورزیده کاری شدن است. تقلا می‌کرد خدمتش تمام شود و بیفتد تو بازار کار. مغازه بزند و کاسب شود. چند بار به محمدطاها، برادرش گفت: «بچه خانگی نباش، برو تو اجتماع، تو کار.»
سربازی و ایستادگی
اولین صبحگاه آموزشی را به‌یاد آورد. مشق دویدن، تیرانداختن، جنگیدن، داشت واقعی می‌شد. تمام جنگ ۱۲ روزه تا پدرش زنگ می‌زد و می‌گفت: «برگرد.» او تنها یک جمله پاسخ می‌داد: «من حاضر نیستم ناموس و وطنم را بدهم دست کسی.» سمج، یک‌پا مانده بود سر خدمت سربازی.
شبی که شهر لرزید
سرشمار روز رسید به ۹ اسفند، محمد در پادگان خبر حمله را شنید. حمله به بیت رهبری، بچه‌های میناب و لامرد آشوبش کرده بود. بعد از چند روز از شروع جنگ، مادرش مرتب زنگ می‌زد، او را از دل نگرانی رهانید و برای دو روز به مرخصی آمد. پایش که رسید به اولین پله خانه، صدای خش‌دارش را صاف کرد و با بغض گفت: «ما ملت شهادتیم، ما ملت امام حسینیم.» انگشتش را کشید سمت مادر منتظر: «مرد میدان ما هستیم.» ساکش را داد دست مادر و نشست پای تلویزیون، اخبار گوشی، پا به پای شهر میناب برای بچه‌های میناب اشک ریخت و هر بار گفت: «ما ملت امام حسینیم، ما مرد میدانیم.»
روز ششم فروردین
ششم فروردین سال ۱۴۰۵، سهم محمدباقر دو روز پست دادن در پادگان ۴۴ توپخانه بود. رسیده‌نرسیده به پادگان، جعبه نان خوانساری را گذاشت تو آسایشگاه. محل استراحت سربازها عوض شده بود. کانال که محل عبور و مرور مهمات بود، امن‌ترین جای پادگان شد. سربازها کوچیدند تو تونل نزدیک کانال. از بهانه‌گاه جنگ سوم تا روز ششم فروردین، اصفهان زیر موج حملات جنگنده‌ها بود. چند دقیقه مانده بود که محمدباقر برود سر پست نگهبانی. خبر دهان به دهان گشت، جنگنده اف۳۵، فولاد مبارکه را زده. صدای زوزه جنگنده پیچیده بود روی سر درختان چنار پادگان، جنگنده چرخید، ارتفاع کم کرد و اوج گرفت، دور شد. تاریکی هوا هنوز به سیاهی لزج نرسیده بود که ستون دود و آتش از پایگاه هشتم شکاری سر به آسمان سایاند. از هر گوشه شهر فواره دود و خاکستر بلند بود. گوشی  محمدباقر مرتب زنگ می‌خورد: «الو مامان، هی زنگ نزن، یا می‌زنن یا نمی‌زنن…» صدای بوق ممتد پیچید بین مادر و پسر.
شب قتلگاه
عقربه‌های سیاه ساعت چرخیدند روی هم، ساعت‌۱۲ نیمه شب. صدای چرخش جنگنده پیچید روی سر شهر و چند ثانیه بعد موشک سنگرشکن، زاغه مهمات نزدیک کوه صفه را به انبار آتش و دود بدل کرد. شعله آتشین سرکشید تو ستیغ کوه. مگر شهر آرام می‌گرفت، مگر حمله تمامی داشت، مگر چشمی روی هم می‌رفت. محمدباقر هنوز به آسایشگاه نرسیده بود که غرش ممتد جنگنده نزدیک و نزدیک‌تر شد و چند ثانیه بعد زمین و زمان لرزید و پادگان ۴۴ گودال قتلگاه سربازان شد. ستون دود و آتش از هر جا فواره می‌کشید تو تاریکی و ظلمت شب. بادی نبود که این همه سوختن و گداختن را بپراکند.
newsQrCode
ارسال نظرات

نیازمندی ها