حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
زن گفت: مادهببر کوهستان؟ همان ببر وحشی درنده؟ راهب گفت: بلی. فردای آن روز زن تکهگوشت بزرگی کباب کرد و آن را برداشت و دم در غاری که ببر کوهستان در آن زندگی میکرد، برد و آنجا نشست. اما ببر از غار بیرون نیامد. روز بعد نیز زن این کار را تکرار کرد. در آن روز ببر از غار بیرون آمد و نگاهی به اطراف کرد و به درون غار برگشت. زن این کار را روزها و روزها تکرار کرد تا آنکه پس از دو هفته ببر به زن نزدیک شد و چون بوی غذا را احساس کرده بود آن را به دندان گرفت و به درون غار برد.
زن این کار را روزها و روزها و روزها تکرار کرد تا آنکه پس از دو ماه ببر هرروز به انتظار زن مینشست و زن برای او غذا میبرد و دستی به سر و گوشش میکشید و نوازشش میکرد. زن و ببر پس از سه ماه بهخوبی با یکدیگر دوست شدند، بهطوری که با هم درددل کرده و غیبت شوهرانشان را میکردند و فایلهای خصوصی یکدیگر را به هم نشان میدادند. تا آنکه زن یک روز با ملایمت تمام یک تار سبیل از سبیلهای مادهببر را کند و در کیفش گذاشت. زن فردای آن روز به همراه سبیل مادهببر به نزد راهب کوهستان رفت و سبیل را تحویل او داد. راهب کوهستان نگاهی به سبیل و نگاهی به زن کرد و ناگهان سبیل را در شومینه انداخت. زن گفت: وا. من برای آن سبیل 200 کیلو گوشت هزینه کرده و سه ماه زحمت کشیده بودم. راهب کوهستان گفت: تو هزینه و صبر و حوصله و محبت کردی و مادهببر کوهستان، آن حیوان وحشی درنده را رام ساختی، آنوقت دوزار وقت و هزینه نمیکنی که شوهر خود را آدم کنی؟ وی سپس به زن که در فکر فرورفته بود، افزود: در وجود تو نیرویی هست که میتواند شعلههای خشم را خاموش کند. به خانه برو و محبت خود را نثار شوهرت کن و همچنین به او بگو یک روز در میان استحمام کند تا بوی بد ندهد و زن را راهی خانه کرد. سپس سبیل مادهببر را که بهطرز هنرمندانهای در زیر تشکش قایم کرده و بهجای آن یک تار موی خودش را در شومینه انداخته بود، در دیوار گذاشت و به قیمت 800 میلیون یوان به یک کلکسیونر المانهای جانوری فروخت و خاموش شد.
امید مهدینژاد
طنزنویس
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....