در خارج از کشورشان در مخفیگاهی نشستند تا قدری استراحت کنند. شخص اول گفت: خب از آن خرابشده خلاص شدیم. شخص دوم گفت: واقعا جای زندگی نبود. شخص سوم گفت: آدم باید جایی باشد که دلش خوش است.
شخص اول گفت: شما گرسنه نیستید؟ شخص دوم گفت: من خیلی. شخص سوم گفت: من میروم یک چیزی پیدا کنم، بیاورم بخوریم و رفت تا یک چیز پیدا کند و بیاورد. وقتی شخص سوم دور شد، شخص دوم به شخص اول گفت: فکر نمیکنی اگر این پولها را دو قسمت کنیم به هرکداممان سهم بیشتری میرسد؟
شخص اول گفت: طبق محاسبات ریاضی بلی، اما طبق محاسبات انسانی خیر. شخص دوم گفت: شما دزد شریفی هستید. میخواستم شما را امتحان کنم. پس از مدتی شخص سوم با سه عدد ساندویچ همبرگر به مخفیگاه بازگشت. وقتی خواستند ساندویچها را بخورند، ناگهان شخص سوم گفت: دست نگهدارید. شخص اول و شخص دوم گفتند: چرا؟ گشنهایم، بگذار بخوریم.
شخص سوم گفت: من با خود فکر کردم چرا همه پولها را خودم برندارم. برای همین ساندویچها را آغشته به زهر کردم. بخورید، میمیرید. شخص دوم گفت: پس چرا گفتی؟ شخص سوم گفت: اندیشه کردم و دیدم ما با هم توانستیم این مبلغ کلان را مورد سوءاستفاده قرار دادیم. حالا هم اگر باهم باشیم، بهتر میتوانیم آن را مورد شستوشو قرار داده و در عرصههای مختلف سرمایهگذاری کنیم. به این ترتیب هرسه روی یکدیگر را بوسیدند و عهد کردند همانطور که باهم بردند، باهم نیز بخورند.
امید مهدینژاد
طنزنویس