مرد صاحبدل بسرعت لباسهایش را کند و داخل آب پرید و با سختی و زحمت بسیار موفق شد آن دو پسربچه را از چنگال امواج رها کند و به ساحل رودخانه برساند. دو پسربچه که آب بسیاری خورده بودند و نزدیک بود جان به جانآفرین تسلیم کنند، پس از آنکه سرفههای زیادی کردند و حالشان جا آمد و توانستند صحبت کنند، رو به مرد صاحبدل کردند و گفتند: «از شما ممنونیم که جان خود را به خاطر ما به خطر انداختید.»
مرد صاحبدل گفت: «نیاز به تشکر نیست. من مردی صاحبدلم و تنها به وظیفه انسانی خود عمل کردم.»
پسربچه دیگر گفت: «شما جان ما را نجات دادید. اما شخص متواضعی هستید و کار بزرگ خود را کوچک جلوه میدهید. اما بگویید ما چگونه باید از شما تشکر کنیم؟»
مرد صاحبدل گفت: «هیچ. فقط طوری زندگی کنید که زندگیتان ارزش این نجات را داشته باشد.»
آن دو پسربچه تشکر کردند و رفتند. سالها بعد یکی از آنها یک معلم زحمتکش و مهربان شد و دیگری یک نماینده پارلمان که به نگهبان ادارهای که از او دستور نمیگرفت گفت تو [...] میخوری که از من دستور نمیگیری. و مرد صاحبدل آخرش نفهمید که سرجمع ارزشش را داشت یا نه.
امید مهدینژاد
طنزنویس
مرتضی آخوندی عکاسی که توانست آخرین لحظه وداع خانوادههای داغدار میناب را ثبت کند، از جزئیات آن روز خاص میگوید
نادر فریادشیران در گفت و گوی اختصاصی با جام جم آنلاین؛
بهروز سلطانی در گفت وگو با جام جم آنلاین.