پشت پلکهای بسته من یک دنیای پر از صداست، آنجا دارند میلگرد میبُرند و تیرآهن جوش میدهند و پلاستیک پارهها را میدهند به نان خشکی. پلکم بالاست، دنیای پر سر و صدای جوشکاری و دورهگردی جایش را داده به خانههای کوچه نیکپور در محله خزانه، به خانههای مخروبه بیرنگ، آپارتمانهای نوساز، خانههای نیمهکاره و کوچههای تنگ و خانههای نقلی ته بنبست.
پرایدی بوق میزند، در حیاط آپارتمان شماره 65 باز میشود و عصای سفید، تکهتکه قد میکشد و روی زمین سیخ میشود. قرارمان درست همین جاست، اولین جایی که نوک عصا روی زمین میخورَد، جلوی در خانه مهدی، یکی از صدها نابینای شهر تهران که دنیایش تاریک و سرش پر از صداهای زیر و بم و خاطرات صوتی است.
امان از تو ای مانع
من و مهدی، تلاقی دو دنیای روشن و تاریک راه میافتیم. مهدی جلو، من عقب، مثل دو آدم بیربط به هم، انگار که نیستم، نامرئیام، انگار که مهدی است و دنیای پرظلمت همیشه و این شهر هزار رنگ، این تهران شلوغپلوغ.
اول پیاله و بدمستی؛ در خانه که بسته میشود، همین اول راه، نوک عصا میخورد به پرایدی خاکستری، پراید آمده تا وسط پیادهرو و راه را بند آورده ولی میشود شانهها را خم کرد و کوچک و جمع شد و گذشت. مهدی شانهها را جمع میکند و باریک و جمع وجور رد میشود.
پیاده رو آسفالته و باریک است، به قاعده پنج شش وجب. نوک عصا میخورد به زمین، یک بار به راست، یک بار به چپ، چپ، راست، چپ، راست، مثل صدای رژه رفتن سربازها و پا کوبیدنشان. آسفالت ولی سریع تمام میشود و میرسد به موزائیک، از آن موزائیکهای خال خال رنگی. صدای رژه قطع میشود و عصا میرود روی هوا، آسفالت پایین یکدفعه میشود موزائیک بالا. مهدی دارد ارتفاع را میسنجد، شاید بشود به قد و قواره یک خطکش20 سانتی. پایش میرود بالا و میرسد به موزائیک، نوک عصا میخورد به زمین، یک بار به راست، یک بار به چپ، چپ، راست، چپ، راست.
موزائیک ناگهان میشود باریکهای خاکی، نوک عصای سفید هم گیر میکند به لاستیک یک پژو. اینجا خانهای کهنه را کوبیدهاند و ساختهاند و مانده است جلوی خانه که خاکی است، پژو هم قوز بالا قوز روی این خاک. مهدی گیر میکند، جا برای صاف راه رفتن نیست، مهدی کج میشود و پشت به دیوار میرود، به اندازه قد پژو، کجکج، خرچنگوار. قد پژو که تمام میشود پیادهرو دوباره آسفالته است، چپ، راست، چپ، راست. مهدی میخورد به تیر چراغ برق، چند قدم جلوتر میخورد به یک تاکسی، بعد به یک پست برق؛ مهدی خندهاش میگیرد.
بعد از پست برق، کوچهای پهن است که او هر روز کنج دیوارهایش را میگیرد و میرود سمت اتوبان بعثت. من و مهدی ولی این بار مستقیم میرویم تا راه غریبه باشد و او بشود یک مرد نابینا در مسیری غریب، بیاتکا به حافظه و نقشه ذهنیاش.
بعد از کوچه پهن، جوی باریک کوچه نیکپور یکدفعه دهان باز کرده و مهدی نزدیک است سکندری برود. میپیچد به چپ، عصا میزند، چند قدم میرود، میخورد به تنه کلفت یک درخت که روی پیادهرو خم شده، بعد میماند پشت بلندی پیادهرو، دوباره ماجرای نوسازی ساختمانهای قدیمی و تراز نبودن پیادهروها. مهدی از پستی به بلندی میرسد و عصا آن بالا دوباره گیر میکند به یک ماشین و کوچه نیکپور تمام میشود.
مشاغل مزاحم، شهر شرمنده
خیابان تقوی پهن است و یک طرفش تا چشم کار میکند مغازه دارد، یک طرفش هم دیوار بلند و طولانی اداره برق است. مسیر همیشگی مهدی، حاشیه این دیوار و پیادهروی موزائیک شده آن است ولی مسیر تازه او پیادهروی دست چپ است. اول بسما... مهدی سکندری میرود سمت جوی آب، بعد میخورد به تیر چراغ برق، بعد میرسد به جویی باریک که فکر میکند پهن است و با پای باز از رویش میپرد.
مهدی میایستد سر کوچه قاسمی، او آمدن خودرویی را فهمیده، سمند میرود، مهدی هم عصازنان، مستقیم. سرکوچه ایوبی، مهدی و جوی آب بیحفاظ سرشاخ میشوند و او راه را گم میکند. مهدی کشیده شده سمت خیابان تقوی، میخورد به یک موتورسیکلت پارک شده، بعد هم به یک مبل پاره کنار راه.
