رحماندوست در خاطره جمعی ما مساوی با نامی است که در انتهای شعر «انار» نوشته شده بود و همه آن را حفظ بودیم:
صد دانه یاقوت
دسته به دسته
با نظم و ترتیب
یکجا نشسته
هر دانهای هست
خوشرنگ و رخشان....
او شاعر روزهای کودکی بسیاری از ماست و در فصل انار با دیدن این میوه «سرخ و زیبا» بیدرنگ شعر کوتاه انار در ذهنمان مرور میشود. حالا او در آستانه 70 سالگی زیر تیغ جراحی رفته و این یعنی شاعر روزهای کودکی بسیاری از ما، پا به روزگار پیری گذاشته و ما دیگر بزرگ شدهایم، ولی هر زمان دانههای «ترش و شیرین» این میوه «آبدار» را میخوریم یاد روزهای شیرین کودکی میافتیم که با این شعر و اشعار دیگر رحماندوست روزگار سپری کردهایم.
حرفی که میخواستم بزنم این بود که قدر این انسانهای بیهیاهو را که بدون سر و صدا زندگی میکنند (برخلاف چهرههای مشهور) در روزگار حیاتشان بدانیم. در روزهایی که هنوز در میان ما هستند و هنوز میتوانند برای ما خاطرهساز باشند. چه بسیار کسانی که نقشی در شکلگیری خاطرات جمعی و کودکی ما داشتند، ولی در فراموشی زندگی کردند و این روزها نیز کسی نمیداند هستند یا از جمع ما رفتهاند و چهره در نقاب خاک کشیدهاند.
کم نیستند رحماندوستهایی که برای باز شدن چشمان ما تلاش کردند و با تلاش خود رسم زندگیکردن به ما آموختند. آنها عصاره جان خویش را در قالب واژگان ریختند تا ما زندگی کردن بیاموزیم. آنها را تا زندهاند و تا نفس میکشند، یاد کنیم. یکبار دیگر هم در همین قفسه گفته بودم که خواندن آثار این عزیزان بزرگترین گرامیداشت آنهاست. معرفی کردن کتابهای آنها میتواند انگیزه و توان زندگی کردن به آنها ببخشد. آنها هم میتوانستند مانند بسیاری دیگر کارمند باشند و زندگی راحتی برای خود فراهم کنند، ولی رنج نوشتن و سرودن را به جان خریدند تا دنیا جای بهتری باشد.
حالا رحماندوست و بسیاری دیگر که اگر مرور کنیم حتما اسامی دیگری نیز به ذهنمان میآید، گرد پیری بر سر و رویشان نشسته و اگر یادشان نکنیم ممکن است فراموش شوند و حتی ممکن است نسلهای بعدی ندانند ماجرای شعر «صد دانه یاقوت» چیست و شاعرش چه کسی بوده است!
حسام آبنوس / دبیر قفسه