حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
البته اسماعیلی اراضی، شاعر و مصاحبهکننده این کتاب، اثر را به نوعی اتوبیوگرافی منزوی دانسته و میگوید: این اثر اتوبیوگرافی شفاهی از شاعر است که از تولد او آغاز شده و در ادامه بخشهای مختلفی از زندگی او شامل زندگی شخصی و زندگی اجتماعی او را شامل میشود.
گفتوگوی بلند ناتمام کتاب «از عشق تا عشق» شامل فصلهای به نگارش درآمده درخصوص دوران مختلف زندگی «منزوی» همچون کودکی، نوجوانی و دوران تحصیل این شخصیت شناختهشده کشور است. نام برخی از اساتید دانشگاه تهران و دانشکده هنر در این کتاب آمده و در این میان نام شعرا و ادیبانی چون خانلری، سیمین دانشور، جلال آلاحمد و رضا فراهانی بهوضوح دیده میشود.
دری که نباید گشود
آغاز کتاب با خاطرات کودکی و نوجوانی منزوی پیش میرود و کمکم میرسد به اینکه شعر چگونه او را مبتلا کرده است. او بارها درباره شاعری پدرش هم حرف میزند، منزوی دفتر شعر پدرش را پیدا کرده و میخواند و این اقدام خود را اینطور توصیف میکند: وقتی این دفتر را کشف کردم انگار یکی از آن درهای عجیب و افسانهای باز شد. همان درهایی که معمولا توی قصهها به قهرمان داستان سفارش میکنند «از بین هزار در، این 999 تا برای تو هستند... ولی به این یک در دست نزنیها!» و خب قهرمان داستان هم چون آدمیزاد است و سرشت انسانی دارد، طبیعتا اولین دری که باز میکند همان در است. این هم یکی از درهایی بود که صدایی که نمیدانستم منشا آن کجاست، به من میگفت بازش نکن. برای اینکه باز کردن این در مساوی خواهد بود با سرگردانی ابدی تو در زندگیات. برابر خواهد بود با مصائب بسیار. اما صدای دیگری بود که میگفت بازش کن. ارزش انسان بودن به این است که چنین درهایی را باز کند. بدون این عصیان و سرکشیها اصلا انسان نیست. گوسفند است. نمیخواستم گوسفند باشم...... پشیمان نیستم از این همه مصیبتی که تحمل کردهام. باورم این است که یک معادله مستقیم هست تلخی و شیرینیها، بدی و خوبیها.... اگر کسی اندوهش بزرگ باشد، حتما شادیاش هم بزرگ خواهد بود.
پشت صندلیهای دانشگاه
منزوی زنجانی در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران قبول میشود. میآید تا درس بخواند، اما آنطور که مفصل در کتاب میگوید، دانشگاه ذوقش را کور میکند. او در این باره میگوید: وقتی آمدم و پشت صندلیهای دانشکده ادبیات نشستم، کمجاذبه بودن آن را حس کردم. وقتی از سیستم مسلط بر دانشگاهها صحبت میکنم میگویم دانشگاههای ما مثل موجودی بودند و یا هستند که انگار سزارین شده باشند، یا سقط شده باشند. متوجه هستید؛ یعنی میشود گفت پیش از وقت بهوجود آمده اند انگار. به همین دلیل سیستم حاکم بر آنها ناقص است. سیستم کمال نیافتهای است و طبیعتا این اثر میگذارد روی رفتار اساتیدش، رفتار معلم و دانشجو، رابطه دانشجو و کلاس...
میرسیم به خانم دانشور
منزوی در دانشگاه دو درس اختیاری زیباییشناسی هنر و تاریخ هنر هند را با سیمین دانشور میگذراند. او دانشور را استادی میداند که حرفهای بسیار تندی مطرح میکرده است، مثلا در زمان حکومت پهلوی بیپروا در کلاس از نفت و بلایای آن برای ایران و برخوردهای چندگانه حکومت وقت با هنرمندان و روشنفکران حرف میزده است. تنها کسی که موفق میشود در درس زیباییشناسی هنر از دانشور نمره 20 بگیرد، منزوی است. منزوی بعدها از این موضوع در شوخیهای دوستانهشان بسیار استفاده کرده است. خودش ماجرا را اینطور روایت میکند: این دیگر برای ما دستمایه شد بین بچهها. دیگر هر وقت صحبت زیبایی به میان میآمد، مثلا قرار میشد به زیبایی یک خانمی نمره بدهیم، تا میآمدند حرف بزنند به شوخی میگفتم خفه! اول من نمره میدهم، تنها کسی که در درس زیباییشناسی 20 گرفته منم. ... تا مدت مدیدی بین خودمان سر این قضیه شوخیهای بامزهای پیش میآمد.
مگر تو نامزدش بودی؟
صفحات پایانی کتاب یک ماجرای عاشقانه را در خود دارد. ماجرایی که از آن چیزی نمینویسیم و طعم گس آن را میگذاریم برای اینکه خودتان بخوانید و مزه مزهاش کنید. اما این را خودتان میدانید که صفحات پایانی کتاب چه ماجرایی دارد و با چه سطری تمام میشود، با همان سطری که در ابتدای مطلب خواندیم و خبر از ناتمام ماندن این روایت عاشقانه میدهد. شاعر که فقط شنیدنی نیست، خواندنی هم هست، هم شعرهایش و هم روایتهای سخت و آسانش از لحظات زندگی. میشود این عاشقانه نیمهکاره مانده را خواند و بقیهاش را با خواندن غزلهای منزوی در ذهن کامل کرد. به تجربهاش میارزد، عجیب و شیرین است...
چهل ستون و بیستون
سید عباس سجادی
شاعر و مدیرعامل بنیاد نیاوران
هم جدیت خاصی داشت و هم با این جدیت حریمی دور خودش ایجاد کرده بود. نمیشد به این راحتیها به او نزدیک شد و در کل نسبت به آدمها گارد خاصی داشت. خیلیها وقتی از دور او را میدیدند تصور میکردند انسان متکبری است. اما اینطور نبود، وارد خلوتش که میشدی خیلی مهربان و صمیمی و راحت بود. به خاطر دارم در چند جمع خصوصی و بهویژه جلساتی که در منزل آقای خلیل جوادی برگزار میشد، او را شخصیتی بسیار متفاوت دیدم و از منزوی که در میان جمع دوستان ابدا منزوی نبود، بسیار آموختم.
برخلاف تلخی ظاهری و خودخواستهاش بسیار شوخطبع و بانمک بود. بسیار شوخی میکرد و البته خدابیامرز خودش اصلا تحمل شوخی را نداشت. به خاطر دارم در یکی از جلسات شعر فرهنگسرای اندیشه که من برگزار میکردم، یک روز منزوی و کیومرث منشیزاده هر دو آمدند و محاوره جالبی بین آنها درگرفت که یادم نمیرود. منزوی به منشیزاده گفت: کیومرث نه به اینکه سالی یک بار میبینمت و نه به امروز که دو بار دیدمت، هم صبح و هم بعدازظهر. منشیزاده خندید و گفت: حسین جان ما ایرانیها اهل افراط و تفریط هستیم. یا چهل ستون میسازیم یا بیستون (منظور بیستون است). و همین عبارات سادهای که میان این دو رد و بدل شد بهعنوان یک خاطره ماندگار برای همیشه در ذهن من ماند.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....