یکی از رویاها به دخترک گفت: این وسایل عجیب و غریب تو چه کارهایی انجام میدن؟ مثلا رویا یا خوابها و حتی کابوس درست میکنن یا نه؟
دخترک که گیج شده بود گفت: وایسا تا برگردم.
دخترک، مادر، پدر و خواهرش را صدا کرد و گفت: مامان، بابا، آبجی سریعتر بیایید که یه هیولا اومده تو خونه!
مادر و پدر و خواهر به اتاق دخترک آمدند اما چیزی ندیدند. مادر گفت: دخترم یه کم استراحت کن تا حالت خوب بشه.
پدر گفت: یه کم ملق بزن و بازی کن تا خوب شی.
خواهر با خنده گفت: آبجی انگار خل شده!
اما دخترک با شنیدن این حرفها تعجب کرد و با ناراحتی جواب داد: یعنی شما اونا رو نمیبینید؟
مادر و پدر و خواهر دخترک جواب دادند: نه، ما هیچی نمیبینیم.
آنها از اتاق بیرون رفتند اما دخترک فکر کرد چرا آنها این موجودات را نمیبینند؟!
دخترک یکساعت در حال فکر کردن بود که یکی از خوابها به او گفت: ما رویاها، خوابها و کابوسهای تو هستیم. کسی جز تو نمیتونه ما رو ببینه!
دخترک که گیج شده بود، گفت: یعنی منم نمیتونم خوابهای اونا رو ببینم؟
خواب گفت: درسته اما تو میتونی درباره خوابها، رویاها و کابوسهات با دوستات حرف بزنی.
اما بعد ناگهان خواهر دخترک به اتاق آمد و گفت: آبجی داری چه کار میکنی؟
دختــرک با نگرانی گفت: من، من دارم با رویاها، خوابها و کابوسهام حرف میزنم اما تو اونا رو نمیبینی ولی من میتونم به تو بگم کجا هستن و بعد هم میتونیم با هم بازی کنیم. دوست داری؟
خواهر گفت: بله و با هم شروع به بازی کردند. خیلی خوش میگذشت تا اینکه خواهر گفت: من گشنهام شده.
به آشپزخانه رفتند و یک عالمه خوراکی آوردند و دوباره با رویاها و بقیه مشغول بازی شدند. خوراکی میخوردند و میخوردند تا اینکه یک صدایی شنیدند!
صدای پای مامان و بابا بود که داشتند به اتاق میآمدند. آنها به اتاق بچهها رسیدند و پرسیدند: بچهها ما دو تا میخوایم به یه سفر کاری بریم و شما چند روز باید تنها باشید. دوست دارین؟
دخترک و خواهرش با خوشحالی گفتند: بله، بله، بله، بله، امــا چند روز میخواید به سفر برید؟
بابا گفت: حداقل ۲۰ یا ۲۴ روز در این سفر هستیم.
دخترها به هم نگاه کردند و رضایت در چهرهشان موجمیزد.
مامان و بابا به مسافرت رفتند و دخترها فکر کردند حالا چه بازیای بکنند؟ تا اینکه دخترک گفت: بیا غذا درست کنیم آبجی جون.
خواهر بزرگ گفت: باشه بیا پنکیک درست کنیم.
آبجی کوچولو با لبخند شیطنتآمیزی گفت: باشه اما یهکم باید خرابکاری هم بکنیم!
خواهر بزرگتر گفت: باشه، بیا شروع کنیم! و شروع کردند به درست کردن پنکیک و کلی خرابکاری کردند و بعد به همه از آن پنکیکهای خوشمزه دادند و از خوردنش لذت بردند. خیلی خوش میگذشت که یک نفر در خانه را زد. تق، تق، تق. با همدیگر رفتند از چشمی در دیدند، یک پیرزن مقابل در ایستاده. در را باز کردند اما نباید این کار را میکردند. یکی از رویاها گفت: در رو باز نکنید. او یه دزده. اما دیگه کار از کار گذشته بود و آنها در را باز کرده بودند.
پیرزن گفت: بذارید چایی برای شما بیارم بچهها!
دخترها گفتند: باشه.
وای نه، پیرزن در چایی سم ریخته بود. اما وایسا... یکی از رویاها این کار پیرزن را دیده بود و تا پیرزن خواست چای را به دخترها بدهد او را هل داد و ماسک پیرزن زمین افتاد و خواهر بزرگتر فهمید که چه اشتباهی کردهاند و سریع به پلیس زنگ زد و آنها دزد را دستگیر کردند و بعد همه از آن رویا تشکر کردند. آقای پلیس گفت: مرسی از شما دخترهای خوب و زرنگ. شماها خیلی خوب از پس این مشکل بر اومدین.
فردای آن روز خواهر بزرگتر گفت: الان که کسی نیست، بیا بریم و لبوبو بخریم! خواهر کوچکتر گفت: باشه! اما دوباره با همون لبخند شیطنتآمیزش ادامه داد: ولی باید کرایه بیبی و استیج هم بگیریم. رفتند سمت مغازه. وای نه. تا میخواستند داخل مغازه بروند، دو نفر آنها را در کیسه انداختند و بعد گفتند: پولو رد کن بیاد بچه! خواهر کوچکتر گفت: اگر جرأت داری بیا جلو. من کاراته بلدم.
خواهر بزرگتر زیر لب گفت: دیوونه شدی! الان میکشنمون خلکم!
آبجی کوچک گفت: من کاربلدم. تو فقط ساکت باش! این صحنه مناسب بالای ۱۸ ساله، نه تو!
خواهر بزرگ گفت: من چشامو میبندم اما بازم دیوونه هستی.
دخترک شروع کرد به زدن. یکی از دزدها یقه او را گرفت و دخترک دستش را گاز گرفت و بعد گفت: اگه جرأت داری بیا جلو؟ تازه لبوبو و استیج و کرایه بیبی رو هم باید بدی.
درنهایت دزدها مجبور شدند همه سورپرایزها را به آنها بدهند.
خواهر کوچولو با خنده گفت: هر کی با کوچولوها درافتاد، ورافتاد!
بعد دخترها به خانه رفتند و همه سورپرایزها را با خوشحالی باز کردند.
یکی از خوابها که گشنهاش شده بود، گفت: من دسرمیخوام.
آنها رفتند و وسایل لازم را آوردند و به خورد او دادند اما بعد یهو صدای خروپفش بلند شد و همه زدن زیر خنده.
دو تا خواهر گفتند: شما بهترین هستید. شما شجاع، باهوش و مهربونید. خیلی خوشحالیم که شماها رو داریم و همه رو بغل کردند. خوابها، رویاها و حتی کابوسها یکصدا گفتنــد: شما بهترین خوابسازهای دنیا هستید! ممنون.
بالاخره بعد از ۲۴روز پدر و مادر برگشتند و دیدند هر دو دخترشان دارند نقاشی خوابها و بقیه را میکشند.
حتی تو سـن پیری هم آن دو خواهر، خاطرات زیبایشان را فراموش نکردند.