چندبار دستم را بریدم و چند بار کک مار براق سیاه آرمیده در خنکای علف فوش فوش کنان از تیغه دارم، گریخت. چند بار هم پدر نهیبم داد که بیخ تراش کن هم بماند. بعد از بریدن و کوت کردن (خرمن کردن) علف نوبت بیده ریختن بود. خلقتی خدا علف را که میبری و کوت میکنی داغ میشود به نحوی که دستت را لای خرمن کنی میسوزی یا باید تازه تازه بریزیاش جلوی مال که بخورد و یا باید بیدهاش کنی.
بیده چیست؟ دل به دلم بده به عرضم میرسی! علفها را باید میریختیم روی زمین به طول دومتر و عرض حدود نیم متر. نامنظم هم باید میریختیم. بعد کسی که دستش جان داشت یک سر ستون سبز مینشست. یک تکه چوب یک متری را میگذاشت و بخشی از ستون را برمیگرداند روی چوب و شروع به تاباندن میکرد. یکی هم انتهای ستون سبز را میگرفت که علفها شیطنت نکنند و از زیر تابیده شدن در نروند. تاباندن بیده که تمام میشد گرهش میزدیم و میگذاشتیمش بغل دیوار به خشک شدن، حجم به دست آمده بیده نام داشت. میشد خوراک زمستانه احشام. بخشش رزق زمستانه چند گوسفند خودمان میشد و بخشش را چوبدارها میخریدند رزق زبانبستههای دیگری میشد. جالب اینکه علوفه را همینجوری بگذاری خشک شود میگندد و لیچ میافتد و برگهایش میریزد و مال بویش هم نمیکند و بیده که شود چندماه دوام میآورد و جلوی مال که بریزیاش چنان با ولع میخورد که بیا به تماشا...
خلاصه اینکه عاموجان واحهنشینی آداب و سلوک دارد و به قول کویر: هزار آداب دارد خرچرانی...ها عامو بیابان مرد دستش به زلف طبیعت غریبه نی هم به قاعده تاباندن میدونسته و هم چوبی لای بافه یونجه گذاشته که حکم گلِسر داشته...ها عامو بیابونی جماعت خوب بلده زلف عزیزش رو چل گیس کنه ... ملتفتی که ...
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)