حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
پس از انجام معامله و ثبت سند محضری، سوار اتومبیل شد و به طرف منزل به راه افتاد. در راه بهجای عبور از مسیر همیشگی بزرگراه، وارد یکی از فرعیهای کمرفتوآمد شد. هنوز به اواسط فرعی نرسیده بود که ناگهان از بین اتومبیلهای پارکشده در کنار خیابان، پارهآجری به سمت خودروی او پرتاب شد. پارهآجر نخست به شیشه جلوی اتومبیل برخورد کرد و آن را ترکاند و سپس روی کاپوت اتومبیل افتاد و آن را غر کرد. مرد ترمز کرد و از اتومبیل پیاده شد و به طرف محل پرتاب سنگ رفت و پسرکی را دید که درحال گریه کردن بود. گوش پسرک را گرفت و گفت: زدی ماشینم را فلان کردی، گریه هم میکنی؟ پسرک گفت: برای این گریه نمیکنم. برای آن گریه میکنم و با دست گوشه پیادهرو را نشان داد که در آن ویلچری واژگونشده قرار داشت که پسر فلجی از روی آن به زمین افتاده بود. مرد به سمت پسر فلج رفت و او را از روی زمین بلند کرد و خاکش را تکاند و روی ویلچر نشاند.
سپس بار دیگر گوش پسرک را گرفت و گفت: خب، حالا چی؟ پسرک گفت: من مدتی است در اینجا ایستادهام و منتظرم تا کسی عبور کند و از او بخواهم که بیاید و برادر فلج من را از روی زمین بلند کند. اما هیچکس توقف نمیکرد. مرا ببخشید، من مجبور شدم اینکار را بکنم. مرد گفت: خاک بر سرت. نمیتوانستی مقوایی، یونولیتی، چیز سبکی پرت کنی که هم جلب توجه کند، هم این گند بالا نیاید؟ پسرک گفت: شعورم قد نداد. مرد با تاسف به اتومبیل و پسرک و برادرش نگاه کرد و گفت: پس بیا اقلا نتیجه پندآموزی بگیریم که به اینهمه خسارت بیارزد. در این لحظه پسر فلج رو به مرد کرد و گفت: در زندگی آنقدر با سرعت حرکت نکنیم که دیگران برای جلب توجهمان مجبور شوند پارهآجر به طرفمان پرتاب کنند. مرد گفت: باز از هیچی بهتر است و گوش پسرک را ول کرد و سوار اتومبیل خود شد و رفت و از آن پس در زندگی هیچگاه آنقدر با سرعت حرکت نکرد که دیگران برای جلب توجهش مجبور شوند پارهآجر به طرفش پرتاب کنند و خاموش شد.
امید مهدینژاد
طنزنویس
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....