جاده ای به سوی یک سیارک

جاده نیمه کاره ای که از سال 69 تا به حال از مجسمه کوهنورد دربند، بیش از یکی دو پیچ دورتر نشده است ؛ اگر جلوتر بیاید، می رسد به پس قلعه که مه گرفته و سوت و کور مثل مهر خورده روی پیشانی کوه.
کد خبر: ۱۳۳۳۵۶

پس قلعه را گزارشگرها می شناسند، وقتی زمستان ها آب در لوله های ده یخ می زند و زنها در سرمای زیر 20 درجه رختها را در رودخانه می شویند یا وقتی اهالی ، زنهای باردار و بیماران را به خاطر نبود پزشک ، به نردبان می بندند و از کوه پایین می آورند، گزارشگرها گاهی از راه می رسند و از مشکلات می نویسند.
عکاسها هم پس قلعه را می شناسند، می آیند از حمام مخروبه ده ، از مدرسه خالی امیر سعید، از زباله هایی که گردشگران در مسیر جا گذاشته اند، یا از جای خالی درختهایی که سوخته اند، عکس می گیرند. عکاسها حتی سرنگهای خالی در راه را هم فراموش نمی کنند.
جاده نیمه کاره ای که از سال 69 تا به حال از مجسمه کوهنورد دربند بیش از یکی دو پیچ دورتر نشده است اگر جلوتر بیاید، به جایی می رسد که مسوولان نه جزئی از شهر می شناسندش ، نه روستا و مثل سیارکی پرت افتاده از منظومه شمسی ، به چشم هیچ کس نمی آید.

پیرهای پس قلعه می گویند آن سالها که شهر هنوز پروار نشده بود تا ساکنانش هوای تازه و درخت کم بیاورند و آخر هفته ها به دل کوه بزنند، پس قلعه خرم بود، کسی جرات نمی کرد رویای سبز باغهای ده را کابوس کند. هیچ باغی دیوار نداشت ، حتی فکر سیم خاردار کشیدن دور باغها، اهالی را می آزارد؛ اما پایتخت که بزرگتر شد، غریبه های شهرنشین ، روزگار درختها را سیاه کردند.
«دیگر باغی نمانده است». جمال لطفعلی ، یکی از اهالی پس قلعه به درختهای خشک اشاره می کند: «باغی نمانده است ، می آیند وسط باغ چادر می زنند، درختها را می سوزانند، زباله می ریزند، بعد هم می روند تا هفته بعد!» خاک که پسمانده های گشت و گذارهای خاطره انگیز شهرنشین ها را مکید، باغ در سوگ درختهای سوخته خشک شد، دیگر کسی شاخه های سنگین و خمیده از آلو، توت ، قیسی و گیلاس را ندید.

از غروب خانه نشین می شویم

60 سال پیش حتی سنگهای پس قلعه هم برکت داشت. هر سنگ سرخی ، پول بود. خیلی از پس قلعه ای ها، کارگران معدن آهن بودند. سنگهای سرخ که ته کشید، معدن متروک شد و هر کدام از معدنچیان قدیمی ، دکه ای کوچک یا قهوه خانه ای ساختند تا پناه کوهنوردانی باشد که به هوای صعود، نرسیده به قله در تاریکی شب گم می شدند.
اما بعدها، وقتی جمعیت ده به 500 نفر رسید و تعداد قهوه خانه ها بیشتر شد، حتی 30 هزار گردشگری که در طول هفته پله های سنگی سربالایی ده را گز می کردند، کسب و کار اهالی را رونق ندادند. حالا سالهاست که فقط پنجشنبه ها و جمعه های تابستان و بهار، پس قلعه ای ها دلخوشند و منتظر مهمان ، اما روزهای دیگر، ده خلوت است و کاسبها بیکار. شهری ها، وسط هفته یا در پاییز و زمستان هوس از کوه بالا رفتن نمی کنند. لطفعلی می گوید: «همان 2 روز هم مردم دست خالی نمی آیند. کسی از ما چیزی نمی خرد.»
کوله پشتی های رهگذران که در طول راه خالی می شود، راه پر می شود از زباله و بطری های کوچک و بزرگ فلزی و پلاستیکی. «تقصیر از مردم نیست! تا شیرپلا هم که بالا بروی به زور 5سطل زباله پیدا می کنی...»

