شیرینترین خاطرهام به قول امروزیها مربوط به دورهمیهای خانوادگی است. ما با پدر بهقدری خودمانی بودیم، که با ایشان کشتی میگرفتیم! ایشان همیشه با بچهها بازی میکردند، مخصوصا بازی «اسم فامیل» را یادم هست. وقتی به خانه برمیگشتند، اینطور نبود که چون روحانی هستند، بین خودشان و بچهها فاصلهای وجود داشته باشد. من فرزند بزرگشان بودم و چیزی که یادم هست، حالت صمیمی و رفیقانه ایشان بود.