راز قتل‌های تبهکار تحصیلکرده

حدود ۱۰سال قبل در پلیس آگاهی یکی از استان‌های جنوبی کشور خدمت‌می‌کردم‌؛ استانی که گرمای هوا گاهی نفس را می‌برید اما آنچه در آن سال‌ها بیشتر از گرما آزارم می‌داد، سنگینی پرونده‌هایی بود که بعضی از آنها تا همیشه در ذهنم ماندگار شدند. یکی از آنها مربوط به مردی تحصیلکرده و به‌ظاهر موجه بود که پشت چهره آرام و کلمات حساب‌شده‌اش، ذهنی تاریک پنهان شده بود.
حدود ۱۰سال قبل در پلیس آگاهی یکی از استان‌های جنوبی کشور خدمت‌می‌کردم‌؛ استانی که گرمای هوا گاهی نفس را می‌برید اما آنچه در آن سال‌ها بیشتر از گرما آزارم می‌داد، سنگینی پرونده‌هایی بود که بعضی از آنها تا همیشه در ذهنم ماندگار شدند. یکی از آنها مربوط به مردی تحصیلکرده و به‌ظاهر موجه بود که پشت چهره آرام و کلمات حساب‌شده‌اش، ذهنی تاریک پنهان شده بود.
کد خبر: ۱۵۴۳۳۸۶
 
ماجرا از روزی شروع شد که خانواده زن جوانی به نام سارا به پلیس آگاهی مراجعه کردند. پدرش با چهره‌ای نگران و صدایی لرزان گفت دخترش از روز قبل که برای رفتن به رستورانش ازخانه خارج شده،دیگر برنگشته است. تلفن همراهش خاموش بود و هیچ ردی از او پیدا نمی‌شد. سارا یکی از رستوران‌های معروف شهر را اداره می‌کرد و در میان کسبه، زنی فعال و خوشنام شناخته می‌شد. همین موضوع باعث شد ناپدید شدنش برایم زنگ خطر جدی باشد. 
در نخستین گام، سوابق خانوادگی و اجتماعی سارا را بررسی کردم. هیچ سابقه اختلاف خانوادگی یا مشکل حادی وجود نداشت. نه بدهی سنگینی داشت و نه درگیر پرونده‌ای بود. همه‌چیز نشان می‌داد با زنی منظم و محتاط طرف هستیم. همین بی‌نظمی ناگهانی در زندگی‌اش، احتمال وقوع یک حادثه تلخ را تقویت می‌کرد. 
با دستور بازپرس جنایی، تیمی تشکیل دادیم و تحقیقات میدانی آغاز شد.بررسی تماس‌های تلفنی،تراکنش‌های مالی و تصاویر دوربین‌های مداربسته اطراف منزل و محل کارش در دستور کار قرار گرفت. درهمین بررسی‌ها به نام مردی به نام ساسان رسیدیم. طبق گفته اطرافیان، سارا مدتی قبل با او آشنا شده بود. ساسان خود را فردی باتجربه در حوزه رستوران‌داری معرفی کرده و با ادعای قصد راه‌اندازی رستورانی جدید در شهر، از سارا خواست در این پروژه با او شریک شود. 
هرچه بیشتر درباره ساسان تحقیق کردم، بیشتر حس کردم حلقه گمشده پرونده همین مرد است. تصاویر دوربین‌های مداربسته نشان می‌داد سارا آخرین بار سوار خودروی او شده و همین کافی بود تا حکم بازداشتش را بگیرم. 
روزی که برای دستگیری‌اش رفتیم، کوچک‌ترین نشانه‌ای از اضطراب در چهره‌اش دیده نمی‌شد. مردی آراسته، خوش‌بیان و مسلط به کلام بود. در بازجویی‌ها با خونسردی گفت از سرنوشت سارا بی‌خبر است و آخرین دیدارش با او یک جلسه کاری کوتاه بوده اما تجربه سال‌ها کار در جنایی به من می‌گفت پشت این آرامش، چیزی پنهان است. 
