آن سال ، دومین سال خدمتم در مدرسه امام صادق (ع ) روستای برج اکرم در منطقه فهرج شهرستان بم کرمان بود؛ روستایی دورافتاده در دل تفتیده کویر فهرج و در اعماق شنزارهای بی انتها
کد خبر: ۱۳۳۲۹
روستایی سرسبز با مردمانی صمیمی و سختکوش که در تمام مشکلات ، یار و غمخوار یکدیگر بودند و من که دوسال در میان این مردم زندگی کرده و در غم و شادی آنها شریک بوده ام ، صادقانه اعتراف می کنم هرگز نمی توانم خاکروبه های مدرسه این روستا را با تمام امکانات مدارس غیرانتفاعی شمال کرمان عوض کنم . اواخر سال تحصیلی بود و کم کم امتحانات پایان سال آغاز می شد. آن روز وقتی وارد کلاس شدم ، بچه ها همگی از جا بلند شدند و با صدای بلند سلام کردند. جوابشان را دادم و بعد درباره نزدیک شدن امتحانات با آنها صحبت کردم و از بچه ها خواستم که در فرصت باقیمانده ، درسهایشان را خوب بخوانند تا در پایان سال همگی قبول شوند و به کلاس بالاتر بروند؛ سپس از آنها خواستم قلم و کاغذی به دست بگیرند و هر کدام مطلبی درباره معلم بنویسند. بچه ها شروع به نوشتن کردند و بعد نوشته هایشان را به من تحویل دادند و از کلاس بیرون رفتند. وقتی از مدرسه به خانه بازگشتم ، در اولین فرصت مشغول مطالعه نوشته های بچه ها شدم . در سراسر آن نوشته ها، صمیمیت و صفای آن دلهای کوچک موج می زد؛ صمیمیت و صفای کودکان معصومی که سرشار از محبت و مهربانی بودند و نجابت و عصمت از نوشته های زیبایشان متبلور بود. با خواندن آن نوشته های زیبا، قطرات اشک از دیدگانم جاری شد و آینده ای درخشان را برای شاگردانم آرزو کردم و با خود عهد بستم تمام توانم را در راه یادگیری و پیشرفت شاگردانم به کار گیرم . یکی از این نوشته ها، متعلق به دانش آموزی بود به نام سلمان مقیمی که سالها پیش پدر خود را از دست داده بود. او برایم نوشته بود که چقدر معلمش را دوست دارد که جای خالی پدرش را پر کرده است . آنقدر تحت تاثیر نوشته صادقانه او قرار گرفته بودم که دلم می خواست حتما برایش کاری کنم و از آنجا که دانش آموز مستعدی بود، سعی کردم وقت بیشتری برایش بگذارم و با او بیشتر کار کنم . زمانی که بیکار بودم ، او را با خود به منزل می آوردم و ساعتها با او تمرین می کردم . هنوز چند ماهی نگذشته بود که احساس کردم چقدر در درسهایش پیشرفت کرده است . به پایان سال تحصیلی نزدیک می شدیم . امتحانات شروع شد و سلمان توانست رتبه دوم کلاس را کسب کند و من از بچه ها تا مهر سال آینده خداحافظی کردم . روزهای گرم تابستان کرمان بسرعت می گذشت و من برای رفتن به روستا و دیدار شاگردانم خود را آماده می کردم ؛ اما وقتی برای گرفتن حکم خود به اداره آموزش وپرورش مراجعه کردم ، ناباورانه دیدم مرا به شهر منتقل کرده اند و پس از آن دیگر هیچ گاه فرصت دیدار بچه ها پیش نیامد تا این که سالها بعد یک روز که برای درمان سرماخوردگی به درمانگاهی در کرمان مراجعه کرده بودم ؛ خانم منشی مرا به مطب پزشکی به نام دکتر سلمان مقیمی راهنمایی کرد. با شنیدن نام او گویی گمشده ای را یافتم ؛ به اتاقش رفتم . چهره سلمان مردانه شده بود؛ اما هنوز هم مهربانی و صداقت روستایی در چشمانش موج می زد. خودم را به او معرفی کردم . به استقبالم آمد. دست در گردنم انداخت و با چشمانی اشکبار گفت : پدر چقدر پیر شده ای و من خوشحال از دیدار او، کنارش نشستم و ساعتی با او گپ زدم . وقتی از مطب دکتر سلمان خارج می شدم ، غروری وصف ناپذیر سراپای وجودم را فراگرفته بود. به خانه آمدم و گویی اصلا بیمار نبوده ام .