موقعیت جغرافیایی پس قلعه


دهکده پس قلعه در انتهای ییلاقی سربند و دربند در دو کیلومتری شمیران قرار گرفته است. دهکدهپس قلعه با بیش از 200 هکتار مساحت ، از سمت شرق به کوههای امامزاده قاسم واز غرب به کوههای درکه ، از سمت شمال به قلعه توچال و از جنوب به سربند و دربند مشرف است.
قدمت این دهکده به پیش از اسلام می رسد نشانه های باقیمانده از تمدن کهن در اطراف و اکناف دهکده شواهد این ادعا هستند. قبور زرتشتیها در انتهای آبادی به طرف بند یخچال درمنار چنار قدیمی و آثار باقیمانده در مکان فعلی تله سی یژ از محل شاه نشین قصر شاه میران از امرای عرب شاهد این مدعاست علاوه بر آن عناوین شیرزادخانه ، شیردره ای ، داراب ،... که بر اماکن اطراف از هخامنشیان می رساند به گفته ی اهالی دهکده ، در ارتفاعات کوه پس قلعه سنگ نوشته ای وجود داشت که در زمان جنگ جهانی دوم روس ها متن آن را که به زبان آسوری بود ترجمه کردند.

قدمت این سنگ نوشته به 500 سال پیش از بعثت پیامبر اسلام می رسید. دهکده پس قلعه به لحاظ قرارگرفتن در میا کوههای بند یخچال ، اسون و اسپیدکمر در فصل بهار و تابستان خنک و مطبوع و در زمستانها سرد و طاقت فرساست این دهکده به علت نداشتن زمینهای مسطح و قابل کشت ، تنها دارای درختان انبوه گردو، شاه توت ، ازگیل ، سیب و گیلاس است و از کشاورزی فابل توجهی برخوردار نیست.
پس قلعه عمدتا به علت منتهی شدن به قله های معروف رشته کوه البرز، (توچال ، کولکچال و...) در مجاورت تهران پایگاه صعود کوهنوردان محسوب می شود. کوههای اطراف پس قلعه عبارتند از: بندیخچال که از یک صخره بزرگ تشکیل شده و سالها پیش ریزش کرده و در زمستانها برف و باران در میان درز سنگهای آن یخ می زند و به بند یخچال معروف شده است. منبع: پایگاه اطلاع رسانی هیات رزمندگان شمیرانات

گرچه پس قلعه نه جزئی از شهر به حساب می آید و نه روستا، شهرداری جمع آوری زباله ها را به عهده گرفته است. لطفعلی می گوید: «زباله های راه را خودمان جمع می کنیم . بسیجی ها و کوهنوردها هم کمک می کنند. شهرداری چی ها زباله های اهالی را با قاطر پایین می برند.»
میان زباله ها گاهی چیزهای عجیب و غریب پیدا می شود. بچه های پس قلعه ، دیگر می دانند که سرنگهای خالی به چه کار غریبه ها می آید و زغالهای نیم سوز در پناه صخره های مسیر فقط برای کباب نیست. لطفعلی دزدگیرهای بلند خانه ها و لامپهای شکسته سر تیرهای برق را نشان می دهد. «از ساعت 9شب به بعد دیگر امنیت نیست. لامپها را شکسته اند. یک شب در میان هم برق نداریم. تاریکی ، ناامنی می آورد.»
یکی از اهالی تعریف می کند، شبهای پنجشنبه و جمعه ، ناشناس ها چرت کوچه ها و مردم را پاره می کنند، می گوید: «به همین خاطر از غروب خانه نشین می شویم.»

2 میلیارد یا 9 میلیارد

ساکنان پس قلعه کپسول های گاز را با قاطر بالا می آورند. «هر کپسول را 1000 تومان می خریم. می بندیم پشت قاطر با 3000 تومان می رسانیمش بالا. زمستان ها هر هفته دو سه تا کپسول لازم داریم. این سرما به 20 درجه زیر صفر هم می رسد.»
پس قلعه خانه بهداشت یا پزشک ندارد. زنهای باردار و بیماران را نمی شود با قاطر پایین آورد، اگر بیمار یا مصدوم هنوز سرپا باشد باید تا میدان مجسمه پیاده طاقت بیاورد وگرنه اهالی او را به نردبان می بندند و به کمک هم از کوه پایین می آورند.
پله های پس قلعه مبارک است. بعضی از زنهای باردار روی همین پله ها فارغ شده اند، مثل فریده که دخترش بین راه متولد شد یا گلی که پسرش چند پله مانده به انتهای راه ، مرد.
اهالی می گویند: فرماندار شمیرانات حتی یک بار هم گذرش به پس قلعه نیفتاده است ؛ اما انگار فرمانداری چندان هم بی خبر از پس قلعه نیست. مهندس محمدرضا نیکخواه ، معاون مالی اداره برنامه ریزی فرمانداری شمیرانات معتقد است: «اتمام جاده باید در اولویت باشد، بعد می رسیم به ساخت خانه بهداشت ، حمام و ترمیم لوله های آب.»
پس قلعه ای ها سالهاست چشم دوخته اند به جاده که لودرها آرام آرام به جلو هولش می دهند. مردم می گویند: جاده اگر به پس قلعه برسد، شاید معلمی حاضر شود در مدرسه امیر سعید درس بدهد تا بچه مدرسه ای ها مجبور نباشند روزی دو سه ساعت از پله های لیز مسیر پایین بروند و به شهر برسند، شاید پزشکی هم بیاید و در یکی از اتاقهای خالی مدرسه از پیرهای ده احوالی بپرسد. مردم می گویند جاده اگر به پس قلعه برسد «روستا» آباد می شود.

