حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
عادت کردهام که نزدیک خانه خودم جای پارک نداشته باشم و ماشینم را ببرم توی محلهای دیگر، نزدیک خانه مادرم پارک کنم. عادت کردهام که سر و صدای همسایه دیوار به دیوار همیشه و همواره توی اتاقم، حتی وقتی که مشغول به کارم هستم، بیاید. عادت کردهام که شلوغی محلهای که توی آن زندگی میکنم، مزاحم زندگی کردنم باشد. من به این صداها، به این شلوغیها عادت کردهام. این صداها، این ناراحتیها، این دور بودن از مرکز شهر بخشی از زندگی من در این خانه است. اما هیچ چیزی در زندگی آدمیزاد ماندگار نیست. من، باید از این خانه بلند شوم. با همه ناراحتیها و راحتیهایی که در این خانه دارم، حالا باید این خانه را ترک کنم. بروم خانه دیگری بگیرم و به چیزهای جدیدتری عادت کنم؛ به ناراحتیها و راحتیهای جدیدتر.
من آدم تجربههای تازه نیستم. برای من، تحمل استفاده از ماشینی که دارد فرسوده میشود راحتتر از خریدن یک ماشین تازه است. تحمل رفیقی که همراهیام میکند و اخلاقهای بد آزاردهنده و اخلاقهای خوب غیرموثری در یک ارتباط دوطرفه دارد، راحتتر از پیدا کردن یک آدم تازه با اخلاقهای بهتر است. تحمل شغلی که حقوقش کم است، راحتتر از پیدا کردن یک شغل تازه است که حقوق بیشتری دارد. برای من، تجربههای تازه رنجهای تازه را رقم میزنند و من اگرچه آدم رنجم، اما آدم تحمل رنجهای تازه نیستم. آدم تحمل رنجهای کهنهام. من رنجهای کهنهای که با آنها خو گرفتهام را به رنجها و لذتهای تازه نمیبخشم. شاید به همین خاطر است که سالهاست توی روزنامهها مینویسم و زندگیام را از این راه میگذرانم.
ما به چیزهایی خو گرفتهایم. چیزهایی با ما و درون ماست که پیچ و مهرههای روح و زندگی ما را با خود، همخوان کرده است. ما دوستانی داریم که عادتهای خوب و بدی دارند و ما به آن عادتها خو کردهایم. در خانههایی زندگی میکنیم که معایبی دارند و محاسنی؛ و ما به آن عیبها و حُسنها عادت کردهایم. به شهرمان که یا شهربزرگی است و طبیعتا شلوغ است و پرترافیک و پردود و سرو صدای بسیار دارد، یا شهر کوچکی است و طبعا خلوت بوده و از شور و هیجان تهیاست. این فرازها و فرودها زندگی ما را ساخته است. این همه زندگی ماست.
من گمان میکنم ما آدمها حتی اگر کتمان کنیم، در ذات «رفیقباز» هستیم. با شرایطمان اخت میشویم. با خانهمان، کوچهمان، همسایههامان، با ماشینمان، با دوستهایمان، با شهرمان. با بعضیها بیشتر و با بعضیها کمتر. من اگرچه حالا مجبورم از خانهمان بلند شوم و دنبال خانه تازهای بگردم، اما دلم هنوز توی همان اتاقهاست. کنار همان پنجره، توی همان آشپزخانه، روی همان مبل که گوشه اتاق است. با همان کتابخانه که از روز اولی که در خانهام مستقر شدم تا حالا که ناچارم تخلیهاش کنم، هیچوقت نتوانستم مرتبش کنم. رفاقت چیز عجیبی است. بگذریم.
احسان حسینینسب
خبرنگار
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....