با توجه به این که ساعت اداری تمام شده بود به او گفتیم برود و در اولین روز کاری به ما سر بزند تا به مشکلاتش رسیدگی کنیم. آن پسر رفت و چند دقیقه بعد دیدم بچههایی که از مدرسه تعطیل شدهاند با رنگ پریده و حال نزار مشغول آمدن به داخل مجموعه هستند.
دلیل حال بدشان را پرسیدم، گفتند یک نفر جلوی در مرده و آدمها دورش جمع شدهاند. رفتم ببینم ماجرا چیست. متاسفانه دیدم همان پسر جلوی در ورودی ما فوت کرده و روی زمین افتاده بود. همان موقع فهمیدم وقتی یک نفر با آن میزان از عجز میآید و میگوید دیگر نمیتوانم زندگی کنم، چقدر حرفهایش واقعیت دارد و باید به سرعت به او کمک کرد.»
فرحپور میگوید به اندازه تمام خاطرات بد، خاطرات خوب هم در زندگی مددکاران وجود دارد. به خصوص زمانی که با کودکان و نوجوانان کار میکنند و آنقدر بعضی وقتها این کار لذتبخش میشود و آدم کیف میکند که حد ندارد. خاطرات خوب ما مددکاران به لحظههایی است که شکل میگیرد؛ لحظهای که بچه محروم از تحصیل برای اولین بار مداد و خودکار به دست وارد مدرسه میشود، لحظهای که یک زندگی از همگسسته در آستانه طلاق به هم جوش میخورد و مسیر برای ادامهاش هموار میشود. لحظهای که کودک درگیر اعتیاد را از بیمارستان مرخص میکنیم و میبینیم که رنگ به رخسارش آمده و با همه مشکلاتی که دارد شاید در آینده زندگیاش عوض شود.
اگر بخواهم به شکل کلی بگویم، 80درصد از جوانان و نوجوانانی که تا الان با آنها کار کردهام آدمهای نرمالی شدهاند، در سطح معمولی جامعه زندگی میکنند و درگیر آسیبها نشدند و حالشان خوب است. همین مسأله من را خیلی خوشحال میکند.