سرخیابان مسجد، سه تکه آهن خمیده کار گذاشتهاند که راه موتورها را ببندند، ولی مهدی گیر میکند به میلهها. خیابان خلوت است، مهدی آسان رد میشود و دوباره پیادهرو. سر یک پراید از تعمیرگاهی بیرون زده و عصای مهدی میخورد به پراید، پشت بندش هم باکسهای پیک موتوری فستفود. پیادهروی سمت چپ خیابان تقوی قناس است، یک جا باریک است و یک جا گشاد، یک جا آسفالته است و یک جا موزائیکی، یک جا هم بالاست و یک جا پایین.
پیادهروی خیابان آذرجاویدان اما یک راه بلند و باریک است که مهدی دوستش دارد. راه، بیچاله چوله است. مهدی عصا میزند؛ چپ، راست، راست، چپ، دوباره سربازها پا میکوبند. چاله چوله این خیابان ولی روی هواست، چالهاش برآمده است نه فرورفته، چالهاش عابربانکی است بیرون زده از دیوار با سایبانی آهنی که مهدی قبلترها سرش کوبیده شده به آن و این حوالی که میرسد خودش را میکشد سمت چپ.
ته خیابان آذرجاویدان میرسد به اتوبان بعثت، به دنیای شلوغ و پرهمهمه ماشینها و بیدفاعی آدمها. اینجا صدا به صدا نمیرسد و مهدی که مسیر را با صداها و نجوای اشیا و انعکاس اصوات تشخیص میدهد، لب اتوبان بعثت مستاصل است. عصایش گیر میکند به بستههای نمک متجاوز به پیادهرو، بعد میخورد به پاکتهای زغال، بعدش منحرف میشود به سمت سنگهای حجاریشده فروشی و کلی نرده سنگی.
ایستادهایم سرکوچه مدرسه، اولِ سنگفرشهای پیادهرو که موزائیکهای زرد و عاجدارش مخصوص نابیناهاست. مهدی روی عاجها راه میرود و عصا میزند، چپ، راست، چپ، راست. خط زرد ولی راهنمای جهنم است، این خط درست میخورد وسط یک تیر چراغبرق...
یک ساعت پیادهروی با مهدی نابینا مایه شرمندگی است. چقدر ما آدمهای بینا بدیم، آن بستههای نمک، آن پاکتهای زغال، آن جعبههای میوه و قفسههای چیپس و پفک، این همه سد معبر، آن عابربانک بیرونزده، اینهمه ماشین پارکشده وسط پیادهرو، این همه میلگرد و آجر رهاشده پای ساختمانها، آن وانتبار قدبلند که سر مهدی کوبیده شد به در بارَش و خون افتاد، آن چاله روباز که مهدی افتاد داخلش و چهارچنگولی خودش را نجات داد، این همه پیادهرو چهلتکه، این مسیر خطخطی نابیناها در شهر، آن همه راننده اتوبوس که مهدی باید هی داد بزند که کجا میروند و جوابش را نمیدهند، اینهمه موتورسیکلتها که هرجا اراده کنند میپیچند، اینهمه میله و بلوک سبز شده وسط پیادهروها، این بیترازی مسیرها و این داربستها و بنرهای بیحفاظ...
چشمها را میبندم، تصویر دنیا قطع میشود و تصویر نامحدود مانع در مغزم جان میگیرد؛ تهران مخوف پشت پلکهای من است.
نابینایان به روایت آمار
براساس آمار سازمان بهزیستی کشور، یک میلیون و 450 هزار شخص دچار معلولیت تحت پوشش خدمات بهزیستی هستند که از این تعداد، 160 هزار نفر از آنها دارای اختلالات بینایی هستند.تحصیلکردهترین قشر از گروه توانیابان، افراد نابینا هستند.امروزه ۲۵۳ میلیون نفر دچار اختلالات نابینایی هستند که حدود ۳۶میلیون نفر نابینای مطلق هستند و در کشور ما هم حدود 90 هزار نابینا در کشور وجود دارد که کم بینایان دو برابر این تعداد هستند. میانگین سنی نابینایان در کشور ۳۷ سال است.
در حال حاضر علل نابینایی از بیماریهای عفونی و واگیر در سنوات اخیر به سمت بیماری مزمن و مسائل ژنتیک رفته به طوریکه 30 درصد علل نابیناییها ژنتیک و مادرزادی و عمده دلایل آن مسائل وراثتی یا حوادث دوران بارداری و زایمان است.میزان شیوع نابینایی در مردان بیشتر از زنان است.در واقع مردان بیش از زنان در معرض مشکلات و معضلات بینایی هستند. جالب است بدانیدنسبت زنان به مردان در کل معلولیتها در ایران 65 به 35 است، اما درخصوص نابینایی این نسبت تقریبا 60 به 40 بوده و شیوع آن در مردان بیش از زنان است.طبق گزارشها، استان خراسان رضوی دارای بیشترین آمار نابینایان است.
مریم خباز
جامعه