بازجویی‌ها ادامه یافت. تناقض‌های ریز در حرف‌هایش کم‌کم خودش را نشان داد. ساعت‌ها گفت‌وگو و مواجهه با مستندات سرانجام او را به نقطه شکست رساند. یک روز ناگهان سکوت کرد، نفس عمیقی کشید و گفت: «قرار بود رستوران بزنم. ۱۰ میلیون تومان به سارا داده بودم اما مدام امروز و فردا می‌کرد. عصبانی شدم... تصمیم گرفتم خلاصش کنم.»
او با جزئیاتی هولناک توضیح داد چگونه سارا را به بهانه جلسه با کارگران به خانه‌اش کشانده، با چاقو به او ضربه زده و پس از قتل، جسد را مثله کرده و در سطل‌های زباله نقاط مختلف شهر انداخته است. شنیدن این اعتراف برای من که سال‌ها با صحنه‌های جنایی روبه‌رو شده بودم هم تکان‌دهنده بود. 
پس از ثبت اعترافات، او را به بازداشتگاه منتقل کردیم اما ذهنم آرام نمی‌گرفت. چهره‌اش برایم آشنا بود. نحوه حرف زدن، نگاه و حتی نوع دفاع کردنش حس آشنایی عجیبی ایجاد می‌کرد. مشخصاتش را در سیستم جست‌وجو کردم و ناگهان همه‌چیز روشن شد: پنج سال قبل، او مظنون پرونده قتل زنی به نام مهلا بود. 
پرونده مهلا همچنان مفتوح بود و قاتلش هرگز شناسایی نشده بود. آن زمان ساسان به‌دلیل ارتباط با مقتول بازداشت شد اما با انکارهای حساب‌شده و نبود ادله کافی آزاد شده بود. حالا دوباره نام همان زن مقابلش مطرح شد. 
او را به اتاق بازجویی آوردیم. وقتی نام مهلا را بردم، برای لحظه‌ای رنگ از چهره‌اش پرید‌ اما سریع خودش را جمع‌وجور کرد. گفت ارتباطی سطحی داشته‌اند و از سرنوشتش بی‌خبر است. دوباره تناقض‌ها شروع شد. این‌بار اما با تجربه‌ای که از پرونده سارا به دست‌آورده بودم، حلقه فشار را تنگ‌تر کردم. 
چند روز بعد، سکوتش شکست و گفت: «مهلا می‌دانست زن و بچه دارم. تهدید می‌کرد آبرویم را می‌برد. ترسیدم همه‌چیزم را از دست بدهم. او را هم با چاقو کشتم و جسدش را مثله کردم.»
الگوی قتل‌ها یکسان بود‌؛ فریب به بهانه گفت‌وگو، ضربات چاقو، مثله کردن و رهاسازی بقایای جسد در نقاط مختلف شهر. مردی تحصیلکرده و به‌ظاهر منطقی، در مواجهه با ترس از بی‌آبرویی یا شکست مالی، به خشن‌ترین شکل ممکن دست به حذف طرف مقابل زده بود. 
بقایای اجساد هرگز به‌طور کامل پیدانشد اما او صحنه هردو قتل رابازسازی کردو جزئیاتی ارائه داد که تنها قاتل می‌توانست بداند. برای من، این پرونده فقط یک موفقیت حرفه‌ای نبود‌؛ درسی بود درباره چهره‌های دوگانه انسان‌ها. یاد گرفتم جنایت همیشه پشت چهره‌های خشمگین پنهان نمی‌شود و گاهی پشت لبخندی آرام و کلماتی سنجیده مخفی است. 
سال‌ها از آن ماجرا گذشته اما هنوز هم هر وقت به آن پرونده فکر می‌کنم، به یاد می‌آورم که در کار ما، کوچک‌ترین حس آشنایی یا تردید می‌تواند کلید گشودن راز بزرگ‌ترین جنایت‌ها باشد. 
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها