در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اما حرفهای آن روز بابا فرق داشت... ترس داشت. بیدار که بودم بیدارتر شدم و صبح به خیری گفتم صورتم را گربه شور کرده و یک لقمه نان و پنیر گچی و چایی شیرین سق زده نزده پریدم روی ترک دوچرخهام به سمت خانه عمه مهری. خودش و شوهرش فرهنگی بودند و چهار پسر داشت. در زدم، عمه پشت در ظاهر شد سلام کردم و رفتم تو... دو سه صندوق گوجه خریده بود و داشت میشست برای رب. گفتم عمه ! گفت:ها گفتم وام چیه؟ گفت: بسما... وام برا چیته؟ گفتم بگو گفت: وام یه پوله زیاده که یهو از بانک میگیری بعد خرد خرد پس میدی... گفتم اگه ندیم چی؟ گفت: از دست دولت مگه میشه فرار کرد . پیدات میکنه میندازتت زندون یا خونهات رو به جای پولش برمیداره. گفتم شمام وام گرفتین؟ گفت شیلنگ آبو ببند ما که گرفتیم. مگه زندگی کارمندی بیوام میشه؟
دل تو دلم نبود. پدر زندان افتاده و خانه حراج شده برای من غیر قابل تصور بود، باید یک کاری میکردم گفتم بچهها کوشن؟ گفت خوابن برو بیدارشون کن ظهره. بالای سرشان رفتم و چهار تفنگدار را بیدار کردم. موهای پریشان و لپهای شوره بسته از بزاق کشناک دهان در وقت خواب حکایت از خوابی عمیق داشت. گفتم چه نشستهاید که در حال بدبخت شدنیم. منگ بودند گفتم من باید بروم کپسول گاز را بگذارم توی صف ساعت یازده توی باغ دهقانی بیایید حرف میزنیم.
ادامه دارد...
حامد عسکری
شاعر و نویسنده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: