منشی طبیب از قصاب پرسید: «وقت قبلی داری؟» قصاب گفت: «خیر». منشی طبیب گفت: «پس اندکی تأمل کن، شاید بتوانم بین مریض تو را نزد طبیب بفرستم.» ساعتی بعد قصاب بین مریض نزد طبیب رفت. طبیب نگاهی به چشم قصاب و نگاهی به ران گوسفند کرد و پس از معاینه دقیق، پمادی برای او تجویز کرد تا به چشمش بمالد. قصاب پماد را از داروخانه گرفت و خودش مالید و درد چشمش ساکت شد. فردای آن روز بار دیگر چشم قصاب متورم شد و درد گرفت. پس بار دیگر مغازه را به شاگردش سپرد و یک فیله و یک راسته از داخل یخچال برداشت و نزد طبیب رفت. منشی طبیب او را بین مریض به داخل فرستاد. طبیب نگاهی به فیله و راسته و نگاهی به چشم قصاب کرد و پس از معاینهای دیگر، قطرهای برای او تجویز کرد تا به چشمش بچکاند.
قصاب قطره را از داروخانه گرفت و در چشمش ریخت و درد چشمش ساکت شد. فردای آن روز و پسفردای آنروز و پسانفردای آن روز تا شش روز، قصاب یک سردست کامل، یک گردن، یکدست کلهپاچه، یکدست دل و جگر و یکدست سیراب شیردان از داخل یخچال برد و نزد طبیب رفت و یک داروی جدید گرفت و بازگشت. روز هفتم پیش از آنکه قصاب یک سرسینه و یک قلوهگاه از داخل یخچال بردارد و نزد طبیب برود، آقای سعید نمکی که دانشجوی سال چهارم پزشکی بود برای خریدن گوشت وارد مغازه قصاب شد. وقتی چشم متورمشده قصاب را دید از او پرسید: «خدا بد نده، چی شده؟» قصاب گفت: «هفته پیش یک تکه استخوان در چشمم پرید و از آنروز به این روز افتادهام.» آقای نمکی گفت: «اجازه میدهید به چشم شما نگاهی بیندازم؟» قصاب گفت: «شما دکتری؟» آقای نمکی گفت: «تقریبا». سپس چشم قصاب را معاینه کرد و پس از مشاهده تکه استخوان، موچینی از داخل کیفش بیرون آورد و تکه استخوان را بااحتیاط از چشم قصاب بیرون آورد. قصاب گفت: «عه، همین بود؟» آقای نمکی گفت: «بلی». قصاب گفت: «پس چرا طبیب یک هفته طولش داد؟» آقای نمکی گفت: «گوشت خوبی دارید.» وی افزود: «تنظیم بازار است؟» قصاب گفت: «بهتر نیست خاموش شویم؟» و هر سه خاموش شدند.
امید مهدینژاد
طنزنویس
هوش مصنوعی یکی از قدیمیترین عادتهای ما در اینترنت را تغییر داده است
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین عنوان شد
در گفتوگو با جامجم آنلاین تشریح شد
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین مطرح شد