دفاع مقدس برای شما هم با همان آغاز جنگ شروع شد ؟
نه، خیلی زودتر از 31 شهریور 1359 شروع شد. همانطور که میدانید به محض پیروزی انقلاب اسلامی، نیروهای مخالف انقلاب، معاندین و... همه امکانات شان را بسیج کردند تا این انقلاب نوپا رشد نکند و به همین خاطر از همان روزهای ابتدایی درگیری و مبارزههای خیابانی در کردستان، کرمانشاه، سیستان و چند شهر کشورمان شروع شد. من هم از همان روزها جهاد را از مناطق عملیاتی کردستان شروع کردم، فکر کنم میشد حدودا ده روز بعد از 22 بهمن 1357 .
چند ساله بودید؟
17 ساله بودم. همان روزها من به همراه چند دوست دیگر به مهاباد رفتم. و در این منطقه تا آرام شدن اوضاع حضور داشتم، بعد از آرام شدن غائله کردستان هم، جنگ تحمیلی شروع شد و عازم جبهههای نبرد شدم. درحقیقت استارت حضور من در مرزهای عملیاتی کشور از همان موقع خورد و تا اواسط 71، یعنی حتی بعد از قبول قطعنامه هم در منطقه ماندم. در خلال این حضور و مبارزه فرصت همکاری و دوستی با چند نفر از فرماندهان بزرگ دفاع مقدس نصیبم شد؛ افرادی مثل حاج احمد متوسلیان، شهید همت، شهید محمدرضا دستواره، شهید حاج عباس کریمی و خیلیهای دیگر.
با حاجاحمد متوسلیان کجا آشنا شدید؟
در همان بانه. چهارم شهریور 58 بود که با حاج احمد شروع به کار کردم و این سرآغاز آشنایی ما بود. وقتی به کرمانشاه برگشتم حاج احمد به خاطر یک ماموریت جدید عازم پاوه شد. بعد از پاوه مدتی را هم در کامیاران بودیم و در عملیاتهای مختلف حضور داشتیم تا اینکه حاج احمد به مریوان رفت و فرمانده سپاه مریوان شد. من هم با او همراه شدم و در نهایت 17 بهمن 1360 به جنوب رسیدیم و حاجاحمد تیپ 27 محمدرسولا... را تشکیل داد که بعدها شد لشکر. دوستی ما از همین مناطق عملیاتی شروع شد تا اینکه به خاطر قضایایی که تیر 61 در لبنان اتفاق افتاد به لبنان رفتیم و ماجرای ربوده شدن ایشان پیش آمد.
اسم حاجاحمد متوسلیان که میآید، خیلیها را یاد فرمانده لشکر 27 محمدرسولا... میاندازد. حاج احمد چطور فرماندهی بود؟
معرفی حاجاحمد حقیقتا کار راحتی نیست، او از نظر تقوا، ایمان و اعتقاد و پایبندی به انقلاب در مرتبه بالایی قرار داشت. عاشق حضرت امام(ره) بود و این عشق در رفتارش کاملا مشخص بود. او یک فرمانده بینظیر هم بود با یک نبوغ نظامی منحصر بهفرد. آنقدر این نبوغ و بینش نظامی زیاد بود طوری که میتوانم بگویم خودش به تنهایی یک لشکر بود. در همین روزهای همکاری با حاجاحمد بود که او برحسب نیاز من را به عنوان فرمانده گردان تخریب تیپ 27 محمدرسولا... معرفی کرد. در ماههای ابتدایی جنگ، هنوز ضرورت نیروهای تخریبچی احساس نمیشد، اما وقتی عراقیها دیدند که نیروهای ما آماده پیشروی هستند و بحث ازدفاع گذشته، سعی کردند موانع را زیاد کنند. یکی از این موانع میدان مین و سیم خاردار بود. همین جا ضرورت وجود تخریبچیها احساس شد، تا شب عملیات با حضورشان معبر را پاکسازی کنند تا راه برای پیشروی نیروها به قلب دشمن باز شود.
چرا حاجاحمد شما را بهعنوان فرمانده گردان تخریب انتخاب کرد؟
من سال 58 یک دوره تخصصی تخریب را در پادگان منجیل رشت گذرانده بودم و از این نظر آمادگی داشتم. البته بعد از مدتی که در لشکر 27 بودم به قرارگاه رمضان رفتم و در عملیاتهای برونمرزی شرکت کردم و مدت زیادی را به واسطه عملیاتهای پارتیزانی و چریکی در عمق 300 ـ 200 متری خاک عراق بودم.
در همین عملیاتها فرمانده یگان ویژه شهادت بودید؟
بله این یگان، یک یگان تکاوری خاص و مستقل ویژه عملیاتهایی بود که پشت جبهه دشمن انجام میشد.
از گردان تخریب و بچههای تخریبچی بیشتر بگویید؟ فکر کنم یکی از سختترین مسؤولیتها بهعهده گردان تخریب بود.
بله همینطور است، بچههای تخریبچی همیشه نوک پیکان و جلوتر از بقیه بودند. اولین تیری که از تفنگ دشمن شلیک میشد، سینه تخریبچیها را هدف میگرفت. آنها فداکاری را به اوج میرساندند تا گردانهای دیگر عملیاتی بتوانند صحیح و سالم از معابر مینگذاری شده عبور کنند. یک ضربالمثلی در آن روزها درباره بچههای تخریب وجود داشت که عین واقعیت بود، در گردان تخریب اولین اشتباه آخرین اشتباه بود و فرصتی برای جبران وجود نداشت.