اهالی پس قلعه سالهاست چشم دوخته اند به جاده که لودرها آرام آرام به جلو هولش می دهند

نیکخواه می گوید: «نه ، آنجا روستا نیست. جمعیتش به حد نصاب نمی رسد، اما جاده که بیاید خیلی ها برمی گردند.» مردم می گویند از سال 69 شهرداری ساخت جاده را شروع کرده است. نیکخواه می گوید: «از سال 83...» ، مردم می گویند؛ بیش از 9 میلیارد تومان خرجش شده است. نیکخواه می گوید: «2میلیارد...»، مردم می گویند امیدی نیست امسال هم به پس قلعه برسد. نیکخواه می گوید: «یک میلیارد و 900هزار تومان اعتبار اگر بگیریم ، امسال تمامش می کنیم....»

مثل خواب خرگوشی

آب و هوای کوهستان ، آدمها را مقاوم می کند. پس قلعه ای ها دوست ندارند در برابر سختی ها سر خم کنند. آب را با خرج خودشان از کوه گرفته اند. راهها را با خرج خودشان شن ریزی می کنند. پله های سنگلاخ و سربالایی را هم هر سال پس از زمستان تعمیر می کنند.
پس قلعه ای ها عادت کرده اند برای ساده ترین خدمات شهری هم هزینه کنند نیکخواه می گوید: «منطقه بالاتر از ارتفاعات 1800 متر قرار دارد. شهرداری موظف به ارائه کامل خدمات شهری نیست.»
پس قلعه ای ها ناشکر نیستند؛ اما گاهی که به قبرستان سر می زنند و قلعه مه گرفته «شاه میران » را روی قله می بینند، فکر می کنند کاش پدربزرگ هایشان دره را کمی پایین تر از ارتفاعات 1800 متر می ساختند، لابد آن وقت قیمت زمینها از هر مترمربع 200-250 هزار تومان به یک تا یک و نیم میلیون تومان نمی رسید و اهالی مجبور می شدند اندک دارایی شان را صرف تهیه ابتدایی ترین نیازهای زندگی کنند.
ساکنان پس قلعه ، مثل کوهی که روستا را گرفته توی مشتش ، مقاوم شده اند، اما روزگار خوش روستایشان مثل خواب خرگوشی کم عمر است ؛ جایی گوشه صفحه حوادث روزنامه ها انگار برای خبری ناگوار از پس قلعه خالی مانده است ، دور نیست که یکی از همین روزها سنگی بزرگ از کوه (که هیچ سازمانی وظیفه فنس کشی نقاط خطرناکش را قبول نکرده است) رها شود و جان کسی را بگیرد یا خاک رس سست زیر پای مردم ، با آب باران خمیر شود و زمین لغزه ای چند ثانیه ای نیمی از روستا را بپوشاند و اهالی را زنده به گور کند، جایی گوشه صفحه حوادث انگار نام پس قلعه را کم دارد، حتی اگر سنگها و خاک به حال اهالی ده رحمشان بیاید، شاید پل چندده ساله آبادی که آخر هفته ، صدها نفر روی آن راه می روند و به صدای قژقژ ناجورش می خندند، در صدای خنده ها از کمر شکسته شود یا خانه های گلی و قدیمی که روی کوچه های باریک طاق زده اند و بوی کاهگل خیسشان بعد از باران ، شهری ها را سرخوش می کند، روی سر رهگذری خراب شوند.
جایی از صفحه حوادث روزنامه ها انگار برای خبری ناگوار از پس قلعه خالی مانده است!


مریم یوشی زاده
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها