مقطع حساس‌کنونی

حکایت پندآموز چوپان و مار و آتش و روباه

چوپانــــــــــــــــــی هرروز گوسفندان خود را به صحرا می‌برد و به آنان آب و علف می‌داد و در میان راه برای دل خودش و آنها نی می‌زد و ‌هنگام غروب آنها را به آغـــــــل باز می‌گرداند. یک‌روز که مثل هرروز گوسفندان را به صحرا برده بود، مشاهده‌ کرد در قسمتی از صحرا بوته‌ها آتش گرفته‌اند و ماری در میان شعله‌های آتش گیر افتاده است. چوبدستی‌اش را برداشت و مار را با زحمت از میان شعله‌ها بیرون آورد. مار وقتی از آتش رهایی یافت، نزدیک مرد چوپان خزید و گفت: «دمت گرم که مرا از مرگ نجات دادی. اما من به چوب حساسیت دارم و چوب تو به من خورد و الان من مجبورم تو را نیش بزنم.»
کد خبر: ۱۱۹۳۷۴۴

چوپان گفت: «عجب مار نامردی هستی. تو زندگی‌ات را مدیون من و چوب منی، آن‌وقت می‌خواهی زندگی مرا بگیری؟»
چوپان و مار ساعتی با یکدیگر مجادله کردند، اما نتوانستند به وفاق نظر برسند. در نتیجه تصمیم گرفتند پیش یک حَکم بروند و از او نظر بپرسند و حکم او را اجرا کنند. اتفاقا روباهی از آن نزدیکی می‌گذشت. او را صدا کرده و ماجرا را برایش بازگو کردند.
روباه گفت: «من این‌طوری نمی‌توانم. صحنه را برایم بازسازی کنید.»
چوپان فندکش را در آورد و مقداری بوته را آتش زد و مار را در میان شعله‌ها انداخت و گفت: «این‌طوری بود.»
روباه گفت: «خب. الان آیا شما با چوب‌تان به ماری که از طرفی به چوب حساسیت دارد و از طرفی دوزار معرفت ندارد، می‌زنید؟»
چوپان گفت: «هرگز.»
مار گفت: «تو روح جفت‌تون.»
روباه به چوپان گفت: «خیرش را ببینید. کمیسیون فراموش نشود.»
چوپان گفت: «کارتخوان داری؟»
روباه گفت: «بلی.» سپس دستگاه کارتخوانش را بیرون آورد و چوپان در حالی که بوی مار سوخته فضای صحرا را پر کرده بود، کارت کشید و خاموش شد.

امید مهدی‌نژاد

طنزنویس

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۱
ناشناس
Iran (Islamic Republic of)
۰۰:۳۳ - ۱۴۰۲/۰۸/۲۱
۰
۰
واقعا همینجوره

نیازمندی ها