با وجود این خطرات، شما که فرمانده گردان تخریببودید، موقع جذب نیرو چه چیزهایی میگفتید؟
اول این را بگویم که از بدو تشکیل گردان تخریب، حاجاحمد اولویت جذب را به من داده بود؛ یعنی هر تعداد نیرویی که وارد دوکوهه میشد، اول ما برای گردان تخریب جذب داشتیم و بعد واحدهای دیگر نیروهایشان را انتخاب میکردند. من هم همیشه با بچهها خیلی واضح صحبت میکردم و از شرایط تخریب میگفتم، مثلا میگفتم شما الان همه با دست و پا و تن سالم اینجا نشستهاید، اما معلوم نیست در برگشت از گردان تخریب باز هم دست و پایتان سر جایش باشد! درباره خطرات تخریب و احتمال شهادت همه چیز را رک و راست میگفتم، ولی نکته جالب اینجا بود که گردان تخریب داوطلب زیاد داشت، رزمندههایی که از هیچ تلاشی برای باز کردن معبر دریغ نمیکردند و خیلی راحت از جانشان میگذشتند.
جانبازی امروز شما به خاطر همین عملیاتهای تخریب است؟
در طول جنگ من چند نوبت در عملیاتهای مختلف مجروح شدم، اما هربار بعد از کمی بهبود خودم را به میدان جنگ رساندم.
این حرف را نه فقط از شما که از رزمندههای قدیمی دیگر هم شنیدهام، اینکه با وجود مجروحیت دوباره به جبهه برگشتید، چه انگیزهای این همه شورو علاقه برای حضور در جبههها را در شما به وجود میآورد؟
ما نمیتوانستیم سنگرها را خالی بگذاریم، آن موقع فضا طوری بود که همه برخودشان واجب میدیدند در جبهه حضور داشته باشند. باور کنید اگر شهدا هم امکانش را داشتند با همان پیکر غرق در خون برمیگشتند و مقابل دشمن میایستادند. شرایط طوری بود که نمیشد نسبت به سرنوشت کشور بیتفاوت باشیم. البته خداوند هم این توفیق را به ما میداد که تحت هر شرایطی دوباره به میدان جنگ برگردیم.
در این مجروحیتها هیچوقت شهادت را به خودتان نزدیک دیدید؟
شهادت که حسرت همیشگی من است، همیشه حسرت میخورم که چرا آن روزها را از دست دادم و قسمتم نشد. اما حتما قسمت نبوده، یک بار در عملیات والفجر یک، شدیدا مجروح شدم، به شکلی که سینه و شکم و دست و پاهایم کاملا آسیب دید طوری که فکر میکردم بدنم نصف شده و هیچ حسی از سینه به پایین نداشتم، اما قسمتم نبود شهید شوم در حالی که در همین عملیات و درهمین مکانی که ترکش خمپاره به من اصابت کرد، دوستان زیادی داشتم که شهید شدند. برادر خودم محسن هم با ترکش همین خمپاره شهید شد، البته در لحظههای اول متوجه شهادت او نشدم، دیدم که روی زانو نشسته است، نمیدانستم ترکش پشت سرش را برده. به او گفتم کمککن پاهایم را تکان بدهم هیچ حسی ندارم. درهمین حین، محسن سلامی به آقا اباعبدا... داد و با سر روی پای من افتاد و من تازه متوجه مجروحیت و شهادتش شدم.
حاجاحمد گفت برو از دشمن سرنیزه بگیر!
قبل از اینکه عملیات بیتالمقدس شروع شود، جلسهای را با حاجاحمد در قرارگاه کربلا داشتیم. فرماندهان ارتش و سپاه هم حضور داشتند. آنها در مورد نداشتن مهمات بحث میکردند. حاجاحمد عصبانی شد و گفت: یعنی چه؟ چه میخواهید بگویید؟ یعنی بنشینیم و دشمن بیاید و هر کاری میخواهد انجام دهد؟! همه ساکت شدند. عملیات بیتالمقدس انجام شد، مسیر حاجاحمد به سمت خرمشهر نبود. به سمت جایی بود که جاده مواصلاتی عراق را به خرمشهر وصل میکرد. ما در مرحله اول کنار جاده آسفالتی اهواز ـ خرمشهر آمدیم. قرار نبود در آن تاریخ عملیات شود. حاجاحمد رفته بود جلسه و ظاهرا بیسیم عراقیها را شنود کرده بود. عراق داشت تحرکاتی انجام میداد تا خودش را به کارون بچسباند. اگر عراق به کارون میچسبید کار خیلی سخت میشد. من ساعت3 بعدازظهر متوجه عملیات شدم. رفتم از حاجی سرنیزه بگیرم، مسؤولیت تخریب را بهعهده داشتم. حاجاحمد گفت در این موقعیت از من سرنیزه میخواهی؟! برو از خود دشمن بگیر! من همینطور که ایستاده بودم گفتم حاجی من بالاخره باید از میدان مین عبور کنم تا بتوانم از دشمن سرنیزه بگیرم. حاجاحمد خندید و این خنده همیشه در یاد من است.
مینا مولایی
جامعه