حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
چوپان گفت: «عجب مار نامردی هستی. تو زندگیات را مدیون من و چوب منی، آنوقت میخواهی زندگی مرا بگیری؟»
چوپان و مار ساعتی با یکدیگر مجادله کردند، اما نتوانستند به وفاق نظر برسند. در نتیجه تصمیم گرفتند پیش یک حَکم بروند و از او نظر بپرسند و حکم او را اجرا کنند. اتفاقا روباهی از آن نزدیکی میگذشت. او را صدا کرده و ماجرا را برایش بازگو کردند.
روباه گفت: «من اینطوری نمیتوانم. صحنه را برایم بازسازی کنید.»
چوپان فندکش را در آورد و مقداری بوته را آتش زد و مار را در میان شعلهها انداخت و گفت: «اینطوری بود.»
روباه گفت: «خب. الان آیا شما با چوبتان به ماری که از طرفی به چوب حساسیت دارد و از طرفی دوزار معرفت ندارد، میزنید؟»
چوپان گفت: «هرگز.»
مار گفت: «تو روح جفتتون.»
روباه به چوپان گفت: «خیرش را ببینید. کمیسیون فراموش نشود.»
چوپان گفت: «کارتخوان داری؟»
روباه گفت: «بلی.» سپس دستگاه کارتخوانش را بیرون آورد و چوپان در حالی که بوی مار سوخته فضای صحرا را پر کرده بود، کارت کشید و خاموش شد.
امید مهدینژاد
طنزنویس
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....